تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

در سفرم. افریقا،کنیا،نایروبی. سه روزه رسیدم. خسته ولی بسیار کنجکاو نسبت به همه چیز. افریقا بسیاااااااااااااااار زیباست. قبلا تونس را دیده بودم. ولی اینجا خیلی افریقاتر!!!! از تونس است!!!با مردمی بسیار مهربان و نرم و آرام. همه جا سبز است. هوا مثل اواخر اردیبهشت شمال است و هتل آپارتمان ما در بلندی زیبایی محصور در درختت و صدای انواع پرنده و شبها پارس سگ ها.

هنوز پلنگ ندیده ام! و ممکن است هم اصلا نبینم :(((

سه روز گذشته در کنفرانس جهانی فمینیست دیالوگ بودم. و از فردا فروم اجتماعی جهانی شروع می شه. من آدم تندرویی در باورهام نیستم و بنابراین دیدن و شنیدن و ارتباط برقرار کردن با کسانی که باورشون مهم ترین عنصر خدشه ناپذیر زندگیشون هست بسیار مهم و آموزنده است. منظورم فمینیستهایی هستند که در این چند روز دیدم.

به هر حال اونها از همه جای دنیا اومده بودن. از همه جای افریقا، امریکای لاتین ، آسیا و بویژه هند و پاکستان و آسیای شرقی. از اروپا و استرالی. از همه جا. و این با هم بودن و حرفهای مشترک رو کنار هم گذاشتن خیلی جالب بود. اونها منتقد وضع موجودند. منتقد نظم نوین جهانی که دستاورد نظام سرمایهداریه. منتقد بنیادگرایی. اونها معتقدن "جهان دیگری ممکن است" و این شعار رو با انرژی وصف ناپذیری فریاد می زدن.

امشب شام با جمع دوستانم مهمان ولوم بودیم. ولوم مجمع زنان تحت قوانین اسلامی هست ( نه کشورهایی اسلامی بلکه جوامعی که مسلمان و قوانین اسلامی دارن). با یک خبرنگار فمینیست-خبرنگار گامبیایی سر میز شام مصاحبه مشترکی انجام دادم ( با کمک دوست خوبم سهیلا) که بعد در سایت زنان ایران منتشرش می کنم.

خیلی خسته ام. چهار روزه با دخترکم حرف نزدم و دلم تنگه. 

این همکار لینوکس باز ما هم یه در همسایگی منه ولی هنوز اینجا ندیدمش. داره مفصل می نویسه. لابد اینترنت حسابی داره دیگه، آرهههههههههههههههههه؟!!!!!!!!!!!!!! جادی؟

پیوست: خیلی ممنون از همه ولی تولد من هن.وز نیامده :ی

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:57 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پلنگ خواهم دید.

پلنگ خواهم دید؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:33 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ديشب فرصت نشد از نازنين و دادگاهش بنويسم. مهمون داشتم و سرم شلوغ بود. امروز مي رم كرج پيش خونواده اش. حالا مي شه اميدواربود كه تا شنبه خبراي خوبي ممكنه بشنويم.

دست دوستان خوبم محمد مصطفايي و شادي صدر بابت دفاع خوبي كه ازش كردن درد نكنه.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:17 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
موسسه كنشگران داوطلب، عضو دبيرخانه جامعه مدني اجلاس جهاني جامعه اطلاعاتي(‏WSIS‏) و مركز ‏هماهنگ كننده غرب آسيا و خاورميانه، دوره آموزشي شش روزه "سازمان هاي جامعه مدني ايراني و روزنامه ‏نگاري مدني" را براي تعدادي از روزنامه نگاران حوزه اجتماعي برگزار مي كند. اين دوره آموزشي در چارچوب ‏پروژه مشترك كنشگران داوطلب و ‏‎ Internews Europe‎با عنوان ‏Iranonline civil society ‎‏ برگزار مي شود.‏
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:16 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ساعت ۲۳.۵۰  است. صداي اس.ام.اس موبايل،‌از پشت ميز بلندم مي كند. به گمانم موضوع مهمي است كه اين وقت شب كسي پيام فرستاده.

اين شماره را كه مي بينم داغ مي كنم: ۱۰۰۰۱۲۱ ،‌پيام از بانك پاسارگاد است (كه تا حالا اسمش را هم نشنيده ام) و تبليغ اينكه بياييد به ما پول بدهيدو ... لابد ما بهتر از بقيه ايم.

 دلم مي خواهد يقه روابط عمومي اين بانك و پيش از آن بانك ملت و تجارت كه آنها هم همين سابقه را در تجاوز به حريم خصوصي ملت دارند، بگيرم و بگويم كدام بي ناموسي شماره ما را در اختيار شما قرار مي دهد؟!

كي مي خواهيد بفهميد كه موبايل،‌تلفن خصوصي ماست! و شما اجازه نداريد به شماره خصوصي ما پيام تبليغي بفرستيد!

همين هفته پيش به ويزيتوري كه براي تلفن- كارت اينترنتي به محل كارم زنگ زده بود گفتم تو فكر نمي كني كه اجازه نداري به تلفن شخصي كسي براي تبليغ شركتت زنگ بزني؟ گفت اوووووووه خانم نمي خواهي، بگو نمي خواهم اين كه ناراحتي ندارد!!!

وقتي بانكش اين است، از ويزيتور يك شركت تبليغي چه انتظاري بايد داشت؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:59 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در ماشين باز مي شود. دوربين از بيرون پنجره ماشين نشان مي دهد كه پيرمردي حدودا ۶۰ و اندي ساله سوار مي شود. با لباس بومي اش و دستاري كه به سر دارد. پشت او عروس را مي بينيم. چهره اش از پشت تور معلوم نيست. پدر و مادرش را در آغوش مي گيرد. پدر دمي او را در بغل مي فشرد و ناگهان با هق هق گريه دختر را از خودش دور مي كند و رو بر مي گرداند.

  دختر سوار مي شود و كنار پيرمرد مي نشيند. مادرش جلو مي آيد تور را از روي صورتش كنار مي زند و صورتش را مي بوسد. هر دو مي زنند زير گريه.

ماشينها راه مي افتند. همه جيپ. رديف از جاده كوهستاني مي گذرند. هلهله گهگاه از ماشينها شنيده مي شود.

دختر و پيرمرد پياده مي شوند. پيرمرد دست دختر را مي گيرد - لابد به فرمان فيلمبردار- و قدم مي زنند. در دشت سبزي كه ما در آن فقط اين دو را مي بينيم كه قدم زنان مي روند. تور همچنان صورت دختر را پوشيده است.

اين فيلم، فيلم عروسي دختري است كه براي "خون بس" به خانه داماد پيري كه همسن پدربزرگش بود رفت. فيلم مستند است و شرط می بندم نمي تواني با هق هق او همراه نشوي.

دختر كه نامش را هنوز نمي دانم يك هفته بعد از عروسي خودسوزي كرد و جان سپرد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:56 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱-شب خوبي بود. وسط يك دنيا كار و گرفتاري،‌ رسيتال آواز در دم و دستگاه آقاي نظر.

 از ساراي عزيزم كه دعوتمون كرد ، ممنونم. دختر عموي من خواننده اپراست و من متاسفم كه صداي گرمشو نمي تونه در يه كنسرت عمومي نمايش بده.

الان اون قدر مشق ننوشته دارم كه نمي دونم از كجا شروع كنم.

۲- آوا مي گه : مامان تو و بابا رو به اااااااااااااااااااااااااااندازه اين پاك كن دوست دارم.

من: ؟!!!!!!!

آوا: آخه اين پاك كنو اندازه يه دنيا دوست دارم.

( اقتباس قالب ديالوگ: هاله - وبلاگ سرزمين آفتاب- م. ۲۰۰۷- حقوق مادي و معنوي و اخروي ابداع اين قالب ديالوگ نويسي براي ايشان محفوظ است. )

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:11 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از زماني كه كمپين "قانون بي سنگسار " آغاز به كار كرد تا كنون واكنشهاي مختلفي را از سوي فعالان اجتماعي و نيز مردم شاهد بوده ايم. عده اي تشويق و تحسينمان كرده اند و ترغيب به ادامه كار. گروهي سكوت كرده اند و اگر دست داده پوزخندي هم نثار كرده اند كه : آيا اين،‌اولويت زنان ايران است؟ گروهي منتظر مانده اند تا فرصتي پيش آيد و چون هميشه چوب تخريب را از آستين نقد بيرون كشند و ...

بدون شك هر خواننده اي اگر واقعا دغدغه اين را دارد كه حقوق زنان از حقوق بشر جدا نيست،‌ برايش جان يك انسان نيز مهم است. آن هم انساني كه در معرض شديدترين خشونتهاي قانوني و اجتماعي قرار دارد... متن كامل اين مقاله رو گذاشتم تو سايت زنان ايران.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:27 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
شبهاي تهران را دوستتر دارم از روزهاش. چرايش را خودم هم نمي دانم. شايد براي اينكه سياه با خال خالهاي طلايي قشنگتر است از خاكستري يكدست.

امشب رفتيم تا در شهر گشتي بزنيم. به قصد آب ميوه - معجون علي بابا ( حوالي بهارستان معجوني است كه واقعا معجون است. با يك آكروباتباز فروشنده كه معجون را بعد از يك شعبده بازي تماشايي مي دهد دستت) . تا برسيم به آنجا، طرف بسته و رفته بود. پس دوره افتاديم در شهر به اميد آب ميوه فروشي. بالاخره همان رضاي يوسف آباد آبرومان را جلوي مهمانها خريد. بازم محل خودمان!  از آنجا راهي حوالي پارك ملت شديم. ساعت به ۱۲ شب نزديك مي شد. مردم براي برف بازي راهي پارك شده بودند. ولي جلوي در ورودي پارك يك ميني بوس نيروي انتظامي ايستاده بود و دورش هم كم و بيش مردم جمع بودند. چند دقيقه اي كه آنجا بوديم ، ميني بوسي ها همچنان مشغول بودند و برخي را هم سوار كرده بودند.

تعجب نمي كنم ديگر از اين ماجرا ها. همه چيز چنان رنگ طبيعي به خود گرفته كه حتا كسي نمي پرسد اگر شما دزد و قاتل هم دستگير كنيد يا قاچاقچي مواد مخدر- بماند اگر هيچ يك نباشد و يك رهگذر عادي دستگير شود- باز هم من عابر كه براي تفريح به پارك مي آيم چرا بايد يك ساعت چنين علقمه اي را جلوي در ورودي پارك ببينم و تنم بلرزد كه كرا خواهد برد؟ و  چرا؟

به اين مي گويند تعدي به حقوق شهروندي با چراغ!

همانطرفها بود كه اولين اس. ام.اس خبري امشب رسيد: آقاي كريمي راد وزير دادگستري و سخنگوي قوه قضائيه درگذشت. زنگ زدم به خبرنگاري كه فرستاده بودش،‌ظاهرا علت فوت تصادف در جاده سلفچگان بوده.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:20 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

امروز كه  تا ساعت 8 شب در دفتر كارم ماندم تا عكسها و نوشته هاي رسيده از بم  را منتشر كنم، همه اش با خودم مي گفتم گيرم كه در روزنامه ها نشود نوشت – كه خودش كلي جاي حرف و حديث دارد- اما چرا ملت در وبلاگهاي و وبسايتهايشان چيزي نمي نويسند؟!

اولين چيزي كه از محبوبه -كه امروز از بم امده بود-  پرسيدم همين بود كه از كدام روزنامه ها و خبرگزاريها آمده بودند؟

متاسف مي شوي از پاسخي كه مي شنوي!

 

عكسها و خبرها را كه مي خواندم، همه اش درذهنم بود كه امشب چيزي از بم بنويسم. از كودكان و شايد هم از زنان بمي. از اولين روز زلزله و .... مهم نيست كه چه، اما بنويسم فقط شايد براي اينكه نوشته باشم تا يادم نرود دشواري وظيفه و يادم نرود دشواري آن روز زهر.

تا اينكه ديدم الپر و  افشين امير شاهي  يك پيشنهاد خوب داده اند.

 اين كه احساس كني تنها نيستي و ديگران هم در كنار تو و مثل تو فكر مي كنند، گرمت مي كند و اميدوار به اينكه داري درست مي روي و اطمينان كني كه اين راه به جايي خواهد رسيد بالاخره.

 

باري، روز اول زلزله در بم بودم. ساعت 2 عصر بعد از كلي چك و چانه با فرودگاه مهرآباد به همراه جمع زيادي از خبرنگاران با يك هواپيماي كمك رسان راهي كرمان شديم.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آقاي رضا شريفي! رییس شاخه دانشجویی جبهه مشارکت!  آن لحن مذكور كه مي فرماييد نه از سر هيجانات روزنامه نگارانه، كه از تعصبات حزبي است اتفاقا! در انديشه شده بودم كه چگونه روزنامه نگاري در تحليل يك واقعه چنان بيتاب و از خود بيخود مي شود كه خبرساز را به ناسزا مي گيرد و حكم مي دهد و محكوم مي كند؟ 

 ما - ماي روزنامه نگار- نه سر چماقيم و نه ته ناسزا،‌ پس در اين ميانه اگر هدف اين هر دو قرار مي گيريم،‌از سر بي مهري و نابخردي چماق به دستان است و ناسزا اندازان، اما تكه انداختن ما و تحليل را به فحاشي آميختن، رسمي است كه در قاموس و اخلاق حرفه اي گرچه ناديدني نيست، اما كمتر انتظار آن مي رود.

حالا اگر درد چماقي و زهر ناسزايي از سر قلم ما چكيد، شما جناب شريفي اتفاقا بهتر است كه رد آن را در باورهاي سياسي و احتمالا تعصبات حزبي بجوييد نه در هيجانات روزنامه نگارانه!!!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:52 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ديگه دارم جا مي مانم از همه ملت. از اين بازي خوشم آمده. اصولا موج سواري وبلاگ بازها را دوست دارم. موج درست مي كنند و يواش يواش چنان درگيرش مي شوند كه انگار جدي ترين مساله روز است. جدن ها! براي من كه اين طور بوده. آنقدر كه اين دوسه روز ۵ تايي هاي وبلاگ نويسان را دنبال كرده ام، خبرهاي جدي را دنبال نكرده ام. امروز نيم ساعت بلند بلند مي خنديدم بابت پرستوي ۵ ساله اي كه مقنعه زده و جلوي خواهرش صلوات مي فرستد!!همين اتفاق براي همكارم افتاد وقتي مطلب صنم را مي خواند.  كسي چه مي داند شايد اين هم يك توطئه استكبار جهاني است كه نمي خواهد ذهن نازنين ما درگير مساله مسخره و بي اهميتي!!!مثل تحريم ايران شود.

 به هر حال من هم به عنوان يكي از ايادي استكبار، هم در اين موج سازي شريك مي شوم هم موج سواري:

 پرستو ، صنم و آوات كه مرا دعوت كرديد! مرسي. 

۱- اولين مردي كه عاشقش شدم زورو بود. آن موقع ۵ سالم بود و تا مدتها فكر مي كردم كه بايد سواركاري ياد بگيرم كه بتوانم با او اين ور و ان ور بروم.

۲- تنبور و نقاشي و شعر و قصه مدتها وقت زيادي از شبهايم را پر مي كردند. طوري كه فكر مي كردم هرچه برود آنها مي مانند. الان فقط شعر رادارم كه بزرگترين كيف زندگي ام است. 

۳- بسيار زود رنج و گنده دماغم(هم با فتحه هم با ضمه). نسبت به كساني كه دوستشان دارم بسيار سختگير و نسبت به بقيه تا حدودي باگذشتم. بعضي ها هم مي گويند آدم مغرور و خود خواهي هستم. ولي آدمي كه به اين زودي )اين اشاره به خيلي نزديك است)خر مي شود مغرور و خود خواه است؟ نمي دانم، شايد! ولي كلن سركاري ام!

۴- كشته مرده تاريكي ام . اگر تنها درخانه باشم كرم شبتابي برايم كافي است. آنهم براي اينكه به ميز شيشه اي لعنتي وسط اتاق نخورم. مي توانم ساعتها در اتاق تاريك قدم بزنم.

۵- يكي از دوستانم مي گويد كه مردان زندگي من اصولا خوش تيپ بوده اند كه دروغ هم نگفته است. ( نمي دانم البته اين را بايد شانس دانست يا بد شانسي! ). به تعداد موهاي سرم عاشق شده ام و حالا اسم بعضي ها هم يادم نمانده. ولي خودم اصولا پير پسند بوده ام ظاهرن. چون خيلي از آنها دستكم ۱۵ سال از من بزرگتر بوده اند. ولي به هر حال اميدوارم روزي كچل نشوم!

كشتم خودم را كه ۵ تا بيشتر نشود!!!ولي بازرنگي در هر كدام چندتا جا دادم.

من با پارتي بازي همكاران مجازي ام را (ودوستان واقعي) دعوت مي كنم:

نسرين، سهيلا ، ليلا ، گيسو  و پويا .

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:40 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ديوار بي اعتمادي بد چيزيه. نمي توني نديده اش بگيري. هرچقدرم سرك بكشي چشم انداز قشنگي از بالاش پيدا نيست. بارها و بارها پرسيدن "چرا" هم دردي ازت دوا نمي كنه. بهتره مثل هميشه سرتو بندازي پايين و راه خودتو بري.

نمي فهمم چه لزومي داره آدما به هم لبخند بزنن؟!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin