تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

مهندس موسوی خوئینی آزاد شد. 
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 10:48 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

براي من كه خودم هم نمي دانم در كدام حوزه فعاليت مي كنم يا دوست تر دارم كه فعاليت كنم و اصولا با اين نوع زندگي كردن آيا اصلا در يك حوزه مي توانم خودم را تعريف كنم يا نه؟! گرچه روزنامه نگار بودن و فعاليت در حوزه هاي زنان، كودكان، حقوق بشر و ... خيلي فرقي نمي كند و همه را در يك مجموعه مي بينم، اما در عين حال مرزهايي هم وجود دارد. مرزهايي كه اتفاقا از دو طرف ناديده گرفته مي شود يا عمد به ناديده گرفتن آن وجود دارد.

من قضاوت و سياست را از حوزه كارم بيرون كرده ام. اين نفي ارزشهاي اين دو نيست. از هر دو به قدر نيازم اطلاعاتي دارم و از هر دو اگر لازم باشد مي توانم بنويسم. اما هرگز خودم را نه آدم سياسي مي بينم نه سعي مي كنم در مورد پرونده اي كه نهايت تلاشم را براي نقض حكم آن مي كنم، قضاوت كنم. كاري كه مي كنم تلاش براي بهتر ديده شدن ديده نشده هاست. من سوال مي كنم و سعي مي كنم كه سوالم عمومي شود وديگران هم آن را بپرسند. تا كساني كه قضاوت اصلي با آنهاست – يعني مردم- اطلاعات بيشتري داشته باشند از آنچه در دورو برشان رخ مي دهد. از آنچه بر سرنوشتشان تاثير گذار است.

خيلي خوشحالم كه بالاخره نگاه ها به دل آرا جلب شد و از همه دوستان همكارم واقعا ممنونم كه كمك كردند نمايشگاه نقاشي دل آرا در اين سطح وسيع پخش شود. فعاليت حقوق بشري يعني همين. يعني سوژه به جاي صرفا خبر شدن در صفحه حوادث، برود به صفحه گزارش، فرهنگ و ... تحليل شود،‌بررسي شود و ... يعني اين كه يك حادثه، قصه اي شود كه در خانه ها نقل مي شود، شنيده مي شود، ديده مي شود. وارد افكار عمومي مي شود.

 مردم منصفانه و در عين حال بي تعارف نقد مي كنند. اما مردم چقدر هميشه خبر مي شوند از آنچه بيخ گوش ما رخ مي دهد؟ و اگر خبر نمي شوند علتش چيست؟

من يك خبرنگارم. مثل خيلي از شما كه خواننده اين مطلبيد. اين وظيفه ماست كه با ذره بين بيفتيم به جان ملت. اين سياهنمايي نيست، بزرگنمايي است. اما مي دانيد از ديروز تا بحال چندبار و براي چند نفر توضيح داده ام و يادآوري كرده ام كه اين نمايشگاه يك كار صرفا فرهنگي است لطفا با مسائل سياسي قاطي اش نكنيد؟! اگر واقعا داريد براي حفظ جان يك انسان تلاش مي كنيد،‌ برايتان مهم باشد كه از يك مساله كاملا انساني كه مي تواند اثر مثبت داشته باشد،‌ منافع يا مقاصد سياسي را حذف كنيد.

حقوق بشر اين روزها بدجوري در دام سياست گرفتار شده. ولي باور من اين است كه ريشه هاي نقض حقوق بشر را پيش از سياست بايد در ساختارهاي اجتماعي جست. در فكر ما،‌در رفتارهاي اجتماعي و  ... وقتي دانشجو بودم روزي در يك اتوبوس، خانمي پايش لاي در آكاردئوني گير كرد. دادش به هوا رفت و ناگهان شروع كرد به وزير ارشاد فحش دادن! كسي هم جرات نكرد از ربط اين دو بپرسد!

باور كنيم بهره برداري سياسي از يك موضوع كاملا انساني – اجتماعي-فرهنگي-حقوق بشري،‌ بي شباهت به همان ماجرا نيست.نوشته من ربطي به تاييد يا تكذيب رفتارهاي سياسي مديران اين كشور يا هر جاي ديگري ندارد. من فقط مي گويم اگر بخواهم يك نقد سياسي كنم،‌ به نظرم جسارتش را دارم كه رك و پوست كنده حرفم را بزنم و بنويسم و منتشر كنم. ولي قاطي كردن اينكه از هر دستاويزي يك چماق بسازم نه كار من است نه نتيجه درستي مي دهد.

چون مساله جان يك آدم است. به نظرم مي رسد تنها كساني مي توانند از اين فرصت به فكر چنان بهره اي باشند كه براي اهدافشان جان آدمها نه فقط اهميتي ندارد، كه بهترين امكان و كم هزينه ترين راه است براي بيشترين نتيجه. و متاسفانه در اين ميان از يك سو كساني قرار دارند كه ميوه اين باغ را مي چينند و مي برند و از سوي ديگر كساني كه هر فعاليت اجتماعي و انساني را كه بوي نقد يا دادجويي دارد، متهم به سياهنمايي يا مبارزه طلبي مي كنند.

وقت مناسبي ديدم براي نوشتن از اين مهم كه پاك داشتن يك عرصه انساني از اين منازعات حقيرانه كار سختي است. ولي لازم است و شدني.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:30 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بخشهايي از نامه دل آرا براي خير مقدم به بازديدكنندگان نمايشگاهش : 

"سه سال است كه در كنج يك اتهام دور خودم مي چرخم و حلاجي مي كنم. من به بزرگواري ها محتاجم ولي نه به ترحم يا بخشايش  به جز از خداوندم. گرچه مي دانم اين قصه تنهابايد با بخشودگي حل شود و سه سال مبارزه براي احقاق حقم و شنيده شدن اينكه بي گناهم به جايي نخواهد رسيد. بگذريم.

به قول مردي كه زماني در اسارت بود : تنها دعاي من اين است كه يزدانم را از زندان كوچك خود فرا مي خوانم و او در پهنه وسيع آزادي دريك چهاديواري پاسخم مي دهد.

باور دارم كه خلاقيتها در تنگناها بروز مي كنند. تنگناهاي انساني، اجتماعي، مادي يا معنوي. دست و پا زدنها هميشه بعد از احساس غرق شدن است. من هم از اين قاعده مستثني نبوده ام.

نمي دانم از كدام جاده سرزمينمان براي ديدن نقاشي هاي من آمده ايد مهم هم نيست چون به هر صورت مي دانم كه راهنماي شما "عشق" بوده است. عشق به زندگي، به انسان، به ايمان كه باورداشتن همه اينهاست... اين نقاشي ها يعني  اين كه  مي شود احساس سعادت كرد در عين سياه بختي. مي شود زنداني آرزوها نبود.مهم نيست در كجا... عشق خدا هميشه با ماست و وعده هايش حقيقي است.

شادي اين مجموعه غمناك،‌به خاطر حضور شماست. شمايي كه دوستتان دارم و براي دوست داشتن دليلي لازم نيست. براي دل آراهاي دور دعا كنيد!" دل آرا دارابي - زندان رشت- ۱۵/۷/۱۳۸۵

پیوست:دل آرا محکوم به اعدام است. ( برای بعضی از خوانندگانم که پرسیده اند) 

نادر داوودي گرد سفر از راه نتكانده دست به دوربين است و ....

 نادر داوودي گرد سفر نتكانده، دوربينش كار مي كند... مقابل دوربين نادر خانواده دل آرا هستند.

مديا كاشيگر عزيز كه در همه كاري گل مي كارد بي هيچ ادعايي، آرام، صبور، بي ريا وعالي. كمكهاي بي دريغش فوق العاده بود

 آقاي كاشيگر عزيز! سپاس چيز كمي است براي گفتن به شما.كاش آرامي و صبوري و پركاري و بي ادعايي را من هم ياد بگيرم.

سفير فرانسه و سوئيس و خانمي نمي دانم از كدام سفارت اختلاط مي كنند

 سفراي سوئيس و فرانسه و خانمي نمي دانم از كدام سفارت

بي خود نيست كه فرانسه مهد هنر است. سفيرش را ببين از كنار هيچ تصويري بي مكث نگذشت

 اگر فرانسه مهد هنر است لابد بي ارتباط نيست با اينكه سفيرش در كشوري دور و در نمايشگاهي از اين دست از هيچ تابلو و تصويري بي تامل و پرسش و بحث نمي گذرد!

خانم پري صابري كارگردان معروف تئاتر در جمع بازديدكنندگان

خانم پري صابري، كارگردان شهير ايراني در انتهاي كادر.

سه نقاشي ازدل آرا:

 

 

عکسها: جواد منتظری

ازعباس کوثری عزیز هم واقعا ممنونم که دوربین به آن سنگینی را چهار ساعت بر دوش داشت.

خبر فارس نیوز

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:35 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱-استاد حسين عليزاده لطف كردن و اجازه دادن قطعه اي از موسيقي ساخت ايشون رو در فلش نقاشي هاي دل آرا استفاده كنم. قطعه پيشنهادي "عشق طاهر" هست. اميدوارم كار خوبي از آب در بياد.( به نظرم بايد موكولش كنم به بعد از نمايشگاه)

۲- خانم لي لي گلستان لطف كردن و يك هفته گالري شون رو - بي هيچ نفع مادي- در اختيار نمايشگاه دل آرا گذاشتن.

۳- دوستان زيادي لطف كردن و كارتهاي نمايشگاه رو به جاهايي كه قرار بوده برسونن، رسوندن. از جمله روزبه عزيز ( كه تا امروز اصلا ايشون رو نمي شناختم)،لادن، فخري ، نيوشا، فهيمه، محبوبه و ...

۴- از نظر جسمي بسيار خسته ام ولي بسيار پر انرژي و دلگرم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:55 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در دو روز آينده به شدت به يكي دو نفر نيازمندم كه ماشين يا موتور داشته باشن و بتونن وقت بذارن و يه سري كارت دعوت رو (مربوط به نمايشگاه دل آرا) به چند جا برسونن.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:20 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
آقای بلاگ رولینگ شما چیزیتون شده؟ چرا پینگی ها رو سیاه نمی کنین؟ آسانسورتونم که خرابه! نکنه تنتون خورده به تن این بلاگفای محترم ما! ها؟ آقای بلاگ رولینگ؟ الو؟ الو؟ چرا جواب نمی دین؟ زنده این؟ حالتون خوبه؟.... الووووووووووووو؟
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:31 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از راه رسيده ام و بسيار خسته. از رشت برنگشتم تهران. رفتم پيش مامان بابام. سالهاست كه مامانم يكي از شباي احياء،‌غذا بيرون مي ده. هر سال آش مي پزه. با كلي دنگ و فنگ. ولي امسال نتونست. از وقتي مريض شده با زحمت زياد اين كارو ادامه مي ده. امسال هم كسيو به كمك گرفت و اشرفم كه مثل هميشه كنارش بود. بودن يا نبودن كسي مثل من هم كه تو آشپزي و اينجور كارا خيلي تفاوتي ايجاد نمي كنه. امسال كشمش پلو دادن و مرغ و فسنجون و ...

دو سه روز خيلي خوبي بود. كلي استراحت كردم. در ضمن تو رشت هم كارها خوب پيش رفت.

يادم رفت بگم شب پيش از رفتنم به خونه بابام اينا، بارون شديدي اومد تو شمال با رعد و برق وحشتناك. بابا شب متوجه مي شه از زير زمين خونه نيم ساختشون سرو صدا مياد. مي رن و مي بينن كه يه ماده سگ گرگي خيلي درشت،‌اونجا ۱۱ تا توله به دنيا آورده! يكي از يكي خوشگل تر. خيلي دلم مي خواست يكيشو مي آورديم تهران. ولي اولا هنوز شير مي خوردن،‌دوم اينكه فعلا از پس آوا و جي جي بر بيام كلي بايد كلاهمو هوا بندازم.

بعدا عكس سگا رو مي ذارم الان خيلي خسته ام.

درضمن جاده چالوس محشششششششر بود. جنگل چالوس و كوههاي هزارچم هزار رنگ بودن. وقت كردين يه سر برين اونورا. پشيمون نمي شين.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:36 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱- هوشنگ عزيز در مورد پست قبلي ام (رويانا) مطلبي نوشته و ضمن لطفي كه به اون نوشته داشته، توضيحاتي رو هم از نظر علمي و تاريخ علمي داده كه با توجه به بيسوادي من در علم زيست شناسي و پزشكي جالب بود: به گمان من نه نویسنده و نه خواننده آن نوشته نبایستی نگران و اندوهگین باشد، اگرچه می‌دانم گفتن آن ساده است و انجامش دشوار. شاید گفتگو در باره چرایی و چگونگی آن اندکی از دشواری بکاهد. دانش بشری لحظه‌های اندوهناک بسیار داشته است و سرفراز آن‌ها را پشت سر گذاشته است ...

۲- فردا صبح زود عازم رشت هستم. اميدوارم با دست پر برگردم.

۳- امشب باران باريد. نوشته بودم: " هوس باران دارم"، چيزاي ديگه هم بخوام مي دي؟ (:

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:40 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رويانا

اين گوسفند نازنين، همان رويانا خانم (خانم؟!) معروفه. همان گوسفند تازه متولدي كه به طور طبيعي يك پدر و مادر گوسفند نداشته. او نتيجه رشد يك تك سلول در زهدان همين گوسفنديه كه تو عكس مي بينين.

نكته عجيب درباره رويانا و مادرش اينه كه بين آنها رابطه طبيعي مادر و فرزندي كه به طور غريزي بايد وجود داشته باشه،‌ وجود نداره. وقتي گوسفندي به دنيا ميآد، دور بدنش مايعي است كه گوسفند مادر با ليسيدن و خوردن آن مي تونه فرزندش (و فرزند، مادرش را) را از بين ميليونها گوسفند تشخيص بده. اين همان مايعيه كه وقتي گوسفند مادر مي خوردش، ما فكر مي كنيم داره بچشو مي ليسه كه بشوره يا بهش محبت كنه. درحالي كه اون داره اون مايع رو مي خوره. البته من مطمئنم كه اوناي ديگه - يعني محبت و حمام كردن بچه - هم با اين وظيفه غريزي همراهه.

اما اين روياناي بيچاره بدون اون مايع به دنيا اومد. مامانش اول تولد اون، شيرش به طور غريزي نيومد! و رويانا هم بلد نبود شير بخوره!!!! اين مساله به نظر من خيلي ناراحت كننده است! اون مامانشو نمي شناسه! و مامانشم اونو!‌ اونا فقط دارن توي اين آغل تر و تميز به هم عادت مي كنن. رويانا روزاي اول به طرف مردي كه با شيشه شير بهش شير مي داد بيشتر مي رفت تا مامانش.

رويانا احتمالا باعث افتخار علم و دانش هموطناي ماست. ولي من دلم براش مي سوزه. احساس مي كنم بره اي كه مامانشو نمي شناسه حتما تو زندگي يه چيزي كم داره!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 19:14 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱-  خبرگزاري فارس: محمود دولت‌آبادي گفت: من در يك دوره، براي سال‌ها نامزد دريافت جايزه نوبل بوده‌ام، اما تاكنون به اين موضوع اشاره نكرده بودم،آثار نويسندگان ايران چيز كمي از برندگان نوبل ندارد

 ۲- خبرگزاري فارس: محمدرضا سرشار گفت: اگر قرار باشد جايزه نوبل ادبيات نيز مثل جايزه صلح، به كساني كه مخالف نظام جمهوري اسلامي هستند اهدا شود، بهتر است اهدا نشود.

۳- این خیلی اظهار نظر فاخرانه ایه جناب سرشار چرا به داوران نوبل اعلامش نمی کنین؟ حیفه! هدر می رینا؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:5 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اونقدر چشام ورقلمبيده است كه از تو خونه بايد با عينك آفتابي برم بيرون. ديشب به اكران خصوصي فيلم "ميم مثل مادر" دعوت داشتم. اون قدر تو سينما گريه كردم كه مجبور شدم به محض تموم شدن فيلم پاشم برم بيرون. از صبحش بغض داشتم. يه بار وقتي متن قبلي رو مي نوشتم اشكم راه افتاد. اصولا كه اشكم لب مشكمه. به نظرم البته توي درام فيلم مبالغه شده بود. ولي كلن هم آمادگيشو داشتم. الان وقت ندارم كله سحر در مورد فيلم بنويسم. فقط الان به يه چيز فكر مي كنم: از جنگ بدم مياد. و از كساني كه به جنگ فكر مي كنن يا به اون اعتقاد دارن.

فيلم درباره دختريه كه از طريق هلال احمر به كمك زخميهاي سردشتي در جنگ مي ره. اونجا شيميايي مي شه؛گاز خردل. ولي آثار بيماري خيلي زود محو مي شن. اون با يه از جنگ برگشته كه عاشق همن ازدواج مي كنه كه حالا تو فيلم ديپلمات وزارت خارجه است.

زن حامله مي شه و بچه ناقص. زن عشق زندگيش موسيقيه و طبيعتا مردي كه ديپلمات جمهوري اسلامي در سازمان ملل و جاهاي ديگه است،‌زنش نبايد عضو يك گروه كر (kor ) باشه . البته ملاقلي پور با ظرافت سعي مي كنه از مقاومت مرد در برابر هنر زنش جوري عبور كنه كه خيلي هم اونو متهم به دگم بودن نكنه. براي همين دعواي مرد با دوست نزديك زنش اصلا تو فيلم جا نمي افته.

زن بايد بچه رو بنداره چون مرد اینو مي خواد. تا پاي مرگ مي ره اما بچه مي مونه. بعد از تولد بچه ناقص (از پا و ريه) مرد و زن جدا مي شن و تازه موضوع فيلم و رابطه اين پسر و مامانش شروع مي شه.

فيلم تاثيرگذاره ولي درامش زياده. اما اين خودش يه بحث جديه كه آيا "عين درد واقعي رو جلوه دادن" در هنر يا حتا در مستند سازي لازمه يا نه. بيننده نبايد رم كنه؟

من كه رم كردم. درست و نادرستشم باشه براي وقتي كه حالم بهتره!

نمي دونم بعد از نمايش فيلم صحبتي هم شد يا نه. نياز داشتم ساعت ۱۱ شب پياده برم و كمي هوا بخورم. و رفتم. و چه افتضاحي به بار مياد اگه يه زن باشي و ساعت ۱۱ شب تو خيابون راه بري و چشماتم ضايع باشه!

پیوست:دیشب وقتی فیلمو تماشا می کردم همه اش صدای زنی تو گوشم بود که صبح زنگ زد و بغض تو گلوش نشکست که : دختر من اگه با طناب نمیره از طاعون می میره. موش تو اتاقی که دیوار داره ولی در نه!

سه روز پیشم یه هم سلولی تو بغلش جون داده. یه دختر سی ساله که سکته کرده و همونجام تموم شده کارش. کاش دستکم بذارن نقاشی کنه...

پیوست دو: این همون واقعیت پر درده که آدم نمی دونه باید بنویسه یا نه؟ باید نشون بده به همون تلخی یا نه؟ باید فیلمش کنه؟ گزارشش کنه؟ مستندش کنه؟ قصه اش کنه؟ اون وقت متهم نمی شه به سیاه بینی؟ به رم دادن خواننده و بیننده؟ متهم نمی شه که چرا به جای امید به زندگی دادن این همه از مرگ و درد می نویسه؟ باید خفه شه؟ یا ببینه و نگه؟ من هر وقت زیاد در مورد زنهای اعدامی می نویسم همینجا کلی ازم جواب پس می خوان که چه خبرته؟ چرا این همه سیاه می نویسی؟ خودمم موندم که چی درسته چی نادرست!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 7:55 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چقدر دوستت دارم؟ خیلی. خیلی یعنی آنقدر که نمی توانم بشمارم. و تو آنقدر اصرار می کنی که مثلا به "دو" برسی؟ "دو" از نظر توی سه ساله یعنی خیلی.

در سه سالگی "دو" تا دوستت داشتم. در چهارسالگی بیست تا . در پنج سالگی هزارتا. در شش سالگی به اندازه دنیا. و در هفت سالگی قد خدا.

آره؟ زود به قد خدا رسیدی!

برایت بهترین چیزی که یک مادر می تواند آرزو کند آرزو می کنم. فقط امیدوارم به خاطر همه آن روزها و شبهایی که تنهات گذاشته ام و تو گریه کرده ای آن قدر تا خوابت برده است و برای همه لحظه هایی که مادرت "کار داشته" است و نتوانسته با تو کارتون ببیند، با تو بازی کند، نقاشی بکشد، پارک برود و خیلی کارهای دیگر که از نظر تو مامانهای دیگر می کنند و مادر تو نه! و برای همه جلسه هایی که مجبور شده ای در  پشت صندلی های بیقواره بزرگ بنشینی و خسته شوی یا در ظل گرما یا اوج سرما بروی اداره خاله افسونت و روی میز کارش دراز بکشی و خواب نازت را میز زمخت به هم بریزد امیدوارم،امیدوارم، امیدوارم که مرا ببخشی.

اما چه خوبی تو که با این همه خودت را پرت می کنی توی بغلم و می گویی: " تو بهترین مامان دنیایی" می دانی این قشنگ ترین جمله ای است که تا حالا کسی به من گفته؟

امروز روز توست.روز کودک. برای تو و همه بچه ها دوستی، آرامش و عشق آرزو می کنم.

بابای غزاله براش یه شعر خیلی خوشگل گفته. اینجا میذارمش که تو هم وقتی تونستی بخونی، بخونیش.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:7 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
- جنبش فمینیستی ایران زمینه ساز دموکراسی است.

- دموکراسی با بمب و موشک وارد کردنی نیست.

- در بیشتر کشورهای اسلامی آزادی بیان وجود ندارد و سانسور شدید موجب خودسانسوری شده است.

- حقوق زنان و دموکراسی دو کفه یک ترازو هستند.

- حکومتهای استبدادی می گویند که اسلام با دموکراسی مخالف است در حالی که این دیکتاتورها هستند که با دموکراسی مخالفند نه دین.

اینها گزیده ای از سخنان شیرین عبادی بود در مرکز صلح نوبل نروژ و در نشست "زنان، حقوق بشر و اسلام".

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:22 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بعضی از ان.جی.ا. ها مجبور شدن به خاطر ادامه فعالیتشون از کمیسیون ماده ده احزاب درخواست مجوز کنن. به نظر می رسه از هر طرف فشار داره وارد می شه. امواج تهمت و توهین از یه طرف فعالان اجتماعی رو گرفته و محدودیتهای قانونی و حقوقی و حالا هم که این اعمال فشارها. ولی من فکر می کنم که این بد بازی ایه و ان جی او ها نباید این قدر راحت بپذیرنش! یعنی چی که تو برای فعالیت اجتماعی یا حقوق بشریت اجازه کمیسیون احزابو داشته باشی؟! این نقض غرضه و خودش نفی عمل ان جی او ایه!!

اینجا کمی مفصل تر نوشتم در این باره.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:55 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چند نفر در مورد مراسم آقای صلاحی پرسیدن. مراسم روز شنبه در مسجد الرضا ( خیابان آپادانا- میدان نیلوفر) ساعت ۱۴ تا ۱۵.۳۰برگزار می شه.
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:2 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
از صبح بچه ها اومدن. تابلوهاي دل آرا باز شدن. نقاشي ها عكس برداري شدن. شيشه ها پاك شدن.نقاشي ها دوباره رفتن توي قاب.و بچه ها حسابي خسته شدن.( چقدر فعل شدن!)

از جواد براي اينكه همه زحمت عكاسيو كشيد و از فخري و لادن و پرستو براي كمك هاي بي دريغشون واقعا ممنونم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
مراسم عمران صلاحي در خانه هنرمندان ساده و صميمي برگزار شد. جمع زيادي از هنرمندان، نويسندگان، روزنامه نگاران و شاعران دورش حلقه زدند و بدرقه اش كردند. جواد مجابي و محمود دولت آبادي و يكي دو تن ديگر كمي صحبت كردند و صداي گرم شوخ خودش هم وقتي از بلندگو پخش شد اشك و لبخند را با هم بر چهره ها نشاند. يك كلام بود آنچه همه گفتند: آدمي در يادها زنده است و عمران صلاحي مردي است كه در ياد ديگرا زندگي را ادامه مي دهد؛مردي كه با مرگ نزيست و مرگ را نستود.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 19:41 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

كمك كنين هلش بديم، چرخ ستاره پنچره

روآسمون شهري كه ستاره برق خنجره

گلدون سرد و خالي رو بذار كنار پنجره

بلكه با ديدنش يه شب، وابشه چن تا حنجره

              به ما كه خسته ايم بگه، خونه باهار كدوم وره؟                          

تو شهرمون آخ بميرم، چشم ستاره كور شده

برگ درخت باغمون، زباله سپور شده

مسافر اميدمون، رفته از اينجا دور شده

كاش تو فضاي چشممون، پيدا بشه يه شاپره

به ما كه خسته ايم بگه خونه باهار كدوم وره؟

كنار تنگ ماهيا، گربه رو نازش مي كنن

سنگ سياه حقه رو،مهر نمازش مي كنن

آخر خط كه مي رسيم، خطو درازش مي كنن

آهاي فلك كه گردنت از همه مون بلن تره

به ما كه خسته ايم بگو، خونه باهار كدوم وره؟

عمران صلاحي-تهران- 26/10/48

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 21:25 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

ميايي بچه بشيم به آسمون نيگا كنيم؟

ميايي قلبا رو مثل بادبادك هوا كنيم؟

 

ميايي بچه بشيم پشت ستون سايه ها

يه جوري قايم بشيم همديگرو صدا كنيم؟

 

ميايي بچه بشيم رختامونو دربياريم

بپريم با همديگه تو حوض نور شنا كنيم؟

 

من مي خوام يه جور بشه بغل كنيم همديگه رو

ميايي بچه بشيم دروغكي دعوا كنيم؟

 

سكه خورشيدمون گم شد و ما فقير شديم

مياي با همديگه مشتاي ابرو وا كنيم؟

 

همه پنجره ها شيشه دارن، شيشه مات

بيا با همديگه سنگ از كوچه پيدا كنيم!

 

عمران صلاحي- تهران – مرداد 46

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 19:39 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
متاسفم. شاعر خوب و طنز نویس خوش ذوقمان دیگر در هیچ شب شعری  در کنار ما نخواهد بود و نکته های بی بدیلش لبخند به لبی نخواهد آورد. جای عمران صلاحی چه زود خالی شد!

دیشب دلم به طرز غریبی گرفته بود. شعر می خواستم. و کلی شعر خوردم بی که سیرم کند. ساعت از ده که گذشت صدای موبایل را قطع کردم که صدای اس.ام.اس. شبانه یک دوست، برسم هر شب آوا را بیدار نکند. منتظر خنده بودم. شادی می خواستم و نبود. اس.ام.اس هر شب هم نرسید. نه لطیفه ای که بخنداند و نه حرفی که شادی ببخشد. غافل بودم  که او دیشب تا صبح برای عمران بیدار بوده است.

اشک را باید برای آنها بریزیم که مانده اند. مرگ عمران گریه ندارد که عمری همه را با نوشته های طنزش خندانده است.

به مدیا کاشیگر زنگ می زنم برای تسلیت. می گوید : پنج شنبه ساعت ۹ صبح در خانه هنرمندان جمع می شویم برای بدرقه عمران صلاحی. که جایش چه زود خالی شد!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 10:17 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دوشنبه راس ساعت پنج در محل قرار حاضریمنیوشا و دو تا از دوستاشم با منن. سالنی که قراره توش برنامه ( حرفای بچه های کمپین و نمایش فیلم آفساید و البته حرفای کارگردان فیلم: جعفر پناهی و نویسنده فیلمنامه: شادمهر راستین)  اجرا بشه از همون اول تقریبا پره. برنامه با حرفای پرستو شروع می شه و با صحبتای بقیه ادامه پیدا می کنه.

پرستو: تو بازی ایران و آلمان متوجه شدیم که چه فرقی بین ما و زنهای خارجی قائلن. جلوی چشم ما اونها رو با اتوبوس وارد استادیوم کردن و ما رو با باتوم تاروندن.

محبوبه عباسقلی زاده: موضوع این کمپین جدا سازی جنسیتی است. ورود به ورزشگاه بخشی از این خواسته است. از ما می پرسند که آیا این کمپین به موضوع عام تری نمی تواند بپردازد؟ يا این،مساله و دغدغه چند درصد زنان ایرانی است؟ اما نگاه ما به موضوع زن متوسط شهری نیست. نگاه ما به خود  "جداسازی جنسیتی" است. این جداسازی به طور علنی ساده ترین حقوق شهروندی زنان را نادیده می گیرد. مساله این است که سیستم حکومتی ما نمی خواهد به حقوق زنان توجه کند و این، فقط بخشی از این نادیده گرفتن است.

محبوبه در ضمن کلی حرف قلمبه سلمبه هم در مورد حقوق شهروندی و جداسازی جنسیتی زد که یادم نمونده.

 

 البته اون سوال رو که محبوبه مطرحش کرد، خیلیا از ما می پرسن و قشنگتریین جواب به  اون رو امشب از زبان جعفر پناهی شنیدم: محدودیتهای کوچک نشان از محدودیتهای بزرگ دارند.

و خودمم اینو بهش اضافه می کنم: پرداختن به بعضی محدودیتها نماد و نشانه ای از اون محدودیتهای بزرگتره. زنی که به خاطر ساده ترین حقوق شهروندیش تحقیر و توهین می بینه، ببین برای حقوق بزرگترش چی می کشه!

 

نفر بعدی نوشین نجفی عکاس بود که امشب جاذبه های دیگه ای هم از خودش رو کرد. کلی کشفش کردیم تازه. اون از کتک خوری ملسشون در بازی کاستاریکا با تعريفي بسيار هيجان انگيز صحبت كرد و همینطور از بازی بحرین. البته نگفت که چه لگد نامردانه ای حواله کمرش کرده بودن و این ماجرا موند تا نسرین تعریفش کنه.

نوشین ( خاطره اش مربوط به بازي ايران و بحرينه. همون كه من و محبوبه به خاطر پاي محبوبه، راهي بيمارستان شديم و بقيه راهي آزادي) : وقتی به استادیوم رسیدم نمی دونستم باید چکار کنم. یه زمین بزرگ سبز روبروم بود و صد هزار نفر که با هم  داد می کشیدن.من هی به زمین نگاه می کردم، هی به آسمون. همه چیز زیبا و با شکوه بود و من نمی دونم چرا دوربین دیجیتالمو نبرده بودم!

 تو زمین که چیزی نمی دیدیم. اصلا نمی شد از اون فاصله تشخیص داد که کی کیه. مثلا وقتی ملت داد می زد دایی، دایی، ما می فهمیدیم که اینکه می دوه علی داییه. ما هم ناخود آگاه شروع کردیم به داد زدن و تشویق کردن...

نفربعدی یکی از بچه هایی بود که در بازی کاستاریکا کتک خورده بودن. اونا روی یه پارچه سفید نوشته بودن: ما نمی خواهیم در آفساید باشیم.

برای همین هم در آفساید نموندن و اوت شدن. نه فقط از استادیوم که حتا از جلوی در آزادی هم سوار اتوبوسشون کردن و  خلاصه بد پپیچوندنشون. متاسفانه اسم ایشون یادم نمیاد.

 

نسرين  هم در مورد بازی بحرین و بازی بعديش گفت. همون که تلویزیون برده بودیم و نه تلویزیونمون کار می کرد و نه تخمه آفتابگردونامون مزه داشت :) و آخرشم که کتک خوردیم و برگشتیم.

 

نفربعدی جعفر پناهی بود: فیلمهای من کلا درباره محدودیتهای اجتماعی است و بویژه درباره زنان. چون در جامعه ای مردسالار با حکومتی مردسالار طبیعتا بر آنها محدودیت بیشتری تحمیل می شه.

بعد او از  خاطره دخترش تعریف کرد زمانی که ده یازده سال بیشتر نداشته و با هم رفته ان استادیوم. دختر را راه نداده ان و اصرار پدر هم مشکل را حل نکرده. به اصرار دختر پدر به داخل ورزشگاه می ره و او پشت در می مونه. پناهی می گه که ده دقیقه بعد دیدم او پیش من است! گفتم تو چطور آمدی؟!!!!!!!!!!! گفت :

 " بالاخره دخترها راهش را پیدا می کنن!

و این اولین استارت فیلم بود در ذهن کارگردان آفساید.

 

بعدشم درباره اینکه به فیلمش اجازه ندادن و اون 9 ماهه منتظره که اجازه صادر بشه حرف زد و گفت که وقتی یک بار  بعد از چهار ساعت ونیم منتظر موندن پشت در یکی از مدیران ارشاد تونسته بره که باهاش حرف بزنه. جناب شروع کرده براش از تاریخ خیانت و خدمت روشنفکران حرف زدن! پناهی ام داغ کرده که آقا اینا به من چه؟بالاخره به فیلم من پروانه پخش می دین یا نمی دین؟

 بعدم رفیق مدیری (سکون روی قاف) گفته که هنرمندان قدیمی عاقل تر بودن و راهشو می دونستن . اونا با حکومت راه میومدن. زمام دارا هم هواشونو داشتن. خلاصه هم که بلللللللللللله.... و جواب کارگردان خوش ذوق هم این بوده که اگر بناست من به زمامدارم نزدیک بشم اونوقت مجبورم واقعیت جامعه رو نبینم و دیگه اصلن دلیلی نمی بینم فیلم بسازم ( یا یه چیزی تو همین مایه ها گفت) خلاصه که ای ول برادر!

بعدشم شادمهر راستین درباره فیلمنامه ای که نوشته بود حرف زد و از "روسری سفیدا" گفت. و گفت که موقع نوشتن فیلمنامه مثل الان با اونها آشنا نبوده و ....

 

بعدم  یه افطاری مشتی با آش رشته و کتلت و مخلفات دیگه . بعدم که تماشای آفساید که چه چسبید.

جاي دو  تا رفيق هم خالي بود.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:11 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
- مامان دو تا همكلاسي دارم كه خيلي زرنگن.

- زرنگ يعني چي؟

- يعني خيلي خوب مي نويسن،‌تند مي نويسن، تميزمي نويسن. خطشونم خيلي خوبه.

- خب تو چرا دقت نمي كني كه خطت خوب باشه و خوب بنويسي؟

- نه..... خب تو يه كلاس همون دو نفر زرنگ باشن كافيه!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 19:31 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ماجراي اين نامه  و انتشار آن كه اتفاقا در برخي وبلاگها واكنشهايي - گاه احساسي و گاه عقلاني- در پي داشت يك سوال را بيش از هر چيز در ذهنم ايجاد مي كند و ‌آن اينكه چه شده كه اين دعواي خانگي به خيابان كشيده شده!!؟

 با وجود اينكه آن زمان ( زمان نوشتن اين نامه) مدرسه رويي كاملا غير سياسي بودم اما به نظرم اين نامه چيز تازه اي نسبت به آنچه آن زمان از اين ماجرا مي دانستيم به ما اضافه نكرد. همان زمان هم شايعه اين نامه در گوش شهر پيچيده بود و گرچه منتشر نشد اما پذيرش جنگ بلافاصله بعد از اين شايعه ها،‌ دلايل انكار آن را نفي كرد.

آنچه مهمتر از خود اين نامه بوده و هست علت انكار آن و علت انتشار آن در اين روزهاست. آيا اتفاق تازه اي رخ داده كه ملتي كه اين  همه سال از متن كامل آن بي خبر مانده بودند حالا دانستن آن،‌حق ايشان شده است؟ ضمن اينكه دانستن آن حالا و پس از نزديك به يك دهه،‌ چه نفعي براي مردم دارد؟ اگر منظور جلب افكار عمومي است ،‌پس پيش از آن بايد به افكار عمومي پاسخ داد كه چرا اين همه سال مردم محرم نبودند! و اگر دانستن حق مردم است و بهتر است كه بر سرنوشت خود آگاه باشند، چرا طي اين همه سال بي خبر نگاه داشته شده اند؟

آنچه مسلم است اين است كه نه در آن زمان و نه اينك، مردمي كه خطاب اصلي تصميم گيري هاي كلان هستند از پشت پرده اين راز داري و بعد هم فاش كردن راز واقعا با خبر نمي شوند.

پس، از اين تماشاگري چه سود؟!

لينكهاي مرتبط: خوابگرد عزيز كه البته حسش بي غش مي نمايد. اما حسي است كه هنوز هم به نظرم آنقدر غلظتش زياد است كه عقل ومنطق را براي وارد شدن به تحليل جنگ و ادامه آن پس مي زند. اصولا به نظرم جنگ بيش از هر چيز به "حس" نياز دارد.  اما در تحليل جنگ بايد حس نگاري را كنار گذاشت.  

اين تبعيدي به نكات خوبي اشاره مي كند؛‌ دلالاني كه از جنگ، خون در عروقشان مي دويد. هنوز يادمان نرفته چند بازاري و دلال و محتكر بعد از پذيرفتن قطعنامه سكته كردند!

( راستي يك سوال: از كي تا حالا فرانسه و كانادا و لس انجلس تبعيدگاه شده؟! به نظرم ادبيات تاريخ نويسي و تاريخ خواني ما بايد اين روزها كمي تغيير كند. مثلا اي ميل گروه "هنر در تبعيد" مي رسد كه نمايشي را در فرانسه به روي صحنه مي برند!‌ اگر تورنتو و پاريس تبعيد گاه است، احتمالا كوير لوت و باتلاق گاوخوني را بايد تفرجگاه بين المللي اعيان زادگان قرن ۲۱ بناميم)

مصاحبه سايت بازتاب با محسن رضايي و آغاز داستان ( يا به عبارتي آمدن روي آب)

و هنوز عزيز كه هنوز منتظر بازگشت رفته هاست انگار ....

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:39 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

اين بلاگفا چشه ؟!

 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:12 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
ندا  به نقل از سینا مطلبی یه مطلبی نوشته در مورد اینکه به ارزشهای خبری در بحثهای تئوریک روزنامه نگاری در غرب، اضافه شده.

البته من با این عبارت موافقم که :" ارزش‌هايی که صحبتش شد، گرچه تازه در تکست بوک‌های جديد راه يافته‌اند و سر کلاس درس بحث می‌شوند، اما اساسا جديد نيستند و همان‌طور که گفتی، خودمان بارها با خبرهايی که واجد اين ارزش‌ها بوده‌اند سر و کار داشته‌ايم"

یه کم هنوز برام گنگه و منم فکر می کنم بخشی از این این ارزشهای جدیدی که ازش نام بردن، کماکان می تونه در قالب همون ارزشهای قدیم تعریف بشه. مثلا  " علائق خاص" دربرگیری داره، یا حتا سرگرمی. ولی خب به نظرم اینها باید به طور عملی در روزنامه نگاری ما تجربه بشه تا تفاوتهاشون مشخص بشه. دلم می خواد بیشتر در این مورد بدونم اگر کسی در مورد مصداقهای این ارزشها و تفاوتشون با ارزشهای قدیم چیزی می دونه لطفا لینک بده.

 ارزش امید بخشی تو اینا برام جالبتر از بقیه بود.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 8:39 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
تو يه چيز مي گي. اون يه برداشت ديگه مي كنه. از اونجا كه جوابش،‌ بايد به سوال تو ربط مي داشته،‌ مي گي منظور من اين نبود! ولي اون به برداشت خودش بيشتر اطمينان داره، ‌پس ادامه مي ده.

تو هنوز گير پله اولي كه اون به پله پنجم رسيده. مي گي من منظورم چيز ديگه اي بود اصلا! اون مي گه ولي حرفت همين معني رو مي داد. و باز ادامه مي ده در مسيري كه ربطي به سوال تو نداره.

مي خواي برگردي و از اول شروع كني. نمي شه. اون به پله دهم رسيده و تو نمي دوني كه چرا مخاطب جوابهايي هستي كه رطي به شروع صحبت و سوال تو نداره.

بغض مي كني و خفه مي شي.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 22:13 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
کی می گه ترافیک بده؟ خیلی هم خوبه وقتی می تونی لم بدی و یه آهنگ خالطور گوش کنی؟

کی گفته موسیقی خالطور مزخرفه؟ وقتی می تونی ترافیکو تحمل کنی باهاش و اییییییییییییییییییییییین همه ماشینو که اصلا فکر نمی کنن تو عجله داری و باید بری از این مخمصه؟

ببین تو ترافیک نمی تونی روشنفکر بمونی زورم نزن! اون وقت دو ساعت باید در مورد حقوقی که تو ترافیک پایمال می شه مخ ملت داخل ماشینو بزنی. بزن تو رگ خالطورو حالشو ببر.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:57 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱-کلا آدم پر استرسی نیستم. اون قدر که سر کنکور سراسری هم وقتی رسیدم درا بسته شده بود و ورقه ها پخش شده بود و من انگار نه انگار!  ولی گاهی ام می شه که تو دلم یه دلشوره مزخرف پنهان غوغا می کنه.

این روزا سخت در گیر کارم. نمایشگاه دل آرا در پیشه و تا تابلوها برسه، کارتش آماده بشه، کارتا پخش بشن و .... کلی کار می بره. حالا بوقتش کلی از همه کسانی که اینجا رو می خونن کمک می خوام در برگزاری بهتر نمایشگاهش.

امروز باید کارت روببرم لیتوگرافی. امیدوارم مشکلی پیش نیاد. موقع پخش کردن کارت نمایشگاه، کپیشو اینجام می ذارم.

این دلشورهه اگه بذاره همه چی خوب پیش می ره.

۲- ماه رمضونو دوست دارم. همه چی شو. از سحری خورونش گرفته تا دزدکی غذا خوردن روزه خورا و افطاری و حلیم و آش میدون انقلاب - که بی نظیرترین آش دنیاست- و ربناش و اذان موذن زاده اش و .... خلاصه همه چی شو دوست دارم.

تنها چیزی که از این ماه اذیتم می کنه اینه که به نظرم کسی که نمی تونه یا نمی خواد روزه بگیره باید آزاد باشه در خوردن. اصل ماجرا مگه تهذیب نفس و این چیزا نیست؟ خب پس باید جلوت غذا باشه و نخوری وگرنه روزه گیر و روزه خورش که فرقی ندارن.

خلاصه خیلی بد و توهین آمیزه که ملت مثلا مجبور شن برن تو دستشویی یا تو ماشینشون قایم شن و چیزی بخورن.

۳- کنار دفتر کار ما یه خانم رشتی زندگی می کنه که هر روز از ساعت ۱۰ به بعد با بوی سیر داغ و پلوی کته و خورشتای شمالیش ما رو زجر کش می کنه. این خانم پیر تنها زندگی می کنه و فقط شبها ظاهرا نوه هاش - دو تا دختر و یه پسر اخمو- به نوبت  پیشش می مونن.

من پیشنهاد کردم که باهاش وارد مذاکرات باشرمانه شیم برای اینکه به جای رستوران مزخرفی که ازش غذا می گیریم، از اون بگیریم. بده؟ 

کلی این ماجرای خانم رشتیه و سیرداغ و نوه هاش روزها باعث انبساط خاطر ما می شه (:

۴- دیروز یه ماشین دیدم که له و لورده شده بود تو بزرگراه پشتشم نوشته بود: بیمه دعای مادر!

قبلا هم یه نمونه دیگه دیده بودم؛ یه پیکان مدل پیش از میلاد مسیح که تصادف کرده بود و پشتش نوشته شده بود: بیمه ابوالفضل!

این شماره ۴ رو برای کسانی نوشتم که در مورد مسنجرم یه سوالایی کردن (:

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 8:46 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
۱- آخرین خبر از وضعیت دانشجویانی که در ترم جدید از ثبت نامشون جلوگیری شده بود: 

موسسه حقوقي راد، پيگير پرونده 17 نفر از دانشجوياني شده است كه به استناد دستورالعمل جديد وزارت علوم، از ادامه تحصيل آنان در دانشگاهها جلوگيري شده است

۲-  لی لی فرهادپور سایتی راه انداخته به اسم زنان صلح که توش لینکهای مربوط به مسائلی در همیم مضمون و مطالب حقوق بشری رو قرار می ده.

۳- خانم شهلا لاهیجی بعد از انتشار حدود ۲۰۰ کتاب از نویسندگان زن ایرانی برنده جایزه بین المللی آزادی نشر شد. همیشه فکر می کردم که این زن چقدر باانگیزه است و چه خوب جلو می ره و مقاومت می کنه. این جایزه نه فقط برای همه زنان نویسنده، بلکه برای جامعه نویسندگان ایران و همه کسانی که مخاطب این نوشته ها هستن مبارک! 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:47 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
موسوی فریاد می زد که دست و پایش را می بندند و هر روز ساعتهای زیادی بازجویی می شود....

مهندس موسوي خوئيني بيش از سه ماه و ده روز است كه در زندان به سر مي برد. او يكي از صادق ترين و مومن ترين مردان سياسي است كه تا به حال ديده ام. جسور است. بي باك است و صريح. با كسي تعارف ندارد و احتمالا اين روزها تاوان اين همه را پس مي دهد.

حركت كنار جنبش كارگري، حضور در متن جنبش دانشجويي و بودن در كنار جنبش زنان شايد اثبات ادعايي است كه هزينه اي چنين گزاف در پي دارد.

متاسفم براي روزي كه بدانسان از كنار ما بردنش و كاري از دست ما ساخته نبود. زنان درد باتومهايشان را از ياد بردند اما درد امروز اين مرد برايشان ماند و زخم "چرا"يي كه التيام نمي يابد.

خبر ايسنا

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:52 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
"آیین نامه اجرایی جدید تاسیس و فعالیت سازمانهای غیر دولتی ، مقررداشته که سازمانهایی که طبق مقررات پیشین انتخاب شده اند، باید ظرف مدت شش ماه وضعیت واساسنامه خود را با مقررات جدید تطبیق دهند. در غیر این صورت پروانه فعالیت آنها ابطال می شود."

پیشنویس آیین نامه جدید ان.جی.او ها در ایران در هیات دولت منتظر تصویب شدن است. این پیش نویس نسبت به آیین نامه پیشین سازمانهای غیر دولتی تغییراتی دارد که در خبر بالا ( اگر رویش کلیک کنید) به بیشتر این تغییرات اشاره شده است.

مدیر کل امور اجتماعی وزارت کشور در مراسم ششمین همایش سالانه سازمانهای غیر دولتی گفت که آیین نامه جدید در جهت قانونمند کردن سازمانهای غیر دولتی است. وی تشکیل شدن کمیسیون ماده ۲  را گامی در جهت این قانون مندی دانست. ( اعضا و نحوه نظارت این کمیسیون را در خبر بالا می توانید بدقت بخوانید.)

بیش از هر چیری می خوام بدونم سازمانهای غیر دولتی که در تدوین این پیش نویس نقش داشتند چه سازمانهایی بودند. چون در همایش گفته شد که این پیشنویس قبلا برای مطالعه و نظر دهی در اختیار برخی از سازمانها قرار گرفته. و مهمتر از اون حالا واقعا باید ان.جی.او. ها نظرشون رو در مورد این پیش نویس ارائه و منتقل کنند. آیا واقعا نظر و نیاز اونها در این پیش نویس دیده شده؟ آیا اینکه وزارت کشور در حد یک دبیر خانه عمل می کنه و کار نظارت به طور کامل بر عهده کمیسیونی متشکل از :

{ فرماندار، دادستان و رئيس شوراي شهرستان (با حق رأي) و نماينده «سازمان ها» به عنوان عضو ناظر، بدون حق رأي ( در شهرستانها)

 استاندار، دادستان و رئيس شوراي اسلامي استان (با حق رأي) و نماينده «سازمان ها» به عنوان عضو ناظر و بدون حق رأي.( در استان)

معاون اجتماعي وزارت كشور، معاون دادستان كل كشور، نماينده  شوراي عالي استان ها (با حق رأي) و نماينده «سازمان ها» به عنوان عضو ناظر و بدون حق رأي. ( در کمیسیون ملی )} 

 

گذاشته می شه، فقط نشان دهنده اینه که سازمانهای غیر دولتی قانونمند خواهند شد؟ 

آیا نظارتی که در آن نماینده سازمانهای غیر دولتی حتا حق رای نداره و فقط به عنوان عضو ناظر حضور داره، در جهت منافع غیر دولتی ها خواهد بود؟

 

تا چه پیش آید و که را در نظر آید!

 

این همون خبر چهارمی بود که قرار بود تو دو تا پست قبلی بگم. که کنشگران، سایت خبری - تحلیلی جامعه مدنی ایران که این اخبار رو توش می بینین براه افتاد.

این سایت قراره خبرها و مطالب حوزه سازمانهای غیر دولتی رو پوشش بده. بنابراین اگر شما در یک ان.جی.او عضوید و خبر فعالیتهاتون جایی پوشش داده نمی شه. به آدرس زیر یه میل بزنین و خبراوتن رو بفرستین:

news@koneshgaran.net

 

همسایگان عزیز وبلاگر هم اگر این خبر رو منتشر کنن یک در دنیا و صد در دنیا خیرشو ببینن.

 محبوبه و جادی خیلی زحمت کشیدن برای این سایت. و قبلتر از منم خبرشو کار کردن.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:2 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin