تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

 

 با یلداترین بوسه بر لبان تو شبی بلند آغاز می شود

قصه ای نا تمام

و شهرزادي كه از سر شب

شاه هرزه

 قافيه باخته است

در برابر بالايي ش

بلنديش،

دلبرانگيش

و عشقي كه سرزده است

از يقه پيراهنش.

 

* 

تا صبح تقلایی شگرف در راه است؛

ستيز تن به تن مرگ و شهرزاد

برهنه دربرابر هم  و درهم

 

از رگ يكي شب مي چكد

از پستانهاي آن يكي آب رز

 

و سيراب نمي شود شاه مدعي

از چكاچك اين دو آخته در تنگ هم

 

*

شهرزاد خسته!

 

وانگاه مرگ

بلند مي شود از اندامت

شاه شكسته به زانو در آمده است.

 

*

از پس یلداترین بوسه بر لبان تو

شبي بلند

آغاز شده است.

 

*

و ستيز تن به تن ما

همچنان دليل خورشيد است.

اين شعر محصول مشترك يلداي ۸۲ و يلداي امساله. اميدوارم كتاب دومم زودتر كارش تموم شه تا به يلداهاي بعدي نكشيده.

پيوست۱-  کلی زحمت کشیدم و مطلب نوشتم درمورد بازي يلدا. بعد رفتم دیدم بابا باید یکی ما رو دعوت می کرده به بازی!!!!! کنفت شدم و همه رو پاک کردم. حالا كه اينطوريه خیلی هم بازی بی مزه ایه ! اصرارم نكنين كه دوباره نمي نويسم :دي

پيوست دو: خيلي خوشحالم كه امشب دو تا مهمان عزيز، تهران موندن و يلداشونو به تنهايي مهيب يه شهر دور نبردن. هرچند الان مهمان من نيستن، ولي ته دلم داره يه چيزايي همينجور كش مي ره.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:53 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱-روزنامه نگاران نامه ای نوشته اند و اعتراضی و .... هشدار داده اند به دولت در مورد اینکه اینها که برایشان امر و نهی می کنید روزنامه نگارند نه کارمند روابط عمومی نهادهای دولت!

۲- امروز جلسه شعرخوانی و بررسی آثار شعر در موسسه کارنامه، اختصاص داره به بررسی آثار شعر دکتر جواد مجابی.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:26 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ساعت ۵.۳۰ صبحه و من هنوز نخوابيدم. ياد دوست و همكار عزيزم محمود اشرفي مي افتم كه مي گفت گاهي اگر يه كاغذ ببينم تو جوي آب، مسيرمو عوض مي كنم و از يه طرف ديگه مي رم. الان بنده همچي وضعيتي دارم. ولي نه جوي آبيه نه مسيري كه عوضش كنم. براي اينكه زابرا هم نشم ترجيح مي دم يك ساعت باقي مونده رو هم يه جور با ناظم حكمت سر كنم:

ترانه هاي انسان ها

از خود آنان زيباترند

از خود آنان اميدوارتر

از خود آنان غمگين تر

و عمرشان بيشتر

بيشتر از انسانها به ترانه هايشان عشق ورزيدم

بي انسان زيستم

بي ترانه هرگز

به عشقم خيانت كردم

به ترانه اش هرگز

و ترانه ها هرگز به من خيانت نكردند

ترانه ها را به هر زباني كه خوانده شد فهميدم

در اين دنيا آنچه خوردم ونوشيدم

آنچه گشتم وجستم

آنچه ديدم و شنيدم

آنچه لمس كردم و فهميدم

هيچكدام و هيچكدام

مرا به قدر ترانه ها خوشبخت نكرد.

- ناظم حكمت - "آخرين شعرها"

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 4:29 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
به نظرم روزنامه نگاران و حتا انجمن صنفي بايد نسبت به اين حركت غير منطقي وزارت كشور يك واكنش صنفي نشون بدن. درسته كه توي اين مملكت، مطبوعات آزاد وجود نداره،‌درسته كه خودسانسوري حتا بيش از سانسور بيداد مي كنه،‌درسته كه سانسور در اون حد پيشرفت كرده كه بارها و بارها در روزنامه مي شنويم كه : "فلاني زنگ زده و گفته در اين مورد چيزي ننويسين!! وگرنه چنين و چنان"،‌ درسته كه خط قرمزها اونقدر اومدن جلو كه مجبوري در دايره اي به قطر خبرگزاري هاي رسمي حكومتي نفس بكشي و كشف خبر و رقابت مطبوعاتي و گزارشگري به معناي نابش ديگه معنا نداره،‌ با همه اينها به نظرم ذستكم يه فكري بايد براي آبروي صنفي روزنامه نگاري اين مملكت كرد!

مورد ديگه اينكه يعني اين جناب يك مشاور مطبوعاتي درست و حسابي نداره كه بهش بگن چه چيزي رو بايد بگه و چه چيزي رو نگه؟  كه بعدن به دست و پا نيفتن كه مطلب رو از رو خروجي خبرگذاريها جارو كنن؟!

به جان خودم نوبرن اينها! در عهد دقيانوس هم چنين مديراني پيدا نمي شدن!

اميدوارم دستكم روزنامه نگارايي كه مي تونن، ‌در اين مورد يه چيزي بنويسن تو روزنامه ها و حمايت كنن از اين خبرنگار و مهمتر از اون از حمايت خبرگزاري فارس. چون هنوز يادمون نرفته برخورد بد مدير مسوول حيات نو آقاي هادي خامنه اي رو با عليرضا اشراقي، وقتي روزنامه به خاطر اشتباه اون دچار مشكل شده بود!‌و هنوز يادمون نرفته برخورد برخي مديران روزنامه هايي كه خبرنگاراشون تحت عنوان پرونده وبلاگ نويسها زنداني شدن. دستكم در چند مورد خودم شاهد بودم كه چقدر واكنشها محافظه كارانه كه چه عرض كنم حتا نابخردانه و ناجوانمردانه بود! مهم نيست كه خبرگزاري فارس همفكر يا همسو با سليقه ما هست يا نه، مهم اينه كه اين حركتش كاملا حرفه اي و صنفي بوده.

ممنون ازپناه فرهاد بهمن براي اين خبر

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:42 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دارم مي رم راي بدم. اول به سيما مايل افشار - فعال حقوق زنان و كودكان- و بعد به فهرست اصلاح طلبان منهاي الهه راستگو. (ترجيح مي دم به يك مرد ميانه رو راي بدم تا زن اصول گرا).

براي علت راي دادن يا ندادن هم توضيحي ندارم. همه كلي در اين باره نوشتن و به نظرم الان هر  توضيحي اضافه است. تاثيري هم نداره. تو انتخابات رياست جمهوري من حتا حريف خونواده خودم براي راي دادن نشدم. حالا هم فكر مي كنم اگر كسي واقعا باور داره كه فضا مي تونه يه كم براي نفس كشيدن باز تر شه، خودش مي ره راي مي ده. ولي اگر اين باورو نداشته باشه، يا حتا هنوز هم منتظر دستي از آستين غيب باشه كه كن فيكون كنه، خب ديگه كاريش نمي شه كرد. اوم يه نظره ديگه.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:34 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱-نخستين گفت و گوي حاجيه اسماعيل وند بعد از تبرئه شدن از سنگسار

۲- صنم و پرستوي عزيزم. نهايت تاسف و تسليتم رو بابت فيلتر شدن وبلاگهاتون ابراز مي كنم. من نمي دونم چه چيزي در نوشته هاي شما قراره چه چيزي در اين مملكت رو به خطر بنداره!

دوستان خوب من. مي دونم كه دمغين. مي دونم كه پكرين. مي دونم كه جفتتون همينجوريشم منتظر يه بهانه بودين براي لب ورچيدن و آويزون شدن گوشاتون. ولي اين كه نشد !!! دومينهاتونو عوض كنين و روزنويساوتونو پي گير تر و مصرانه تر از قبل منتشر كنين.

اگر فكر مي كنين كه كاري از دست دوستانتون بر مياد - حتا در همين حد مجازي- حتما بگين تا انجام بديم.

من يه پيشنهاد دارم. يه وبلاگي بزنيم و اسامي وبلاگهاي فارسي فيلتر شده رو توش منتشر كنيم. و اگر بشه تاريخ فيلتر شدنشون رو. چطوره؟ آمار اين وبلاگ بايد چيز جالبي باشه. مي شه فهميد اولا حدودا چه تعداد وبلاگ فارسي فيلتر شدن و دوم اين وبلاگها در چه حوزه اي مي نوشتن ( اين رو الزامي نيست منتشر كنيم ولي همين كه همه يكجا جمع مي شن قابل بررسي تره) و .... خيلي چيزاي ديگه   فقط اين فكر يه مجري مي خواد.صنم امتحانت تموم شده نه؟ :ی

پيوست: تو اين اينترنت هر حرفي بخواي بزني قبلش بايد سرچ كني كه كسي پيشتر از تو نگفته باشه! پرستو نوشته كه عنكبوت قبلا در مورد كتاب فيلتر پيشنهاد يه كار دسته جمعي رو داده بود. به نظرم هر كي خواست مي تونه همون كارو دنبال كنه.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 10:58 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بعد از هفت سال تحمل زندان به جرم زنای محصنه و معاونت در قتل امروز حاجیه اسماعیل وند از حکم سنگسار  تبرئه شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:8 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جي جي بي حال است. دائم چرت مي زند. ضمن اينكه از وقتي هوا سرد شده و كولر روشن نمي كنيم و در و پنجره بسته است،‌بوي تنش در خانه مي ماند و مشام من كه به اندازه يك شكاري تيز است دائم در عذاب است. اما مهمتر از همه بي حالي و گاهي عدم تعادل فيزيكي اش است كه با اينكه واكسنش را زده ايم نمي دانم چه اش شده است. دوست پزشك من مي گويد ممكن است تومور گرفته باشد ( ويزيت تلفني!) هفته بعد مي برمش دكتر و بعد هم نگهش نمي دارم. به نظرم نگه داشتنش بيش از اين وقتي جفت ندارد خيلي ظلم است. دارم آوا را آماده مي كنم كه رد كردنش را بپذيرد:

- جي جي بايد از خونه ما بره و ازدواج كنه. ما نمي تونيم اينجا براش زن بياريم.

- چرا؟! خب زنشم مياريم اينجا!

- نمي شه براي اينكه اينا خيييييييييييييلي بچه ميارن و ما نمي تونيم بچه هاشونو نگه داريم و اونوقت گرفتار مي شيم.... تازه مگه يادت نيست عمو مسعود مي گفت كه همسترش چقدر از زنش كتك مي خورد و هميشه خوني بود؟ همستراي ماده، نرها رو مي زنن.تو دوست داري ببيني جي جي كتك بخوره؟

- خب ما بگرديم يه زن خوب براش پيدا كنيم كه كتكش نزنه

- :)))

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:46 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این یوسف علیخانی بدجوری دست آدم را رو می کند. چرا رو می کند؟ برای اینکه وقتی اینجور می نویسد از مرد بزرگی که از او بسیار آموخته ام در زندگی و هم در ادبیات - و همچنان در حال آموختنم- نشان می دهد که چه کم پس داده ام دین او را، دستکم با نوشتن چند خطی به یاد و سپاس.

اما همه، این نبوده است البته . واقعیت پنهان دیگری هم هست. پنهان و تلخ. قصه خوانی و شعر خوانی ما در روزهای سیاهی آغاز شد که سرودن شعر و نوشتن قصه و اندیشیدن به  اندیشه هم جسارت می خواست، چه رسد به اینکه جمع شویم و شعر بخوانیم و تمرین کنیم برای بهتر نوشتن و خواندن و ... بهتر شدن؟ !!!! ...

و دره و اتوبوس و مختاری و پوینده کافی بود تا نوشتن، مثل شرابی شود دور و اغواگر، که در خلوت مستت می کند، بی که از ظاهر تو سرمستی غایت لذات آدمی - که برای من نوشتن و سرودن است - به مشام کس و نا کس برسد.

و این بود که کمتر گفته ایم ونوشته ایم و صد البته دینمان را هرگز به میزبان خانه ای ادا نکرده ایم که اینک یوسف علیخانی با این نوشته چه خوب ادایش کرده:

هیچ وقت یادم نمی آید در دادن اطلاعات درباره هر موضوعی که از او می پرسیدم خست به خرج داده باشد. بسیاری از آدم ها را طی این سال ها دیده ام که یا سواد ندارند یا اگر دارند در دادن اطلاعات و دانش خود به دیگران خست به خرج می دهند. جواد مجابی از آن دسته آدم هایی است که چه آن زمان و چه حالا وقتی یک سوال از او بپرسی به اندازه یک کتاب به تو اطلاعات می دهد و چنان مسلط درباره موضوع صحبت می کند که گویی سال ها کارش فقط تحقیق در این زمینه بوده است.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:4 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
امشب چند ميل داشتم در مورد دل آرا كه به استناد لينكي از يك سايت خبري،‌ نوشته بودند كه حكم اعدام دل آرا تاييد شده.

اين خبر مربوط به آخرين دادگاه دل آراهست و مربوط به نزديك ۶ ماه پيش!! من نمي دونم قصد اون سايت از انتشار خبري كه تن آدمو بلرزونه چيه ولي به هر حال در اين خبر كه به نقل از آفتاب نيوز هم آورده شده،‌ هيچ چيز تازه اي نيست. اين حكم همون موقع (حدود ۶ ماه پيش) به ديوان فرستاده شد براي تاييد يا رد شدن. كه اميدواريم هرگز تاييد نشه.

 براي اطمينان هم بگم كه مجبور شدم ساعت ۱۲ شب وكيل دل آرا رو از خواب بيدار كنم و مطمئن بشم. آقاي خرمشاهي هم گفت كه چهار روز پيش رفته به شعبه، براي پي گيري همين ماجرا و اونجا گفتن كه پرونده هنوز در نوبت بررسيه.

از دوستاني كه به من خبرشو دادن ممنونم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱- روز مادر بود. همه از صبح داشتن در مورد هديه به مادر و مسائل مربوط به اون حرف مي زدن. مربيا دخترا رو تشويق مي كردن به اينكه براي مادرشون چه كنن و چي بگن و ... ليلا از صبح نشست جلوي تلويزيون و زل زد به اون كه تو برنامه هاي خانوادگي دائم در مورد مادر حرف مي زد ... مثل روزاي ديگه نبود. خيره مي شد به يه جا. تو فكر بود همش. ظهر كه گذشت و سر نهار كه دخترا همه نشستن دور ميز، يهو بي مقدمه گفت : شماها مي دونين كه من مادرم؟!

همه ساكت شدن و خيره. انگار گفته بود چيزي رو كه بايد مي گفت. خنديد و به غذا خوردنش ادامه داد. بقيه چيزي نگفتن. اونا نمي دونن. در مورد گذشته ليلا كسي از دخترا چيزي نمي دونه. تيم روانكاري و مددكاريش اين طور تشخيص دادن.

ليلا مافي عزيزي ما در حال عوض شدنه. تغييرات اون باور نكردنيه. برعكس هميشه كه خودشو مي انداخت تو بغلم و مي بوسيد، اومد جلو باهام دست داد!! و حالمو پرسيد. اون قدر ذوق كرده بودم كه مي خواستم داد بزنم. به جاش من بغلش كردم. چند ساعتي با هم بوديم.

يه عالمه چيز در موردش نوشتم. و الان همه رو پاك كردم. شايد بايد بيشتر منتظر بمونم. نگرانم.

۲- دوست عزيز! مي گي چرا اين قدر زندگي رو جدي مي گيري؟ اين قدر ارزش نداره. يه خورده شاد باش! ببخش! من دست خودم نيست اگر يهو چت (با كسره چ ) مي زنم. تازه كلي سعي كرده بودم كه خوش خوشان باشم:)

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:36 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
صبح شراگيم -كه نمي شناختمش تا امروز- با يه كامنت منو كشوند اينجا و قلبمو گرفت تو مشتشو يه بار ديگه بعد از سه سال چلوند. واقعا چلوند. حالم از اون خيابون و آدمهايي كه نصيحتكنان تو رو از اون در سبز رنگ دور مي كنن به هم مي خوره. اون مغازه ها و آدما رو مي شناسم. آدمايي كه صبح اعدام عاطفه با خنده "ماسورا، ماسورا " مي كردن (ماسورا يه خواننده چشم زاغ هنديه كه ظاهرن عاطفه شبيهش بود اينو خودشون به من گفتن!!) و راست مي گه كه عاطفه گفته بود دستكم يه ليوان آب به من بدين حيوونم اينجوري نمي كشن.... لعنت... برام عجيب بود اينكه اين پسر هم با همون حس من رفت سراغ اون "شهر بي عاطفه" - اين اصطلاح رو از خودش وام گرفتم .:

دلم میخواست مزارش را پیدا می کردم و هر هفته یا هر ماه به او سری میزدم و با گلاب سنگ قبرش را که تنها و متروک افتاده است میشستم و شاخه گلی برایش می گذاشتم و آنوقت امیدوار می نشستم کنار قبرش...امیدوار به اینکه عاطفه با تمام خل بازیهایش الان یکجایی آن بالا ها تک و تنها نشسته است و من را می بیند و خوشحال است که حالا دوستی دارد که او را برای جسمش نمیخواهد...جسمی که لابد تا الان کاملا متلاشی شده است... و آنوقت دلش میخواهد بیاید پایین و با دست محکم بکوبد به پشتم که بیخیال پسر...گریه نکن...! هرچه بود دنیای بدی بود که گذشت... 

...

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 10:51 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
من در مراسم ۱۶ آذر دانشگاه تهران نبودم. اونايي كه بودن مي گن:

مريم مي گه تجمع به آرامي برگزار شد. و اونوقت توضيحشم بخونين :)

(مريم جان، قربون شكلت، يا توي اعتماد ملي زيادي رستو مي كشن يا اينكه اونقدر بدترو ديديم كه به اين بايد بگيم آروم!)

نفيسه نوشته : آنها ثابت كردند كه دانشگاه زنده است و زنده خواهد ماند.

خبر ادوار، خبر ايرانيوز.

و نيز : كميسيون زنان دفتر تحكيم وحدت همزمان با 16 آذر اعلام موجوديت كرد.

و اين هم وبلاگي به همين نام و به همين منظور كه اخبارش كامل است و پي گير.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:51 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکم:   - چی نوشتی؟

(تازه "ر" یاد گرفته.) کاغذ رو بلند می کنه:

" بابا آب داد. مادر دود دارد. "

تازه می خواستم برم حیاط سیگار بکشم که کوفتم شد!

ـــــــــــــــــ

دوم: روزنامه نگاري كه حكومتي كار كند روزنامه نگار نيست. اگر ما به عنوان روزنامه نگار مستقل نتوانيم مانع از تعطيلي انجمن بشويم نشان از ضعف بزرگ روزنامه نگاري ماست.

البته آقای ارغنده پور عزیز یه قید زمان هم می آوردین بد نبود که در همه دوره ها روزنامه نگار باید مستقل از حکومت کار خودش رو در جهت منافع عمومی انجام بده، ولی با بقیه حرفتون دربست موافقم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از آیینه ماشینش هزار تا نوشته و جقول بقول آویزون کرده که لابد جلوی قضا و قدرش خط و نشون بکشن. بعد یه زحمت نمی کشه قژقژ ترمزشو درست کنه که بیشتر حریف قضا و قدره و بخاری ماشینم که خرابه! خودش زیپ ژاکتشو تا گوشش کشیده بالا و  ملتم که بمیرن از سرما دیگه!که تازه مجبورن تو ماشین، شیشه رو هم بدن پایین که بوی گند جوراب خیس خورده حالشونو به هم نزنه اول صبی! اه تمام راه تا دفتر کارم سرم تقریبا از پنجره تاکسی بیرون بود!
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 7:51 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نمي دونم اينو ديدين يا نه؟ پوياي عزيز زحمت تبديل كردن عكسهاي نقاشي دل آرا رو به يك فلش، كشيده كه مي تونين در اين آدرسهانسخه فارسي و نسخه انگليسي فلش رو ببينين.

بعضي از دوستان با تلفن، ‌اي ميل و پيغام از وضعيت دل آرا مي پرسن. متاسفانه همه در انتظارن.خودش، خونواده اش، وكيلش و بقيه اي كه حالا مي دونن داستانشو. انتظاري بسيار بد. و  اي كاش بشه فقط منتقلش كنن به تهران. اين خواسته ايه كه فعلا وكيلش داره دنبال مي كنه.

اگر توي اين مدت چيزي ننوشتم براي اينه كه همچنان منتظر چند خبر و پي گيري از طرف خونواده اش هستم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:40 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
امروز از ساعت ۱.۳۰ تا ۳.۳۰ در انجمن صنفی مطبوعات نشستی صنفی با تریبون آزاد برگزار می شه.

ظاهرن دستور جلسه ای که تعیین شده ادامه کار انجمن صنفی است ولی در همین یک ماه گذشته اتفاقهای نادری در روزنامه نگاری ما رخ داده از جمله برخورد با روزنامه نگارانی که بعد از یک دوره آموزشی به کشور برگشته بودند در فرودگاه و بازجویی از آنها ، اعلام یک فهرست بالابلند از روزنامه نگاران ممنوع القلم!! ( ایران امروز بخشی از این اسامی رو به نقل از گزارشگران بدون مرز منتشر کرده) و ...

 امیدوارم به جز حرف زدن درباره مسائل، جلسه به یک نتیجه عملی هم برسه.

 بالاخره این مملکت قراره روزنامه و روزنامه نگار داشته باشه یا نه؟ می شه همرو جمع کرد و یه جا ریخت تو کوره آدم پزی و فکر پزی و بعد نشست از هلوکاست نمایشگاه برگزار کرد (اینم یه پیشنهاده دیگه).

پیوست: اتفاق نادر یعنی چیزی جدا از توقیف نشریات و احضار و بازجویی و زندانی شدن روزنامه نگاران و سانسور و خود سانسوری و چیزهای پیش پا افتاده ای!!!! از این دست. اتفاق نادر یعنی اتفاقی که بار اول است رخ می دهد یا مدتهاست که رخ نداده.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:5 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱-دوست خوبم لادن نيكنام مسووليت بخش ادبيات سايت زنان ايران رو به عهده گرفته. و حضورش جدا از اينكه كلي دلگرميه براي من، كلي هم باعث رونق بخش ادبي سايته. خواننده هاي تخصصي ادبيات مي تونن از اين به بعد داستانها و شعرهاي زنان رو هر هفته در سايت دنبال كنن.

۲-مفهوم معشوق و عاشق هميشه يه مفهوم كليشه اي بود در ذهن من. مفهومي كه گاهي لجمو در مي آورد. طوري كه دلم مي خواست بر اين كليشه بتازم و عكسشو ثابت كنم. بويژه كه هميشه جنسيت معشوق،‌به عنوان عاملي تعيين كننده، از او شخصيتي منفعل مي ساخت.

خيلي وقتها در عين اينكه از معشوق تلقي شدنم ناراضي نبودم ولي ترجيح مي دادم كه نقش عاشق رو بازي كنم. و خيلي وقتها هم بين اين دو تا گيج زدم و خودمم نفهميدم كه اولا فرقشون چيه و دوم من كدومم!

اما جلسه مولوي خواني هفته پيشمون يه درس خوب داشت. " شمس معشوقه،‌چون نياز نداره عاشق باشه،‌نياز نداره بره دنبال كسي و چيزي،‌نياز نداره جست و جوش كنه. اينجا معشوق اصلا به معني منفعل نيست بلكه به معني مجموعه ايه كه بقيه (مولوي) دنبالشن. عاشق مي دوه براي اينكه خودشو كامل كنه. در حالي كه معشوق  افتخار مي كنه از نقش معشوقيش.چون نياز نداره به اون جست وجو. ديگرانن كه  به سمت اون مي رن و ... " البته اين تعبير،‌ تعبير بيروني ماست نه تعبير دروني خود شمس! يعني ما اين طور  معشوق بودن اون رو تعبير مي كنيم و مقامي بالاتر از عاشق بهش مي ديم.

به هر حال اين توصيف،  اون كليشه هرو يه كمي قلقلك داد. چون غرورآفرينانه با واژه معشوق برخورد شد.

البته، به نظرم باز من عاشق بودنو ترجيح بدم! ولي كلي فكرمو درگير كرد.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 20:55 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پینگ که نشوی، احساس می کنی داری با خودت حرف می زنی. حرف زدن با خودت خوب است ولی نه همیشه. مثل این روزها که دوست نداشتم با خودم حرف بزنم. پس ننوشتم. حالا که می خوانی پس می نویسم.

ــــــــــــــــــــــــــ

برای دلتنگ شدن برای تو، دلتنگ می شوم.

در فصل تخم ریزی ماه،

که شبهای پر ستاره ای است،

من فقط دلم برای تو تنگ می شود. 

 

ای همه حرفهای نگفته

شبی به شعر  مهمانم کنید!

ــــــــــــــــــــــــ

از دفتر دومم که هنوز منتشر نشده.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 10:53 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
هفته بدی بود. بد و تلخ و ما به این هر دو عادت کرده ایم. پیشنهاد برگزاری مراسمی در مدرسه رو دادم که به علتهای عجیبی  تقریبا رد شد. من گفتم بچه ها یک روز جمع بشن به یاد نیلوفر تو یه فضا مثل حیاط مدرسه و از خونواده اش هم دعوت بشه. نقاشی بکشن و بچه های بزرگتر براش نامه بنویسن و تو یه فضایی اینها نمایش داده بشه مثلا تو راهروی مدرسه. آخرش هم به یادش شمع روشن کنن پای دیوار.

اما ظاهرن با پیشنهادم موافقت نشد. گفتن بچه ها گریه می کنن و نمی شه جلوشونو گرفت. این در حالیه که تازه فهمیدم گاهی سر صف برای بچه ها زیارت عاشورا خونده می شه ( این مدرسه یه مدرسه عادیه نه از اون مدرسه های معروف به مدرسه اسلامی).

فکر کردم شاید بشه با یه عده از مادرا و بچه ها عصر پنج شنبه بریم خونه نیلوفر و برنامه شمع روشن کردن رو اونجا داشته باشیم. تنها کاریه که فعلا به فکرم نمی رسه.

اتفاق این هفته که از یاد رفتنی که نیست. ولی نمی تونم بیشتر بنویسم ازش. فقط امیدوارم بس باشه واقعا این همه تلخی. زهر این روزا بدجوری تو روحمه ولی نوشتن ازش وقتی کار دیگه ای نمی شه کرد بسه.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:42 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
"تو حق نداری به خاطر نوع فکر و زندگیت، به شرایط بچه ات چیزی رو تحمیل کنی!" اگه این جمله رو هزار بار تو سر خودم نمی کوبیدم که نمی تونستم بشینم اونجا!! سخته بخوای خودتو بذاری کنار و اصلا فکر نکنی که یه روزنامه نگاری و باید سوال کنی و جواب بخوای.

 سخته فکر نکنی که یه بچه کوچولو مامانش باربی بی ای که صبح بچه اش سفارش داده بود، از تو جعبه نو درآورد و گذاشت تو بغلش و... سخت تر از همه اینه که وقتی صدات بلند می شه و همه رو مسوول می دونی ! یه آقای محترم از کنار دستت می گه: البته بعد از هر اتفاقی این ابراز احساسات و هیجانها طبیعیه... دوباره به خودم گفتم حق نداری حرفی بزنی که ممکنه شرایط دخترتو ناجور کنه. پس خیلی آرام گفتم: آقای محترم من از روی منطق حرف می زنم نه احساس، ضمن اینکه هم ابراز احساس، هم هیجان زدگی، هم اعتراض و هم عصبانی شدن حق طبیعی همه ماست.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 9:38 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۷ سالش است. از دو، سه سالگي با آوا هم مهدكودكي است. عصر پنج شنبه تولد نيلگون است. او هم با نيلوفر و آوا از دو سه سالگي در يك مهد بازي كرده اند، رقصيده اند، جشن گرفته اند،‌گريه كرده اند،‌غذا خورده و خوابيده اند.

پنج شنبه صبح، آوا بي قرار است. عصر تولد نيلگون است. همان طور كه دگمه هاي روپوش مدرسه اش را مي پوشد، چانه مي زند سر اينكه اجازه دارد لباس عروس بپوشد يا نه مي گويم سرد است. پلوور و دامن بپوش. اصرار مي كند و من تسليم مي شوم. همان طور كه مي پرد اين ور و آنور: مامان مي دوني نيلوفرم مياد؟ مثل مهد كودك مي شه امروز. همه هستن: من، نيلوفر، آتنا.... كاش اميرحسين هم بود...

عصر پنج شنبه وقتي آوا به خانه بر مي گردد، من نيستم. رفته ام سفر. امروز عصر كه مي روم دنبالش،‌روي ديوار يك آگهي چسبانده اند : كودك خردسال نيلوفر كريميان ...!

مي خواهم سرم را بكوبم به ديوار. آوا مي آيد. با چشمهاي سرخ. دوست تر داشتم نمي دانست. اما مگر مي شود؟! خبر مدرسه را تركانده. و اخبار عجيبتر از راه مي رسند: " سرويس مدرسه،‌ با نيلوفر تصادف كرده، سرويسي كه بايد او را از مدرسه تا خانه برساند و سالم تحويل پدر و مادرش دهد، راننده ميني بوس بچه را به جاي كوچه اي كه خانه او در آن قرار دارد در يك كوچه پايين تر كه جاي دور زدن مناسب تري دارد پياده مي كند. چه پياده كردني!!حتا درنگ نكرده كه دختر وارد پياده رو شود! نگاه نكرده! دخترك را پياده كرده و فوري دور زده بي آنكه نگاه كند بچه زير ماشين رفته است. و وقتي فهميده همانجا نشسته و زده توي سرش!‌ بي آنكه بچه را بلند كند حتا.

 مادر يك ساعت است كه بي تاب ، منتظر بچه است؛ يك دانه دختركش! انتظار دلش را كنده مي ترسد برود بيرون و دخترك از راه برسد.بالاخره  به داخل كوچه مي آيد و دنبال ردي از سرويس مي گردد. يك كوچه پايين تر،‌ميني بوس داخل كوچه است. از دور جسمي را مي بيند وسط كوچه. جلو تر مي رود..... حالم بد است وقتي مادر نيلوفر با گريه گفته است كه وقتي رسيدم ديدم مردم روي بچه ام كه وسط خيابان افتاده بود پول مي ريخته اند!!! خدايا ما كجا مي رويم؟ اين اتفاق در دو قدمي شهرك فرهنگيان افتاده!!! نه در يك محله سنتي نشين يا مذهبي نشين محض!!! ما كجا مي رويم؟

دخترك موفرفري سبزه رو يك لحظه از مقابل چشم من كنار نمي رود. به راننده اي فكر مي كنم كه گرچه بي احتياطي و بي توجهي اش به قدري ابلهانه است كه غير قابل باور مي نمايد، ولي مي دانم كه مشكل فقط از او نيست. مشكل از سيستم بيماري است كه جان آدمي در آن بي ارزش ترين چيز است. سيستم بيماري كه به راننده سرويس كودك كلاس اول، آموزش نداده كه بچه هاي مردم را چطور پياده و سوار كند! چطور از آنها مراقبت كند! چطور تحويل خانواده ها دهد؟

 آوا و نيلوفر چهار سال با هم زندگي كرده اند. مثل دو خواهر. همه فكر و ذكر دخترك من اين است كه : مامان مردن يعني اينكه من ديگه هيچ وقت نيلوفرو  نمي بينم؟! و مادر نيلگون كه تلفني با هم حرف مي زنيم، مي گويد كه دختركش يادگاري نيلوفري را كه در جشن تولدش غايب بود نگه داشته و دائم مي گويد: پس من چه جوري اينو به نيلوفر بدم؟

چه درك تلخي از مرگ!!! براي بچه هاي هفت ساله اي كه مرگ را از اين پس با بي مسووليتي و بي مبالاتي و بي خيالي كساني كه مسووليت آنها را به عهده دارند، يكي مي گيرند! و مگر ما جز اين آموختيم؟

پيوست: به چيزي كه فكر نكرده بودم، بودن خودم تو انجمن اولياء و مربيان مدرسه است!!!! جلسه اضطراري گذاشتن. آدم چي بگه تو اين جور موارد؟! تحمل روبرو شدن با مادر نيلوفرو ندارم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دو روز در سفر بودم. سخت و پر استرس. بعد از یک هفته دیشب آرام خوابیدم. ولی این معده لعنتی همچنان داره اسید تولید می کنه و امانمو بریده.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 8:56 | لینک 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
- کلی مطلب برای نوشتن داشتم و دارم که اصلا فرصت نشستن و نوشتن پیدا نکردم. یکی اش در مورد گفته های فرماندار سبزوار در مورد قتل یک جوان دانشجو هست که به نظر من اوج بی خردی ، بی مسوولیتی و احمق پنداشتن مردم از طرف یک مدیره و ای کاش می شد یه اعتراض اساسی کرد به اینکه مدیری که اینچنین ازش جان آدمها رو به هیچ می گیره و قتل رو یک اتفاق عادی ! تلقی می کنه فقط به خاطر همین حرف هم که شده برکنار بشه. من نمی دونم تا کی باید بشنویم که جان آدمها ارزش نداره و ت کی نهادها و انجمن ها و گرو ها و سمتها و پستها و .... مهمتر از جون آدمن!

- مطلب دوم در مورد این تیتر رجا نیوز هست :" بازجويي از روزنامه نگاران اصلاح طلب بازديدكننده از فاحشه خانه هاي هلند کی گفته که روزنامه نگار حق دیدن رد لایت یا به قول این آقایون فاحشه خونه رو نداره؟ روزنامه نگار اگه فاحشه خونه رو نبینه پس کی باید ببینه؟- همه چیز رو بذاریم کنار که بحث رو به حاشیه می بره-  اگه یه گزارش گر بخواد درباره استفاده از زنان شرقی در بیزنس سکس در غرب مطلب بنویسه، باید با چشم بند بره رد لایت؟!

  اصلا به کسی چه ربطی داره که کی از کجا دیدن می کنه؟ این حوزه شخصی آدماست!  ای بابا! انگار آقایون ساعت ۱۱ شب تو خیابونای تهران قدم نزدن!

توجیه بهتری وقتی به خاطر این همه توهم توطئه پیدا نشه باید هم به فاحشه خونه پناه برد در خبر رسانی، فقط نمی دونم خبرنگاری که این تیتر رو زده آیا چیزی هم در مورد اخلاق حرفه ای شنیده یا نه؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 8:1 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin