تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

تازه از سفر برگشتم. از ترکمن صحرا و جنگلهای بهشر و کردکوی، از  تماشای مسابقات سوارکاری بهاره  در گنبد، از گرگان و آق قلا و بندر. از سرزمین دختران بلندپوش و زیبای ترکمن با شالهای رنگی که دل از من می ربود از بقیه نمی دونم، از دریاچه فوق العاده عباس آباد وسط جنگلای انبوه دور و بر بهشهر، از خونه مکرمه قنبری در حواشی بابل؛ خونه ای با دیوارهای به یادگار مونده از پیرزنی ۷۰ ساله که تمامش پر از نقاشی های حیرت انگیز دبود.

خلاصه رفتم و گشتم و بقاعده الان باید پر از انرژی باشم.دلیل زیادی برای سرزنده بودن دارم. اما واقعیت اینه که نیستم. سرزنده نیستم که هیچ، هیچ انگیزه ای هم برای یه دنیا کار که ازشون عقب افتادم ندارم.

خودمم نمی دونم چرا. شایدم می دونم. ولی روبراه نیستم و اصولا فکر می کنم به چراهای زیادی که جوابی براش ندارم. چراهایی مثل این که اصلا چرا مجبورم ادامه بدم به این نفسی که می ره و میاد و انگار نه انگار که ما آدمیم....

  کاشکی مونده بودم شمال یا ... برنمی گشتم تهران.

تو رو خدا فقط نصیحت بصیحتم نکنین که اصلا تو مایه هاش نیستما!اوضام خوب نیست چرند می گم اونوخ..

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:27 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این عیدی پویا رو خوندین ؟ یکی از بهترین هدیه های سال نو بود.( اونجا که نوشته دانلود کنیدو می گم)

و این شعر  لیلا فرجامی : ... روزی تبری سبز خواهد شد و فاتحه شاخه ها را خواهد خواند...

داشتم وبگردی می کردم. من از کیک زرد دیگه حالم بهم می خوره. نمی خوام فکر کنم که بالاخره حمله می شه یا نه؟ نمی خوام فکر کنم که نطنز در کجای جغرافیای ملی و تاریخی من قرار داره، نمی خوام فکر کنم به جنگ، به مرگ، گرسنگی، نمی خوام به دخترم فکر کنم و اینکه فردایی داره یا نه، میوه فروش محلمون می گه: خانم از این گلابی بخر، فقط گلابی نطنز تا این وقت سال تو سردخونه می مونه! و من ناباورانه به گلابی هم شک می کنم.

حالم داره به هم می خوره از هر چی هسته. تلویزیونو خاموش می کنم. گنجشکای حیاطم ولوله ای به پا کردن. می خوام برم سفر. می خوام زندگی کنم. زندگی حق مسلم ماست نیست؟

پیوست:

می دونم خیلی وقته از خیلی چیزا ننوشتم. از جمله اعظم و نازنین و فاطمه پژوه... بزودی بر می گردم. هم به زندگی خودم ، هم اونها.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 11:41 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در آستانه رفتن به سفر بچه  آدم مریض شه، مکافاتیه که نگو!

چرا می رم سفر؟ الان چه وقته سفره؟ !

کار دیگه ای هم ازم بر میاد؟ از تو بر میاد؟ دستکم بزن کنار این خبرا رو بذار باد بیاد! بمون اینجا و حرص بخور! سرتو بگیر دو دستی و هی بگو چرا؟! همینه برادر. ما تاریخ رو نمی خونیم و نمی دونیم. همیشه همین بوده.ورق بزن! هم تاریخو هم خودتو!

سازندگان جوکهای اس.ام.اسی بی مزه هم چاره دیگری کنند برای شباهتهای انرژی هسته ای و هزار چیز دیگر! از جمله زن دوم!

عجب شبی بوده امشب. دوست دارم بدونم نوه ام سالهاااااا بعد،در کتابهای درسی اش چه می خونه از امشب. ..

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:17 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
چشمهاي اين مرد هنوز مي درخشد. اولين عيد ديدني من بعد از سفر و برگشتن به تهران ديدار گنجي بود. سرحال بود و پر جنب و جوش. با همان خنده هميشگي و همان برق چشمها ...

خانه اش از مهمان پر است. طوري كه وقتي نشسته هر چند دقيقه يك بار مي گويد فلاني و فلاني و فلاني در كوچه منتظرند كه بيايند تو! مي گفت ديشب تا ۱ صبح مهمان داشتم.

 البته خدا شر مهمانهايي كه عيد ديدني را با جلسه مناظره يا مصاحبه اشتباه مي گيرند كم كناد!( اينو من دارم مي گم كه ۴۵ دقيقه منتظر رفتن مهمانهاي قبلي نشستم) البته يه سر اين جمله هم خودمم! كه نيم ساعت مهمانهاي بعدي رو سرپا نگه داشتيم.

ديدار بعدي با دكتر مجابي بود و خونوادش و بعد هم احتمالا عمه،‌خاله، عمو و... كه از فردا شروع مي شه.

يه توصيه ايمني:

سال گاو با جنون گاوي آمد. سال خروس با آنفولانزاي مرغي، واكسن هاري رو فراموش نكنين.

در آغاز روز كاري سال جديد براي همه زندگان و مردگان آرامش آرزو مي كنم.البته اين آرزو اين روزها به كاريكاتوري مي ماند!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:8 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زمستان با یه خبر خوب رفت. خبر آزادی گنجی. تو ماشین بودم که اس.ام.اس. شادی رسید: گنجی آزاد شد!

زنگ زدم بهش. گفت همین حالا باهاش حرف زدم. به فریبا زنگ ردم. تو جائه کندوان خط، راه نمی داد. فریبا خونه گنجی بود! گفت پاشین بیاین اینجا. که شدنی نبود!

 پس باید باور کنیم که سال خروس با یه خبر خوب رفتنی شد!

ام "سگ" آمد. سال سگ. امیدوارم فقط هار نباشه (:

به همه دوستان خوب دیده و ندیده ام سال نو رو تبریک می گم. امیدوارم بهترین آرزوها و بهترین آرمانها رو داشته باشیم برای ۸۵.

دوستان دورم : پانته آ و شهریار، محمدرضا و شیرین،سپیده و مسعود، صنم، سهیلا،محمود، رضا، هانیه عزیزم که تازگیا وبلاگم زدی و الان نمی تونم بهت لینک بدم!، اکرم دیداری عزیز و .... همه و همه کسانی ( بقیه یادم نمیاد الان خیلی زیادین بخدا!)  که از این راه دور فقط می تونم بهتون یه تبریک خشک و خالی بگم، دوستان وبلاگی، دوستان آن لاین، دوستان دوست تر از دوست غیر مجازی( عجب اصطلاحی)  عیدتوووووووووووووووووووووووووووووون مباااااااااااااااااااااااااااااااااااااارررررررررررررررک!

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:50 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin