وقت نکرده بودم و بعد هم یادم رفته بود که بنویسم روز سه شنبه قبل با آیدا و یکی دیگه از دوستانم رفتیم پیش کبرا.
روز تلخی بود. حکایت محکومان به سنگسار بعد از آزادی، کمتر از حکایت سنگسار شدنشون نیست. سختی کبرا هم تازه شروع شده ... بعدا بیشتر در این مورد می نویسم.
ظاهرا از مجموع ده نفری که دیشب حکمشان به اجرای احکام رفته بود چهارنفر اعدام شدند.
... نه در رشت و نه بعد از بازگشت به تهران و نه همين نيم ساعت پيش که خواهرش برايم صورت سفيد او را موقع شستن توصيف مي کند، از بهت در نيامده ام. از فردا دوباره تيغ منتقدان اين نوشته را نشانه مي روند که از متهم و محکوم و قاتل قهرمان نسازيد! اين گزارش ناظر بر سرگذشت هيچ قهرماني نبوده و نيست. رابطه شخصي من و دلارا و هرکس ديگري با او، و نيز هنرمند و نقاش بودنش ، عاطفي و حساس بودنش و هر صفت ديگر نه حق قانوني به او اضافه مي کند و نه کم. صحبت از قانون و حقوق قانوني متهمان و محکومان است. سوالهايي که هر گز در روند دادرسي دلارا دارابي به آن پاسخي داده نشد. سوال از حقوق محکوم به اعدامي است که بالاترين مقام قضايي به او وقت براي جلب رضايت داده است. کدام مقام قضايي مي تواند بالاتر از حکم رئيس قوه قضائيه به اجراي حکم پيش از موعد، بدون حضور وکيل، بدون اطلاع خانواده و به اين شيوه اي که پر از وهم و گمانه زني است دستور دهد؟
ادامه مطلب
دیشب پدرش رو به بیمارستان بردند . او در مراسم خاکسپاری دخترش حضور نداشت. از دوستان رشتی که امروز در مراسم شرکت کرده بودند. ممنونم.
ممنون از پویای عزیز به خاطر نمایش دوباره این فلش:
http://www.pouyashome.com/flashtest/delara/titr.htm
صبح که خبر را از آقای خرمشاهی شنیدم فقط فرصت کردم که آماده شده و راهی رشت شوم. در ر اه به محمد مصطفایی هم خبر دادم. او هم وکالت دلارا را پذیرفته بود و هفته پیش گفته بود اگر برای رضایت می روی من هم می آیم. و حالا باید برای تسلیت به خانواده اش می آمد. گفته بودمش که دو ماه وقت داریم هنوز. امضاها که بیشتر شد قرار می گذاریم. خطاب نامه این بار به خانواده صاحب خون بود. نه به رئیس قوه و نه به مردم و نه هیچ کس دیگر. کلی امضا پای نامه بود. تقریبا از همه اهل فرهنگ و هنر. نقاشان. نویسندگان، شاعران، سینماگران و.... نوشته بودیم شما اهل فرهنگید. زبان خشونت برازنده شما نیست. شما اهل شعور و معرفتید.
دو سال تمام است که لام تاکام حرفی نزدیم. نکند که به کسی بربخورد. همه اش گفتیم و گفتند فقط رضایت! رضایت تنها راه است! گفتیم 17 ساله بود. گفتند دیر است برای این حرفها فقط رضایت! گفتیم بحث نبود و نیست! این همه دلیل و سند وجود دارد که نشان می دهد او قاتل نیست! گفتند حکم قطعیت یافته، فقط رضایت! دو سال است خفه شدیم و رفتیم دنبال رضایت. این هم از عاقبت رضایت!
می توانستند بگویند رضایت نمی دهیم. می توانستند آب پاکی را از همان اول بریزند. این همه بازی دادن چرا؟ سردواندن چرا؟ خب از اول می گفتند رضایت نمی دهیم و خلاصمان می کردند. شرط گذاشتند. همه پذیرفته شد. اجرا شد. نامه های دو طرف را مطبوعات چاپ کردند. وکیلش را عزل کردند ( البته بدون ابلاغ به خود وکیل)و .... آخرش همین بود؟! که همه را بگذارند در بیم و امید و روز جمعه!!! بدون دیدار خانواده و بدون حضور وکیل اعدامش کنند؟! بدون شنیدن ضجه های مادرش؟ و پدری که امشب روانه بیمارستان شد و نمی تواند حتا دیگر شانه هایش را راست نگه دارد...
آخر انصاقتان کجا رفته بود. حتا اگر دلارای 17 ساله مرتکب قتل هم شده بود - که نشده بود- باز هم مرگی با این همه جفا؟... حیوان را هم که سر می برند فرصتی برای گلوتر کردن بهش می دهند. دلارا سه وکیل داشت. گیرم که عبدالصمد خرمشاهی را عزل کرده بود. آن دو دیگر را چرا نخواندید؟ شاید وصیتی داشت! شاید حرفی برای گفتن داشت! شاید آرزویی، توصیه ای، خواهشی...
دیر است و درد چنگ انداخته به گلویم. پشیمانم که برگشته ام تهران و البته چاره ای نداشتم. دلارا را فردا در خاک می کنند و من نیستم کنارش تا گردن بند سوغاتی اش را به گردنش ببندم. می خواستم روز آزادی اش به گرردنش ببندم. دادمش به غزاله و گفتم به او بگو که دیر رسیدم و بگو که ببخش اگر نتوانستم به قولم عمل کنم!
دخترکم نمایشگاه نقاشی ات به هیچ دردمان نخورد. دیگر فریبت نمی دهم با امید. دیگر قول نمی دهم که صدایت بلرزد از کورسوی امید و بگویی "می دانی آرزو داشتم نمایشگاه نقاشی بگذارم؟"...
امشب تمام بوم را سیاه کن. بی ستاره، بی ماه و بی فردا.
شرح گزارش این کنفرانس احتمالا تا چند ساعت دیگه روی سایتها و فردا در روزنامه ها منتشر می شود. بنابراین من فقط شعر خانم سیمین بهبهانی رو که در این کنفرانس توسط خودشان خوانده شد را اینجا می گذارم:
قسم به خورشید و روشناش قسم به ناهید و چنگ او
قسم به آن ماه نقره پاش و بوم فیروزه رنگ او
قسم به قلبی که می تپد به سینه ام تند و بی امان
قسم به خونی که می دود به چاردالان تنگ او
که ممکن نمی شود مرا که باشم اسیر مرد
و گرده نازکم شود پذیره پالهنگ او
سپاس گویان عقل کل، به حیله تقریر کرده اند
که از ترازوی عقل زن دریغ شد پارسنگ او
قسم به یلدای دیرپا که صد هزاران هزار سال
دمیده خورشید لاله رنگ زآبنوسی درنگ او
بلندهمت زنی که خواست نه برتری بل برابری
که برتری خواه را همین دلیل آمد به ننگ او
قسم، قسم، بازهم قسم که مرد شاهین جلد نیست
و من نه گنجشک بینوا، که ساده افتم به چنگ او
قسم که خورشید اگر به زن، نظر گشاید به برتری
سزد که خورشید خانمی کمر ببندد به جنگ او