تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

1- دقيقا يك هفته است كه سخت درگير يك بيماري مضحكم كه آوا بهش مبتلا شده. عصر ها تا صبح فرداش تب مي كنه. و لرز شديد. يه شب تبش رفت بالاي 41 كه خيلي ترسيدم. جواب آزمايشهاش چيزي رو نشون نداده و تشخيص دكتر يه نوع ويرووسه... خلاصه بد ماجرايي بوده و هنوزم شبها تبش تا 38 و 39 مي ره ولي لرز و ضعف نداره ... از پزشكان عزيزي كه دوستي من برايشان وقت و بي وقت دردسر دارد واقعا ممنونم :)

2- دلم شعر مي خواهد چنان كه بتكاند و بروبد و داغان كند.... نمي آيد بد مصب...
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:5 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
!!!!!!!!!!!!!!

چهار سال و يك سال و نيم زندان! بابت چه؟ كدام "اقدام عليه امنيت؟" اين امنيت ملي چيست كه دائم به خاطرش امنيت ما شهروندان ايراني در خطر مي افتد؟

اقدام عليه امنيت ملي به خاطر تجمع غير قانوني؟

تجمعي كه اعلام شده مسالمت آميز ، غير مسلحانه و كاملا در چارچوب قانون است،‌ غير قانوني عنوان شده و برايش چنين احكام سنگيني صادر مي شود. اگر در همان روز ۲۲ خرداد،‌در همان مكان هفت تير،‌عده اي زن بسيجي براي اعتراض به يك حركت سياسي يا اجتماعي،‌ يا حتا براي اعتراض به مثلا بد حجابي تجمع مي كردند، آيا اقدام عليه امنيت ملي تعبير مي شد؟

چه تفاوتي است در تفسير قانون براي اين دو؟ قانون تعيين نكرده كه موضوع تجمع ها چه باشد. قانون گفته تجمع غير مسلحانه مسالمت آميز بدون مانع است. اگر اين تجمع باعث شود كه سر در يك سفارتخانه در پايتخت ايران به آتش كشيده شود،‌ امنيت ملي ما به خطر نمي افتد. ولي زناني كه بناست در گوشه يك پارك آرام بنشينند و نوشته هايي با محتواي " حق طلاق"،‌" حضانت فرزند"،‌" حق انتخاب همسر" و .... را به دست بگيرند،‌امنيت ملي شهروندانشان را به خطر مي اندازند؟

اصلا اين شهروندان كه هستند؟ آيا آنها جزئي از همين زنان نيستند؟ آيا دختر و مادر و خواهر ندارند؟ آيا  خواسته هاي زنان،‌جايي خارج از خانه هاي ما خواهد رفت؟ و آيا اين برابري نتيجه اش به بهتر شدن وضع عمومي جامعه منجر نخواهد شد؟ حالا اين خواسته را الحق و و الانصاف مقايسه كنيد با آن ديگري و بگوييد كدام يك مطالبات عمومي جامعه است و كداميك امنيت ملي را به خطر مي اندازد. آيا همه تجمع هاي سياسي كه در حمايت از اقدامهاي دولتي يا گروه هاي خاص سياسي برگزار مي شود همگي داراي مجوز هستند؟ يا به استناد همان ماده ۲۷ قانون اساسي نياز به اخذ مجوز بر آنها وارد نيست؟

فريبا و سوسن عزيز، حقيقت، جايي در حوالي دلهاي ماست. شما تنها نيستيد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زهرا اجلي محكوم به اعدام است. او و چند تن از زنان اعدامي ديگر دو هفته اي ميزبان محبوبه و ناهيد بودند. زهرا حدود سي يا سي و اندي سال سن دارد و چهار بچه قد و نيم قد.

هيچ چيز، هيچ چيز نمي تواند توجيه كننده مرگ يك كودك باشد. اما رهرا محكوم به قصاص است به علت اينكه كودك همسرش را هل داده و بچه به خاطر ضربه مغزي جان سپرده است.
اما زهرا از غم كودكي كه فرزند همسرش بود، روزها و شبهاي بسيار به زمين و زمان آويخته است. دستش كوتاه از هر عذرپذيري، به دامان مردي آويخته است كه زهرا همچنان و هنوز قلبش با نام او به تپش مي افتد. اما پدر كودك همسرش را نبخشيده. همسر زهرا خواستار اجراي حكم قصاص است.
زهرا اجلي را امروز به بند انفرادي برده اند تا فردا سپيده صبح به طناب مجازات بسپارند.
دير است و دور براي هر اقدامي. اما مي شود درخواست تعويق اجراي حكم را تاچند ساعت ديگر از طرف خانواده زهرا ارائه داد. آيا كسي سراغي از چنين نامي يا فاميل او دارد؟

پيوست: محبوب به اسلام شهر رفته و ظاهرن خانواده زهرا را پيدا كرده. من هم شماره شوهر خواهرش را پيدا كرده ام. الناز و بچه هاي ديگر هم در تلاش براي پي گيري درخواست تعويق اجراي حكم هستند.
مشكل وكلاي تسخيري اين روزها معلوم مي شود. اعداميان،‌طبق قانون بايد وكيل تسخيري داشته باشند. اما زهرا حتا نام وكيل تسخيري اش را به ياد نمي آورد!! و او را گويي يك بار آن هم همان اوان دستگيري اش ديده! داشتن وكيل اجباري يكي از بهترين شيوه ها براي حمايت از حقوق اعداميان است. ولي نه به اين شيوه!

پيوست دو: زهرا اعدام نشد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:19 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ديروز دوست خبرنگاي سراغ از اعضاي كانون صنفي معلمان را مي گرفت. به او گفتم آقايان رضايي و باغاني را مي شناسم و شماره هايشان را دادم. پرسيد : آزادند؟ گفتم رضايي را روز قبل در دادسراي انقلاب ديده ام. بازجويي من و او در يك روز بود و گفت كه آقاي باغاني هم آزاد است.
امروز صبح آن دوست زنگ زد و گفت آقاي رضايي را از همان بازجويي برده اند و آزاد نيست ولي با باغاني قرار دارم. عصر تماس گرفت و گفت به تلفنش جواب نمي دهد . نكند او را هم گرفته اند؟! با خنده گفتم يعني هر كس به تلفنش جواب ندهد يعني كه گرفته اندش؟
غروب اس.ام.اس داد كه بله، گرفته اند!

معلمان، به خاطر داشتن شغلي دولتي و نظارتي دولتي و به خاطر حساسيتي كه دولت در اين بيست و چند سال بر آموزش و پرورش داشته و با وجود همه گونه پاك سازيهايي كه انجام شده تا بي سر و صداترين قشر شغلي، در آرامترين وضعيت ممكن، با كمترين درآمد و امكانات بسازند و دم نزنند، همواره شهره بوده اند به محافظه كاري و ملاحظه كاري و حتا ترسو بودن و دست به عصا راه رفتن.
حقوق مادي آنها با وجود زحمتي مي كشند و با وجود حساسيتي كه اين شغل دارد و نيازمند آرامش رواني و جسمي است، از كمترين درآمدهاي دولتي بوده است. با وجود اين سالها و سالها صدا از سنگ درامد و از معلمان اعتراضي به اين وضع شنيده نشد.
حالا كه بعد از سالها آنها در مورد تبعيضهاي صريح حقوقي شان اعتراض كرده اند، به جاي تقدير و تشكر از اييييييييييييين همه صبر، متهم مي شوند به سياسي كاري. كدام سياسي كاري؟! مگر اينها همان معلمهاي گزينش شده شما نيستند كه از هفت خوان رستم عبور گزينشي شدند تا يك خال بر صفحه سپيد اعتقادات و باورهايشان نباشد؟ اين معلمان در كجا و چگونه سياسي شده اند؟!
زنان كه سياسي اند، معلمان كه سياسي اند، دانشجويان كه سياسي اند،‌ كارگران كه سياسي اند، خوشا به حال سياسي هاي ما كه اين روزها زبان در غلاف، در تعطيلات سياسي به سر مي برند.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:39 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دوستان ما محبوبه حسين زاده و ناهيد كشاورز، عصر امروز يك شنبه، پس از 13 روز بازداشت در زندان اوين، آزاد شدند.
پيوست:
رفتم ديدن محبوبه و ناهيد. حالشون خوبه؛ روايت يك جامعه شناس و يك خبرنگار وقتي دو هفته با زنان زنداني هم بند مي شن و وقتي يك روز رو در بند يك زندان زنان به سر مي برن، روايتي نه فقط شنيدني كه قابل تامله.
اونا خسته ولي بسيار پر انرژي، پر اميد و پر انگيزه تر از پيش، به راهي كه توش قدم گذاشتن،‌ ادامه مي دن.
خوشحالم. خيلي.

پيوست دو: سوسن طهماسبي، نوشين احمدي خراساني، سارالقماني، جلوه جواهري و ژيلا بني يعقوب هم احضار شدند و فردا به دادسرا مي روند.

***

پيوست ديگر (مربوط به پست قبل): امروز رو با ليلا گذروندم. من و آوا از ظهر تا غروب با او و پرستارش بوديم. اون از يكي از دوستانمون يه پارچه آبي خوشگل عيدي گرفته بود كه پرستارش يك پيراهن باهاش دوخته بود براش.
اين پيراهن خيلي قشنگ بود و فقط يه عيب داشت؛ دستهاي خط خطي ليلا رو نمي پوشوند!
فكر نمي كردم اثر ضربه هاي شلاق اين جوري روي بدن مي مونه!
آوا تب داشت و حالش خوب نبود و همين طور كه روي زمين دراز كشيده بود ازش پرسيد: پاهات چي شده؟ ليلا زير چشمي منو نگاه كرد و گفت: تصادف كردم!
....
از همه كساني كه چه با تماس تلفني و چه با اي ميل و چه در كامنتها پيشنهاد مشاركت در كمك به ليلا رو دادن خيلي خيلي خيلي ممنونم. تا هفته آينده صبر مي كنم و اگر جوابي نيومد از باز شدن حساب موسسه راهي و برداشت پول ليلا، مجبورم از گروهي كه فعلا سرپرستي ليلا رو دارن بخوام كه يه فكري براي جمع آوري اين كمكها بكنن.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:25 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اين روزها هر چه بيشتر تلاش مي كنم كه تلخ نباشم و تلخ ننويسم، گويي نمي شود! وسط كارزار اين همه آمد و شد و پرس و جو و بگير و بزن، حسابهاي مالي سه موسسه و بدتر از همه حسابهاي مالي موسسه راهي را بسته اند.
مي گويم بدتر از همه! براي اينكه بالاخره در خانه من و بقيه همكارانم، نان آور ديگري هم هست و خودمان هم كه در اين سالهاي بگير و ببند روزنامه ها ياد گرفته ايم كه چطور از پس اين بحرانها بر بياييم. ولي متاسفانه موسسه راهي، نانخورهايي داشته كه فقط از اين آب باريكه، روزي مي گرفته اند.

سال گذشته بعد از آزادي ليلا از زندان اراك و بيش از 8 ماه اقامتي كه در بهزيستي تهران داشت،‌ عزممان را جزم كرديم كه نگهش داريم، كه برنگردد، كه براي نمونه هم كه شده تلاش كنيم تا با تغيير شرايط، زني را به زندگي عادي و سالم برگردانيم.
اين حرفها گفتن ندارد- از اين نظر كه ما چنين كرده ايم- ولي امروز و اين روزها مجبورم. چون ديگر ذهنم به جايي قد نمي دهد و فكر مي كنم حال زار و نزارم، نشان از اين دارد كه اين حرفها نه به فخر مي گوي،م كه از سر ناچاري و بغض مي نويسم.
باري، قاضي ليلا بارها گفته بود كه با او بعد از آزادي چه مي كنيد؟ رهايش مي كنيد كه برگردد به دهان همان گرگها؟ و من گردن برافراشته بودم كه امكان ندارد! نمي گذاريم!
در 8 ماهي كه ليلا در بهزيستي تهران بود، به هر ترتيبي كه بود، هزينه يك سال اقامتش در تهران و هزينه يك سرپرست شبانه روزي را جور كرديم. ما كه نه! نيكوكاراني اين كار را كردند كه نه نامي از آنها جايي هست و نه نشاني. بي ادعا، دلسوز و متعهد.
من نه امكان و توان كارها و حسابهاي مالي را دارم و نه حوصله اش را. پس بنا شد كه آنها كمكهايشان را به موسسه راهي واريز كنند و وكيل ليلا يعني شادي ماهانه هزينه هاي جاري اش را پرداخت كند ( كرايه خانه + هزينه جاري ماهانه و حقوق پرستار شبانه روزي كه با سختي بسيار از طريق موسسه اميد مهر، يافته بوديمش).هنوز هم معتقدم كه اين، شدني ترين و عاقلانه ترين كار بود.
، خوشبختانه موسسه "اميد مهر" - كه دكتر مرجانه حالتي مديريت آن را به عهده دارد- خيريه اي است كه كليه آموزشها و درمان ليلا (مددكاري هر روزه و دوجلسه روانكاوي در هفته، سواد آموزي،‌خياطي،‌شكوفايي خلاقيتها، آشپزي و ...) را به طور رايگان به عهده گرفت و پيشرفت ليلا در اين يك سال در بازگشت به زندگي،‌حيرت آور بوده است. هر چند كه هنوز او در ابتداي راه است و زود است براي نتيجه گرفتن...
اما با وجود اينكه همچنان از آسيبهاي جسمي و روحي و رواني كه ديده در امان نيست و با وجود اينكه نمي تواند مثل كسي كه رشد طبيعي ذهني داشته، بياموزد و زندگي كند،‌ اما اميدوار و مشتاق است. كتابهاي كلاس سوم ابتدايي را مي خواند، مشقهايش را تميز مي نويسد و اين روزها براي اولين بار از او مي شنوم كه " مي خواهم ادامه تحصيل بدهم" !‌
همه آنچه كه اين نوشته ها را با تلخي از بغضم به اين صفحه كشانده، اين است كه از اسفند ماه كه حساب راهي به دستور دادستاني بسته شد، نتوانسته ايم هزينه زندگي، رفت و آمدها و پرستارش را پرداخت كنيم و اگر حساب ( دستكم همين موسسه ) باز نشود، نمي دانم كه با شرايط موجود چه بايد كرد!
يكي از وكلاي موسسه راهي چند روز پيش براي توضيح مشكلاتي از اين دست، نزد قاضي رفت و ساعتي بعد،‌دست از پا درازتر بازگشت.

فعلا مهم فقط وضعيت ليلاست و اميدوارم راه حلي براي حل شدن قاوني اين مشكل پيدا شود. مي دانم كه خودخواهانه است اين گونه گفتن و نوشتن و شايد حتا دوست من شادي را هم خوش نيايد كه موسسه اش ، علاوه بر ليلا مراجعان ديگري هم دارد. اما براي من ليلا با همه كس و هم چيز فرق دارد.
از زنجموره كردن متنفرم ولي حال مادري را دارم كه فرزندش شب گرسنه مانده است؛ گرچه بحث ليلا بحث گرسنگي نيست. بحث توان نگهداري از او در تهران و تحت نظر داشتنش با وجود يك پرستار و سايراني است كه گفتم.
يك هفته است كه دل دل مي كنم كه اين مطلب را بنويسم يا نه. اين دست و آن دست كردم كه شايد مساله بگونه اي حل شود اما امشب اين زهر را بيرون ريختم. شايد براي اين كه فردا دوباره با او روبرو مي شوم و ...
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:29 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خب، ما هم رفتيم و برگشتيم. سوالها همان بود كه پيش از اين پرسيده بودند و طبيعتا پاسخها همان.
سه اتهام تفهيم شد؛ تجمع غير قانوني به قصد اقدام عليه امنيت ملي، تمرد از پليس و برهم زدن نظم عمومي در مقابل دادسرا.
در دفاع آخرم هر سه را رد كردم. حالا بايد منتظر بمانيم كه احتمالا هر 33 تن را بخوانند و بعد هم تكليف معلوم شود .
امروز به جز من شهلا انتصاري، رضوان مقدم، فريده انتصاري و ناهيد انتصاري هم بازجويي و تفهيم اتهام شدند و به نظرم همگي آخرين دفاعشان را در اين پرونده ارائه دادند. آزاده فرقاني هم قبل از من كارش تمام شده بود ( او چند روز پيش، حكمش را در مورد پرونده پيشين دريافت كرد و امروز براي پرونده مشتركي كه با ما دارد آمده بود.)

پيوست: محبوبه (حسين زاده) صبح از زندان زنگ زده به خانه و نگران من بوده! او و ناهيد سيزدهمين روز بازداشتشان را مي گذرانند، بي آنكه خودشان و خانواده هايشان بدانند كه حتا اتهامشان چيست!!! آنچه امروز به داديار ويژه امنيت گفتم اين بود كه اگر جمع آن روز ما تجمع غير قانوني بود پس امروز و هر روز بايد مردم جلوي دادسرا را بازداشت كنيد چون همان تعداد آدم براي خانواده هايشان مقابل دادسرا ايستاده اند! آيا ايستادن و نشستن و حرف زدن جرم است؟!
خانواده هاي محبوبه و ناهيد نگران وضعيت آنها هستند و معلوم نيست كه با وجود اعلام كردن اينكه با قرار كفالت آزاديشان بدون مانع است، پس چرا آزاد نمي شوند!

پيوست دو: برای آن ها که در داخل زندانند به خصوص معلم ها و محبوبه حسین زاده و رفیقش زُر پر زُری وجود ندارد ...

پس از همان نظرگاه، جور ديگر هم مي شود ديد!

نامه اعتراضي خانواده ناهيد كشاورز و محبوبه حسين‌‏زاده به سخنگوي قوه قضايي

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:24 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
" آقاي پل مارتين لستر عزيز

... يك سال پيش از يكي از دوستانم كه در امريكا زندگي مي كند، خواستم كتاب "ذن عكاسي" شما را برايم بفرستد. وقتي كتاب را خواندم آن را بسيار مفيد يافتم، بويژه براي عكاسان مستند و مطبوعاتي. آن را بسيار دوست دارم و علاقمند هستم كه به زبان فارسي ترجمه اش كنم.
بسيار سپاسگزار خواهم شد اگر كه اجازه ترجمه آن را به من بدهيد، و فوق العاده چناچه ترجيح دهيد متني را به عنوان مقدمه براي ويرايش فارسي كتابتان برايم بفرستيد.
اما يك مشكل وجود دارد. ممكن است كه شما هم بدانيد كه ايران نحن قوانين كپي رايت نيست و ناشران ايراني آنقدر توان مالي پرداخت به نويسندگان امريكايي و اروپايي ندارند. اما مي توانم ترتيبي اتخاذ كنم كه 50 نسخه از ويرايش فارسي كتابتان برايتان ارسال شود. اميدوارم كه اين تماس كمكي باشد براي ايجاد رابطه اي سودمند بين ما، اگر چه دولت هاي ما يكديگر را دوست ندارند.
با احترام
جواد منتظري "
" فوق العاده است، جواد
چه فكر عالي اي! موجب افتخارم خواهد بود كه كتابم را ترجمه مي كنيد. ارسال نسخه هاي كتاب به عوض دريافت وجه كافي خواهد بود. و نيز شايد از اين راه كوچك، ما بتوانيم به دولتهايمان بياموزيم كه كار كردن با يكديگر چه سودي در پي دارد.
با تشكر فراوان
پل لستر

اين دو نامه در واقع مقدمه كتاب " ذن عكاسي" است كه جواد ترجمه اش كرده و بعد از مدتها بالاخره امروز از چاپ درآمد. كتابيه كه به نظرم دستكم ارزش يك بار خوندن رو داره. نه فقط براي عكاس ها و ژورناليستها كه براي همه.


در صفحه 34 اين كتاب اومده:


اجازه بده دلت همه انتخابهايت را انجام دهد، نه عقلت. وقتي آن انتخاب انجام شد، آنگاه از عقلت براي رسيدن به آن سود ببر.


نشر ماهريز ناشر كتابه و فعلا به نظرم تا پيش از توزيع عمومي، چند نسخه اش تو كافه شوكا، كافه عكس ، لابراتوار آريا و فروشگاه دفتر نشر و پژوهشهاي فرهنگي پيدا مي شه.


بدجوري دارم تبليغ كتابو مي كنم. يه علتش اينه كه محتواي كتاب رو خيلي دوست دارم.


مرتبط: خبر ايسنا


خبر ميراث خبر ( كه به نظرم يكي دو جا حروفش به هم ريخته)


خبر سايت عكاسي

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:39 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از طرف دادياري ويژه امنيت دادسراي عمومي و انقلاب تهران احضار شدم.
مامور دادسرا صبح احضاريه رو به صورت " كتبي" تحويل داد كه توش نوشته شده سه روز بعد از ابلاغ بايد مراجعه كنم.

پيوست: موبايلم قطعه، زنگ نزن! دارم مي رم كارشو راه بندازم. تا حالا دوبار رفتم آدرسشو عوض كردم باز هم قبض هام نمياد به آدرس جديد!

پيوست دو: 

 هر دم از اين باغ بري مي رسد!!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:0 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
يك مقام قضايي در مصاحبه اي گفته كه محبوبه و ناهيد اگر كفيلشون معرفي بشه، همين امروز مي تونن آزاد بشن. چون اونها قرار كفالت رو امضا كردن.
مساله اين نيست كه اونها قرار رو امضا كردن. مساله اينه كه اين امضا كردن قرار كفالت، به وكلا و خانواده هاشون ابلاغ نشده!! خود من دو روز پيش در دادگاه انقلاب شاهد بودم كه حتا پاسخ وكيل و خونواده شون رو ندادن!

كاش يكي بگي چه خبره اينجا!

مرتبط:  كشاورز و حسين‌‏زاده با قرار كفالت آزاد مي‌‏شون

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 19:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
محبوبه عزيز، خيلي مسخره، غير انساني و غير اخلاقي است كه بنويسم از اين كه با "درد" زناني -از آن دست زنان بند يك- و بقيه آنها كه آنجا گرفتارند، چنين رودررو دست به گريبانيد، ناراحت نيستم؟

مي دانم خيلي سخت است. اشرف را كه مي شناسي؟ و فرصت كافي داري تا برايت بگويد در پستوي خانه افغاني نشينش چگونه سالها با كمترين - معناي كمترين را هم از او بپرس شايد با تعبير من و تو كمي متفاوت باشد! - هزينه ها زندگي اش را گذرانده و حتا نتوانسته و جرات و اجازه نداشته تا به همسرش بگويد كه چه لزومي دارد وقتي به شام شب گرسنه ايم، ويدئو ! داشته باشيم و و اين فيلمها چيست كه تا صبح در آن اتاق در بسته با دوست افغاني ات تماشا مي كني؟
از او بپرس چند سال ديگر بايد بماند و به قول شما كارگري زندانيان ديگر را بكند تا مگر ريالي و توماني براي گذران عمر در پستوي زندان؟

اكرم كه يادت هست؟ همان كه آمد آن روز و سراغ مرا گرفت - و چقدر ذوق كردم كه بي فاصله مي بينمشان. براي بار اول ما روبروي هم بوديم، بي فاصله - يادت هست؟ از او بپرس چرا دستش آلوده شد به خوني كه بايد سالهاي جواني اش را براي آن پس مي داد؟ چرا و چگونه قتل ناموسي خاندان يقه او را گرفت و كي رها مي شود از اين بند كه هرگز نقشي در آن نداشته است؟
محبوبه جان بپرس. و به جاي برافروخته شدن و به هم ريختن ببين چه مي شود كرد برايشان؟
يك بار برايت گفتم كه احساس آن مردي را دارم كه شيرجه زد به آبشار و بعد كه برايش كف زدند ( البته براي ما كسي كف نمي زند. ناسزا مي شنويم و تهمت و بعد هم كه خودت بهتر مي داني) گفت : كي منو هل داد؟!

گفته بودم برايت بار اول كه نشستم پاي حرفهايشان و وارد زندگي شان شدم ديگر نتوانستم بيرون بيايم از وسط گودي كه آنها را فرو مي برد.
براي دفاع از زنان اعدامي كه تو حالا با آنها هم بندي. تهمتهاي فراوان شنيدم. از دوست و غير دوست. اما خوشحالم كه حالا تو مي تواني با آنها حرف بزني و ببيني آيا راه ديگري هست؟ جز اينكه اول تلاش كني از دو قدمي طناب دورشان كني و بعد بگويي چرا اينها به اين روز سياه افتاده اند تا مگر دو نفر را از آن حوالي براني؟

محبوبه عزيز. مي دانم كه مصمم تر از پيش برمي گردي. و خوشحالم كه مي توانم اميدوار باشم كه حساسيتت در اين زمينه نيز مثل كودكان خياباني و مبتلايان به ايدز و بچه هاي بم برانگيخته شود.
محبوبه عزيز با آنها حرف بزن و ببين كه آيا درست نيست كه مي گويم بسياري از آنها پيش از آنكه كسي را بميرانند، خود مرده بودند؟

پيوست: محبوبه جان يادم رفت بپرسم براي شما هم امروز جشن هسته اي برگزار كردند؟ كاش مي شد جوابم را بدهي. همين امروز.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:53 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تو اين مدت اصلا فرصت نشد كه كمي از خاطراتمون بنويسيم. بعضي از بچه ها اين كارو كردن ولي خود من نه. شايد وقت نشد شايد در ناخودآگاهم دلايل ديگه اي بود.

الان كه اين مطلب مريم  ميرزا رو ديدم هم خنديدم و هم دلم خيلي گرفت.

مريم جون! بند (۲) رو بايد با اجراي زنده اش تعريف كني و با لهجه جنوبي قشنگ ناهيد. همينجوريش كافي نيست!

ولي خداييش اين مريم ميرزا هم اعجوبه( بر وزن معجزه نه ها!!!) هزاره نمي دونم چندمه بند ۲۰۹ هست. اميدوارم اگر قراره روزي در اتاقي دربسته و پنجره بسته مجبور به نفس كشيدن باشم،‌ مريم و اين زينب پيغمبر زاده رو هم بر ما نازل كنند كه يكيش از آن ديگري بي نظيرتر است.

مريم جان بيشترم بگم؟....

ولي جداي اين حرفها اين مطلب را نمي نويسم چون ناهيد در زندان است و وظيفه داريم همه كه از آنها بنويسيم و كارشان را پي گيري كنيم. بلكه واقعا يكي از كشفهاي من در آنجا ناهيد بود. هميشه از آدمهايي ذهن تحليل گر دارند كيف مي كنم.  اوايل فكر مي كردم اين دختر چه ساده است و چه رو، از همه چيز ذوق مي كند يا برعكس چهره اش درهم مي رود. كمي بيشتر كه مانديم ديدم ساده تر از او منم. چون همين كه موضوع مورد نظر به دست فراموشي مي رفت،‌تجزيه - تحليلهاي موشكافانه و جامعه شناسانه ناهيد درباره همان شروع مي شد. تقريبا از هيچ چيز براحتي نمي گذشت و گاهي احساس مي كردم ما هم برايش سوژه ايم.

***

در سلول چهار نفره من و پرستو و محبوبه و مريم حسين خواه( كه بعد ها سرقفلي اش را خريدم)، جا براي دراز كردن پاي همه نبود. قد محبوبه از  همه ما بلند تر بود. چندبار متوجه شدم هربار ما خسته و دراز مي شديم او فوري صاف مي نشست يا مي ايستاد. 

خوشحالم كه آنها تنها نيستند و با همند.

***

نسرین ستوده وکیل ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده نیز صبح امروز 18 فروردین برای امضای وکالت نامه محبوبه حسین زاده به زندان اوین مراجعه کرد و موفق به تنظیم وکالت نامه و دیدار با موکلانش شد.

او درباره اتهام موکلانش به زنستان گفت: « طبق اظهار نظر موکلانم، اتهاماتی که تا کنون به آنها تفهیم شده است اقدام علیه امنیت ملی از طریق تبلیغ علیه نظام بوده است. بدیهی است که در روزهای آتی برای مطالعه پرونده موکلانم به دادگاه مراجعه می کنم » نسرین ستوده همچنین افزود:« طبق اظهار نظر موکلانم از روز 14 فروردین که قرار بازداشت آنها صادر شده و به اوین منتقل شده اند تا امروز که 5 روز می گذرد هیچ اقدامی اعم از بازجویی، یا هرگونه اقدامی جهت رفع ابهام ازپرونده موکلانم صورت نگرفته است.» ستوده پاسخ به این پرسش که «اگر قرار کفالت برای آنان صادر شده، چرا به جای درخواست کفیل آنها را همچنان در بازداشت نگه داشته اند» را منوط به مطالعه پرونده کرد...

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:37 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فردا مراسم بزرگداشت كاوه گلستان در افجه برگزار مي شه. چه كار خوبي كردن كه اين مراسم رو به جاي 12 فروردين، انداختن به اولين جمعه بعد از تعطيلات.

چهار سال گذشت!!! اون جثه كوچيك، سبيلهاي بزرگ، و چشمهاي خندان كه همه چيز رو به بازي و شوخي مي گرفت، هيچ چيز انگار غير قابل عبور نبود براش. كاوه محكم بود. جدي نمي گرفت سختيها رو. نه كه سخت نبود كه سختشون نمي گرفت.

اينو قبلا هم نوشته بودم كه تو اربيل عراق به من مي گفت - و با اصرار و تشويق فراوان- كه برو به سمت كوه هايي كه حزب حركت اسلامي اونجا مستقره. وقتي خنديدم و گفتم مگه مي شه رفت اونجا؟! همه دامنه كوه مين گذاري شده، با كلافگي گفت : بابا من با اين سيبيلام نمي تونم! ولي تو يه زني! پوشيه سرت كن و برو...

ولي هيچ وقت افسوس نخوردم از نوع مرگش. به نظرم بهتر از اين كسي نمي تونه با كاري كه عاشقش هست حال كنه و در اوج زندگي بميره. نمي دونم چند نفر كاوه گلستان رو توي كار ديدن. ولي اونهايي كه ديدن دقيقا مي فهمن چي مي گم.
ولي نمي تونم وقتي بهش فكر مي كنم دلم نگيره. مي شد بيشتر ياد گرفت ازش....

مساله دوم اين كه محبوبه حسين زاده هم امروز با خونواده اش تماس گرفته و گفته كه حالش خوبه. برام عجيبه كه اونها رو بردن بند عمومي. نمي دونم ناهيد هم امروز تماس گرفته يا نه. اميدوارم تا شنبه كار آزاديشون تموم بشه.
و مساله سوم اين كه احضار زنان همچنان ادامه داره. و در واقع تغيير وضعيت ما تنها در مكان اقامتمون هست. فكر كرده بوديم آزاد شديم. ولي بازجويي ها و احضارها حكايت از چيز ديگه اي داره.
و آخر اينكه دوست عزيزي در كامنتهاي پست قبليم نوشته كه چرا اينقدر دارم از زندان و ... مي نويسم. دوست عزيز من هم خيلي دلم مي خواد به كارهاي عقب افتاده ام برسم. بقيه هم لابد همين طورن. ولي مگه دست ماست؟ من همچنان دارم روزنويسم رو پر مي كنم و اگر اين روز نويس اين رنگيه دست من نيست. قلم و رنگ دست يكي ديگه است. نمي تونم كه دروغ بنويسم. مي تونم؟!!
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:9 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
صداي زنگ تلفن. شماره آشنا. مي پرم. چقدر اين خونه بد آنتن مي ده! واي ميستم جايي كه صدا درست مياد. مي گه دارم برمي گردم پيش مامانم و ... مي زنه زير گريه.

ما كه از زندان اومديم بيرون سرمون پايين نبود. نيست. بالاتر از قبل هم هست. ولي حاجيه عزيزم نمي تونه تو شهر خودش زندگي كنه. نمي تونه سرشو بالا بگيره. اون مرتكب گناهي نشده. از اتهام هايي كه بهش زده بودن بعد از هفت سال آوارگي در زندان!!! تبرئه شد!

تبرئه شدن براي زني كه بدترين تهمتها بهش زده شد كافي نيست. چه كسي مي تونه جلوي پچ پچ هاي مردمي كه با نگاهشون اونو مي خورن بگيره؟ كي مي تونه به تك تك اونها بگه كه اين زن نه همسرش رو كشته و نه با كسي رابطه جنسي داشته؟ كي مي تونه به همشهرياش بفهمونه كه اون مثل هر آدم ديگه اي حق حيات داره حق نفس كشيدن بدون احساس گناه.

حاجيه آزاد شده و نشده. اون از يه زندان چارديواري به زندان نگاه ها و حرفهاي بيرونيها، منتقل شده. نمي ذاريم زندگيشو بكنه. نمي ذاريم برگرده به طبيعت خودش، به جاي اينكه حمايتش كنيم و كمك كنيم اشتباه!!! ديگران در پايمال كردن هفت سال جووني اين زن جبران بشه، چوب لاي زخمش مي ذاريم.

اون شهرش رو هم عوض كرد. اما اونجا هم دستهايي كه براي كمك مي تونستن بلند شدن زمينش زدن. زني با اين مهر داغ كجا مي تونه كار كنه؟ چه جوري مي تونه زندگي كنه؟ با كدوم اعتبار مي تونه حتا يه وام بگيره تا سرمايه كارش كنه؟
گريه حاجيه بند نيومد و تلفن قطع شد. اميدوارم بشه كاري كرد كه از زندان برگشته ها بتونن برگردن به زندگي. "كار"، فكر مي كنم اين تنها راه نجات خيلي از اونهاست.بايد براي "كار كردن" اونها فكري كرد.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:16 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
محبوبه و ناهيد عزيز!
حالا با ماشين مي رويد به حياط اوين. تا ورودي 209. آنجا چشم بند تعارفتان! مي كنند. اعتراض مي كنيد. ناشنيده مي گيرند. به داخل مي رويد. همان راهرو، همان اتاقها و احتمالا نان و حلوا. روي زمين مي نشينيد. چمپاته زده، همان پا درد و باز هم اعتراض. كه ناشنيده مي گذرند. همان پله ها. همان سلولها.راستي در سلول چند نفره رفته ايد؟
باز همان بازجويي ها و سوالها و جوابها. باز بهداري شب اول، تحقير زندان بان و گاهي هم مهرباني زنانه اش.
باز همان كفشها و آدمها از زير چشم بند...
محبوبه و ناهيد عزيز!
قوي باشيد و مصمم - كه مي دانم هستيد-
اميدوارم خيلي زود برگرديد.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:53 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دير رسيدم به خبر. سفر بودم و تقريبا يك روز بعد از بازداشت دوستانم، از آن خبردار شدم يعني ديشب. متاسفم از اين كه آرامترين و مدني ترين حركتهاي اجتماعي هم نه فقط تحمل نمي شود كه با تندترين برخوردها- مثل بازداشت و زنداني كردن- پاسخ داده مي شود!

اين هم از آخرين اخبار سال ۸۵ و اولين اخبار سال ۸۶!!! كه با جنبش زنان تمام و با همان شروع شد.

محبوبه حسين زاده را يك سالي است كه مي شناسم و چند ماه با او دركنشگران كار كرده ام. دختري بسيار حساس كه اندك رنجشي مي تواند چشمانش را بباراند. دختري كه سعي كرد از گزارشهايش در حد يك گزارش، عبور نكند. ايدزيها، كودكان كار و بچه هاي بم اين حرف مرا خوب مي فهمند.

ناهيد كشاورز را هم كافي است تا دو ساعت همنشينش شوي. بقدري آرام و مهربان و دلنشين است كه حتا اگر نشناسيش، باز دوستش خواهي داشت.

آن سه تن ديگر را از نزديك نمي شناسم. ولي مهم اين نيست. مهم اين است كه حالا اين پنج نفر در بازداشتند. آنها ۱۳ به درشان را هم صرف جمع آوري امضا براي كمپيني كرده بودند كه يكي از  آرامترين و مدني ترين حركتهاي اجتماعي است. اين هم تحمل نمي شود؟

اين پنج زن هرچه زودتر بايد آزاد شوند. اين حق قانوني و مدني آنهاست.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:7 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin