هرچند که مشکلات او هنوز پایان نیافته و شاید تازه بنوعی شروع بشه.
امیدوارم هیچ یک از بستگان نزدیک دلارا داستانی رو که می خوام تعریف کنم نخونن. چون اونها این روزها به امید و همدلی بیش از هرچیز نیاز دارن تا شنیدن این حرفها.
چند شب پیش منزل دوست وکیلی دعوت داشتم. در جمع مهمانها، چند نفر از فعالان پیشکسوت حقوق کودک در ایران هم بودند. صحبت به اعدام نوجوانان کشید و سینا پایمرد. یکی از این خانمها که اتفاقا از همه مسن تر و مورد احترام جمع بود، ناگهان گفت : حیف اون همه پول ... من با تعجب گوشم رو تیز کردم که ببینم درست شنیدم یا نه. در تصورم از ایشان بعید بود که برای پولی که برای جان یک جوان پرداخت شده، افسوس بخوره. ولی دیدم بقیه جمع هم ایشان رو تایید کرد.
من داستان رو ادامه دادم با این حرف که آیا ازش خبر دارین؟ چون دو ماه و نیم پیش، وقتی همسر دوستم فوت کرده بود با پدر سینا تماس گرفتم که بهش خبر بدم. برای اینکه این دوست ما برای آزادی سینا خیلی زحمت کشیده بود. از پدرش که خیلی هم به هم ریخته و ناراحت بود شنیدم که سینا به شدت بیماره . تا حدی که مجبور شدن در بخش روانی یک بیمارستان بستریش کنن. باهاش قرار گذاشتم به دیدن سینا برم. ولی تا امروز هنوز نتونستم ...
داشتم اینا رو می گفتم که احساس کردم نگاه جمع سنگین شده. بالاخره یکی گفت : پس تو خبر نداری؟
- چیو؟
- سینا مرده! قبل از عید فوت کرد.
....
بقیه مهمونی نفهمیدم چجوری گذشت. یک هفته است که می خوام گوشی رو بردارم وبه مادر و پدرش تسلیت بگم، اما دستم به تلفن نمی ره...
می دونم که اتفاق سینا تلخ ترین اتفاقیه که ممکنه برای یک نوجوان محکوم به اعدامی که آزاد شده بیفته. ولی می خوام بگم که اونها چقدر نیاز به توجه و مراقبت دارن. و چقدر آسیب پذیرتر از هر زمانی خواهند بود، وقتی بتونن زیر آسمون نفس بکشن ولی هر شب خواب زندان رو ببینن....
وضعیت دلارا دارابی مناسب نیست. احتمال اجرای حکم او وجود داره و مراحل قضایی پرونده به پایان رسیده ( استیذان هم داره). متاسفانه راه های قانونی که می تونست ثابت کنه دلارا مرتکب قتل نشده، بی نتیجه مونده و تنها چیزی که جلوی اجرای حکم رو می گیره، رضایت صاحبان خونه.
دیروز وکیل دلارا از من خواست از همه افراد تاثیرگذار، از جمله هنرمندان ، درخواست کنیم که برای رضایت گرفتن از خانواده خانم امیر افتخار ( ولی دم ) اقدام کنند. این کار در فرصت کوتاهی که باقیه، در حال انجام شدنه. اگر چه یک برای دیدار این خانواده به رشت رفتیم. خانواده امیرافتخار یک خانواده فرهنگی و فرهنگی هستند ولی در این موردخاص، بسیار زخم دیده و جدی ان و برای همین جواب مثبت نگرفتیم. اما این بار هم اگر تنها راهه ، باید زودتر جنبید و کاری کرد.
- نه. بهتره تو تخت خودت بخوابی.
- ولی امشب فکر کنم می ترسم تنها بخوابم.
- از چی می ترسی؟! چیزی تغییر نکرده. تازه من این بیرون نشستم و مشغول کارم. برای همین با خیال راحت برو بخواب.
- تا کی اینجا می شینی؟
- تا هر وقت تو بخوای عزیزم. اصلا تا صبح می شینم . خوبه؟
- خب اگه تا صبح می شینی، پس تختت خالیه، من می رم اونجا بخوابم.
شاید خاصیت وبلاگ این است. این که خوانده شوی. و من تعداد زیادی از خوانندگانم را به خاطر فیلتر شدن از دست داده ام. نیز می دانم که هنوز خوانندگانی خواهم داشت که از دوستان منند یا همسایگان اینترنتی ام. یا حتا کسانی که گاه و بیگاه به این خانه سر می زنند، ولی اینها انگار کافی نیست. چون:
من می خواهم وقتی می نویسم ببینم که نام وبلاگم در فهرستها سیاه می شود . می خواهم وقتی دوستانم می نویسند، نام آنها را درپیوندهایم ببینم. می خواهم ..... یک کلام، اینجوری پشت فیلترینگ نوشتن، مرا دچار احساس خفگی می کند.
با این همه دارم می نویسم. و خیلی دیر نوروز را به خوانندگانم تبریک می گویم، برایشان آرزوی سلامتی، شادی و امید می کنم... امیدوارم 88 سالی باشد که از آن به نیکی یاد کنیم.
دوم- امروز تیمهای فوتبال ذوب آهن اصفهان و برق شیراز مسابقه داشتن.وقتی محمدرضا گل زد به برق شیراز و پیراهنش رو برد بالا من تو اتاق مادربزرگم تو بیمارستان بودم و صحنه گل زدن نوه عموم رو از تلویزیون اتاق او تماشا می کردم. یکهو دیدم محمد رضا پیراهن ورزشیش رو برد بالا و لباس زیریش رو نشون داد که روش عکس یک پسری چاپ شده بود. در عین حال که اشکمون درآمده بود، بهش آفرین گفتم. محمدرضا خلعتبری، بازیکن تیم ذوب آهن اصفهان و تیم ملی، نوه عموی منه و عکس روی بلوزش عکس نوه دیگر عموم بود که دو ماه پیش بر اثر ابتلا به سرطان درگذشت. (ازش اینجا نوشته بودم)
محمدرضا می دونست که با اینکار اخطار می گیره. با این حال براش مهمتر بود که عمه غمگینش رو که این روزها انگار هیچ چیز نمی خندونتش خوشحال کنه. شاید خیلیا اینکارشو درک نکنن. اما بدون شک برای عمه اش اینکار یک دنیا ارزش داشت.
