تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی

بابا جان ها من برای کار خبری نرفته بودم تونس برای شرکت در یکی دو ورک شاپ دعوت شده بودم اونهم از طرف جامعه مدنی نه رسانه ها و اجازه ورود به بخش مدیا سنتر را هم نداشتم!

الان هم خدا پدر فرودگاه استانبول را بیامرزه که تونستم بالاخره وصل بشم.

اما خبرهایی که به من مربوط می شد:( هر جا قطع شدم بعدا ادامه می دم)

 تونس که میزبانی اجلاس تونس را به عهده داشت یکی  از شلوغترین زندانهای سیاسی منطقه را داراست. این مساله چه پیش از برگزاری اجلاس و چه در حین برگزاری آن اعتراض بسیاری از مدافعان حقوق بشر و اعضای جامعه مدنی جهانی را برانگیخت. به طوری که برخی کشورها به شدت از اینکه میزبان اجلاس متهم به نقض صریح حقوق بشر است ناراضی بودند.

 حتا این مساله در روز اول اجلاس در سخنرانی رئیس کنفدراسیون سوئیس هم دیده می شد. جالب اینجاست که تلویزیون تونس حتا سخنرانی را هم با سانسور پخش کرد.

بخشی از زندانیان سیاسی تونس پیش از برگزاری اجلاس آزاد شدند اما رویس انجمن قلم تونس که حمایتهای زیادی را هم با خود داشت در بین آنها نبود.

هواپیما پرید ! خداحافظ تا تهران. 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:32 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

هفت ساعت باید تو فرودگاه استانبول منتظر پرواز بعدی بشینم! عجالتا این وحشتناکترین بخش قضیه است!

غر نزنین سرم که تا حالا غر می زدم برای درست نشدن کار ویزام و حالا که درست شده شروع کردم به غر زدن و ... اصولا اگر قرار بود غر نزنم شغل شریفتری برای خودم دست و پا می کردم (:

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:0 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

افتاد

یک برگ با انگشتهای باد

یک چین نازک زیر پلک من

افتاد

یعنی تو بعد از این

یعنی تو کم کم

یعنی تو با اسباب بازیها خداحافظ

من با ...

افتاد

من گریه ام می گیرد

از این اتفاق ساده و کوچک

هرچند جای خالی دندان شیری

زیباترت کرده است.

این شعر قشنگ خانم راضیه بهرامی رو اینجا نوشتم برای دخملکم که امروز اولین دندون شیریش افتاد

براش اینو خوندم . خندید. با یه سوراخ کوچولو وسط دندونای جلوش.گفتم خوب بود؟ گفت: اوهوم. گفتم معنیشو فهمیدی؟ گفت : نه!

*

مشکل ویزای من ظاهرا حل شده. یه دوست خوب خودش پی گیری کرد و بالاخره با عوض کردن هتل و رزرو هتل جدید به اسم خودم و فاکسش به اینجا مشکل حل شد. اگه دوست خوب ندارین دلتون بسوزه!

ولی ظاهرا بچه های خبرنگاری که قرار بوده برای کار خبری بیان تونس، نتونستن ویزا بگیرن! اینو امروز تو سفارت متوجه شدم. یه دلیل دیگه با این که  آدم شوق و ذوقشو از دست بده! دلم خوش بود که اگه رفتنی شدم، اونجا خیلی تنها نیستم ولی خیلی حیف شد!

به نظرم کمی هم احمقانه میاد! به این دلیل که خبرنگارای ایرانی به دلیل ترافیک متقاضی و مشکلات فنی نتوستن از یکی از سازمانهای بین المللی برای دعوتنامه خبرنگاریشون تاییدیه بگیرن یا یه چیزی تو همین مایه ها!

نمی دونم، ولی دلیلی عاقلانه ای نیست! اگر به این خبرنگاران زودتر گفته شده بود قطعا کار به دقیقه نود نمی کشید. حالا مشکل از کجا بوده ، خدا داند!

*

درد ریه شدید دارم. نفسم اونقدر خس خس می کنه که یه راننده تاکسی امروز برام تجویز کرد که با این ریه باید حتما روزی سه بار کلم پخته بخورم! کارم به جایی رسیده که آب شلغم می خورم!!!!!!!!!!!!

و به همین دلایل بیشتر نمی تونم اینجا بشینم در حالی که یه عالمه خبر داشتم!

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:19 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
حالا دیگه ممکنه نرم سفر! اعصابم به هم ریخته! در یک کشور جهان سومی ( پیرامونی)  وقتی بخوای بری به یه کشور جهان سومی دیگه که قراره یه عالمه آدم از کشورهای مرکز در اون شرکت داشته باشن ، شایدم با اوضاع و احوال کشور ما طبیعیه که با بنده طوری رفتار کنن که انگار قراره اونجا حسین فهمیده بشم!

میزبانی که از من برای شرکت در یک ورک شاپ در کنار اجلاس دعوت کرده، از چندین کشور دیگه هم مهمان داره و می گه فقط تو از ایران دچار این مشکل هستی که سفارت نمی پذیره رزرو هتلت رو ما انجام بدیم! مسخره نیست؟

محل اقامت من توسط میزبان رزرو شده و کلی مدرک فرستادن برای سفارت تونس در تهران که نشون می ده این شخص با این شماره رجیست شده و اینها هم دعوت نامه هاشن و این هم محل اقامتشه و ....

ولی مرغ آقای سفیر یک پا داره.

البته بسیار مودبانه و محترمانه به من حالی کردن که دیگران به اونها ربطی نداره و این مشکل فقط مشکل بنده است که از ایران و در هیات غیر دولتی دعوت شدم و سایر مهمانهای همین ورک شاپ از کشورهای دیگه هیچ کدوم چنین مشکلی ندارن!!!!!!!!!

میزبان پیشنهاد کرده که ویزا رو در فرودگاه تونس بگیرم! و احتمالا نمی دونه بنده در ایرانی زندگی می کنم که در شهر و کشور خودم و با همه مدارک لازم و کافی دارن بهم به صورت غیر مستقیم می گن که ما اعتماد نداریم به شما  وای به این که بدون گرفتن ویزا وارد کشوری بشم که .... بماند!

وحشتناک ترین قسمت قضیه اینه که دائم از اون طرف بشنوی: ویزات درست نشد؟! اوه سو ساری! و جوری نگات کنن که اوخییییییییی حیوونی تو چه جایی داره زندگی می کنه! واقعا متاسفیم.

عجب افتخار آمیز سرمون رو بلند کردیم در دنیا! با این شرایط  حتا اگر هم رفتنی شدم دیگه هیچ ذوق و شوقی برای شرکت در اجلاسی که برام خیلی هم مهم بود، ندارم....

پیوست:

فقط می خواستم از یه دوست خوب تشکر کنم همین!

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:11 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

گلوم چرکیده. سرم می درده، تب دارم، خوابم میاد همش، هزارو دویست  و دوتا کار عقب افتاده دارم، هنوز ویزا ندارم، روز  چهار شنبه در یک ساعت سه۳ جا باید برم که هر سه تاش مهمه و نمی تونم انتخاب کنم! و یه عالمه چیز دیگه!

دنیا چه زیباست!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 6:5 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

خب هنوز ویزا ندارم ولی بلیطم اوکی شده. اگر کارا روبراه شه برای اجلاس جهانی جامعه اطلاعاتی راهی تونس هستم. بسیار دیر دعوت شدم و چون همه کارهامو خودم انجام می دم از جمله ویزا گرفتن و بلیط و ... لاک پشتی پیش می رم. هنوز مطمئن نیستم ولی امیدوارم برسم.

برای خواندن ادامه این مطلب روی لینک کلیک کنید.


ادامه مطلب
نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:56 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
به به ه ه ه ه! امید خان امسال هم جایزه بهترین گزارش تصویری در جایزه سال کاوه گلستان رو برد.

مبارک است امید جان و چون می دونم که این نوشته رو می خونی بگم که من و پیمان جا موندیم ها! یه کلم پلو طلب ما.

بقیه برندگان هم که جایزه نوش جونشون باشه اینا هستن.

امید از اون موجودات اعجوبه ایه که هرازگاهی ازش خبری نمی شه و یه هو میاد با دست پر و گل می کاره. مجموعه های تصویریش حرف نداره. ای ول !

ترکیب داوران انصافا ترکیب خوبی بود.امیدوارم جایزه کاوه سال به سال بهتر بشه. حضور یک استاد روزنامه نگاری در کنار یک استاد عکاسی و یک فیلمساز و چند عکاس حرفه ای از جمله ایشون که پارسال یکی از برنده ها بودن، به نظرم مخاطبان این فستیوال رو راضی تر از گذشته نگه داره.

البته مسلما از یک فستیوال دو ساله نمی شه انتظار داشت که هیچ ایراد و اشکالی نداشته باشه ولی در طی همین یک سال مدیران این برنامه نشون دادن که به انتقادها و ایرادهای گرفته شده توجه نشون دادن.

در ضمن روز دوشنبه هم نمایشگاهی از آثار کاوه گلستان و محمد فرنود در خانه هنرمندان برگزار می شه .

 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 21:15 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

داریم با یه رفیق قدیمی یه وبلاگ گروهی شعر راه میندازیم. قول می دم وبلاگ توپی بشه و کلی بترکونه و اینا... منتظر باشین!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:39 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 

واژه های سرد برهنه

دراز کشیده اند

بر ملحفه های سپید.

 

روزهای زیادی است که دفتر داغی منتشر نکرده ام.

 

ماه منتظر

اشکهاش را پاک می کند.

 

با احتیاط

چنان که شعری بیدار نشود،

 شب را روی سرم می کشم.

* * *

برای یک سفر آماده می شم که هنوز نه به دار است و نه به بار. خبرش جدی شد می نویسم.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 23:31 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

این فلش دیدنی، کار پویا ست. پویا فلش ساختنش هم مثل ترجمه هایش خوب و بروز است.

گرچه دیر دارم خبرش را می گذارم ولی:

راوی هم  روایتهای بسیاری برای خوانده شدن دارد. امیدوارم گردانندگان این مجله اینترنتی بعد از این شروع خوب ، نبرند و با همین انرژی ادامه دهند.

و اما این این امید خان هم عجب در کار دروی جوایز است ها؟ مبارک است برادر!

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 0:28 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

از همین چهارشنبه فیلم "کافه ترانزیت" به کارگردانی " کامبوزیا پرتوی" اکران می شه. از دستش ندین!

این روزها به جز فیلمهایی که دیده ام از جمله "ده" کیارستمی، "زیر آتش( under fire)"، همین کافه ترانزیت، اون دوتایی که قبلا نوشتم و مقدار قابل توجهی مهمونی که رفتم و اومدن و خواهیم رفت و اومد و البته ول گشتن با یه رفیق قدیمی که از یه راه دور اومده و زودم می خواد برگرده، کار دیگه ای انجام ندادم.

دوتا فیلمم تازه به دستم رسیده که هنوز ندیدم؛ "اسامه" و "تولد" که وقتی دیدم اگه حالش بود یه چیزی در موردشون می نویسم .

یه خورده حالم خوبه فکر کنم. ولی خودم هنوز نمی دونم چرا!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 13:7 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

رختخواب ماه را انداخته ام

توی حوض.

تو کنار ماه می خوابی

یا پشت پلک من؟

مهرماه ۸۴-

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:10 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

دخملکم رفته مسافرت. رفته شمال پیش مامان جون بابا جوناش. ما هم از این فرصت استفاده کردیم و دیشب تا پاسی از شب با نیوشا و جواد فیلم دیدیم. دل بعضیهام که نیومدن بسوزه!

 

فیلم "کشتزارهای مرگ" (killing fields) به کارگردانی "رولند جافی"؛ ماجرای حضور دوخبرنگار در جنگهای کامبوج در زمان کشتار خمرهای سرخ. کشتاری که طی اون 30 درصد مردم کامبوج قتل عام شدن.

 به همه روزنامه نگاران و اهالی دردسر پیشنهاد می کنم این فیلم رو ببینن و همینطور به همه کسانی که فکر می کنن جنگ می تونه یه راه حل انسانی برای پایان دادن به منازعات بشری باشه.

به همه کسانی که بغضهای فرو خوردشون رو به امید خالی کردن در جنگ ، نگه داشتن توصیه می کنم این فیلم رو ببینن.

به همه کسانی که فکر می کنن و باور دارن روشهای مسالمت آمیز و بدون خشونت مقابله، یه جا باید تموم بشه، به همه کسانی که یادشون می ره بودن اسلحه در دست یه بچه 9 ساله یعنی چی؟ به همه کسانی که می خوان از دست دادن فرزندان کم سن و سالشون رو دیگران هم تجربه کنن، با وجود احترام و تاسف عمیقی که به غم بی پایانشون دارم،اما توصیه می کنم این فیلم روببینن!

باور کنیم که جنگ آغاز سرایش اندوه است نه نقطه پایان سختیها.

در صحنه ای از فیلم، مرد از کشتزاری رد می شه که توش فقط اسکلتهای معدوم شده هموطناش ریخته شده. به نظرم یکی از وحشتناکترین قسمتهای فیلمه! او جایی دیگه به خودش می گه : وقتی جنگ میاد، عشق می ره!

بوی جنگ رو دوست ندارم.بهتر بگم از بوی جنگ متنفرم.

در تمام مدت تماشای فیلم نمی دونم چرا بازیگر فیلم من رو یاد کاوه گلستان می انداخت. جسارت کاوه و اینکه چقدر خبر خوردن براش مشکل بود.  می رفت تو دهان مرگ تا اون نابترین خبر رو با چشم و گوشش درک کنه . اعتقاد داشت برای نشون دادن وحشتناک بودن جنگ باید رفت سراغ بچه ها، سراغ پیرمردا و پیرزنها ؛ می رفت سراغ زنها، آواره ها  و درد رو تو صورت اونهایی نشون می داد که از جنگ فقط درد نصیبشون می شه نه پول نفت و بده بستونای پشت پرده و نه حتا آزادی بیان و اندیشه و ...

 

یادمه کاوه تو عراق دائم می گفت نمی شه از دور بمونیم و در مورد گروه های تندروی اسلامی حرف بزنیم. باید بریم تو دلشون ببینیم چی می گن باید بریم و از نزدیک بشناسیمشون.

البته خودش هم نتونست بره اونجا. به قول خودش سیبیلاش اجازه نمی داد که چادر سرش کنه! ولی واقعیت این بود که تمام منطقه مین گذاری شده بود و هیچ بلد راهی حاضر نبود کسی رو ببره اونجا.

آخرش هم رفت روی یکی از همون مینها.

چه تلخی وحشتناکی داره این فیلم. ببینینش حتما! بعد به روزگاری فکر کنین که ....

نه، به چیزای بهتر فکر کنین!

دلم می خواد یه بار دیگه برم سراغ عکسای جنگ از عکاسهای مختلف جنگ. یادمه نوشا یه مجموعه فوق العاده داشت . امیدوارم هنوزم داشته باشه .

 

*

امروز صبح هم مستند " وقت خوب مصائب" ساخته ناصر صفاریان رو دیدم؛  زندگی و شعرهای احمدرضا احمدی. خوشم اومد ازش. تدوین خیلی خوبی هم داشت از بهمن کیارستمی. شعرهای احمدی مثل خواب می مونن و این مستند تا حد زیادی نمایش یا تعبیر این خوابها بود.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 14:57 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

۱-رفتم گیلانه رو دیدم. حیف از بازی این سیمین معتمد آریا که در کشدار شدن فیلمنامه گم می شه. باید شمالی باشین تا بدونین که این زن چه نقشی بازی کرده واقعا!

نمی فهمم چرا کارگردان با تجربه ای مثل بنی اعتماد دچار چنین وسوسه های بدی می شه! که اول بخش دوم فیلم رو می سازه بعد چون با استقبال روبرو می شه به فکر تبدیل کردنش به فیلم بلند می افته و می ره سراغ ساختن بخش اول فیلم و اون افتضاح اتوبوس سواری رو بار میاره! با سوژه تکراری و اجرای ضعیف رفتارهای یک جانباز موجی در زندگی عادی مردم.

هم این سوژه حیفه که اینجوری هدر بره هم بازی خوب معتمد آریا.

خلاصه اینکه ساعت ۸ شب هوس کردم برم سینما و قبل از تعطیلی این روزها - که انگار دنیا تعطیله- رفتم و دیدمش و کلی هم البته با وجود همه ضعفهای فیلم حال کردم.

۲- این دو نفرو دیدین؟ 

 نوشا خانوم وبلاگنویسیتم مثل سفر کردنت به افغانستان زیر آبیه؟!

خلاصه که مبارک است انشاءاله ! باشاد که در سایه بلاگ رولینگ شما را همیشه در صدر ببینیم. گرچه صدر و ذیل این "رولینگ" ! دائم در حال ملاعبه است!

۳- دیگه اینکه امتحان زبانم رو فکر کنم خوب دادم و فعلا دو سه روزه که از همه دنیا بی خبرم. راستی خبر تازه ای نیست؟ ( البته افاضات جناب وزیر را در باب بسته شدن دکان فیلمسازان نهیلیستی و فمینیستی و چند تا ایستی دیگه شنیدم و هزار نفر برام میلش کردن!) خداوند یا عقل ما را کم کناد یا از ایشان را افزون!

۴- چند روز پیش برای آوا کارتون (افسانه کوسه) رو خریدم . حالا گرفته منو که من می خوام ماهی بشم! و تقریبا هر پنج دقیقه یه بار اینو تکرار می کنه.هر چی ام براش توضیح می دم قانع نمی شه و می گه خب من دیگه نمی خوام آدم باشم، می خوام ماهی بشم!

چی بهش بگم خب؟ وقتی خودمم دلیل محکمی برای آدم موندن پیدا نمی کنم!

پیوست:

همین الان دیدم اینو!!!! وا مصیبتا .

در خاورمیانه اولیم از بابت آخر بودن در آزادی بیان ! و باز بهانه ای شد تا بپرسیم : "از گنجی خبر تازه ای نرسیده؟!" جز آخرین نامه زن بی مثالش؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:50 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin