تبليغاتX
وارش
روز نویس آسیه امینی


malogo.jpg



بیست و سه چهار روز وقت داریم تا مریم را از پای چوبه دار دور کنیم. یک اعتراف کنم!

روزهای اول بسیار ناامید بودم از این که بشود کاری کرد. گفتم و نوشتم که این دنیای مجازی دنیای نامطمئنی است. با دست و دل لرزان پیش رفتیم.حتا دوسه روز پس از اعلام حساب بانکی وقتی چک کردیم پشیمانی ام چند برابر شد هرچند بر اساس یک خصلت ذاتی دماغ سربالا گرفتن کم نیاوردم و گفتم به هر حال تنها راهمان بوده و تا آخر هم باید برویم!

انصافا ولی اگر نبودند صنم  و پویا و  نازلی عزیز( سبیل طلای عزیزم از اکانت بی پدر من وبلاگت فیلتر است و از دادن لینک معذورم)،  و اگر دلگرم نمی شدم از همراهی همه دوستان خوبم در سایت زنان ایران  واقعا ممکن نبود که حالا با اعتماد به نفس اینجا بنشینم و بگویم ما حتما این پول را جمع می کنیم اگر چه تا حالا فقط چهار میلیون و خورده ای ( تبدیل شده به پول ایران)جمع آوری شده.

اینها را که می نویسم بیشتر برای این است که به این دوست نه چندان عزیزی که پدرخوانده وار بالای سر ما نشسته و بلاگ رولینگ و لینکهای ما را دزدیده تا از نوشته های هم محروممان کند، یک سلام توام با دهن کجی عرض کرده باشم! و در ضمن به دوستان واقعا دوستی که منتظر شنیدن مقدار کمکها هستند هم خبر داده باشم که حدود یک سوم این پول تا حالا جمع شده ولی یادمان نرودکه بیست واندی روز مانده و دو پنجم هنوز به نفع طناب دار دارد به ما نیشخند می زند.

پیوست: دو روز است که فیلترینگ به طرز وحشتناکی گلوی وبستان را گرفته. بیشتر وبلاگها لینکدانی هایشان دزدیده شده . و بلاگ رولینگ بدبخت هم که سرش را زیر آب کرده اند! ما هم که دست به تماشا کردنمان بی نظیر است. البته نمی دانم واقعا چه می شود کرد .فعلا که اصلا نمی دانم و نمی بینم که چه کسی چه چیزی نوشته! یک جورهایی احساس درانفرادی بودن می کنم! جالب ایت نه؟ انفرادی وبلاگها!

 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:4 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

عجیب است! دو شب پشت هم خواب گنجی را می بینم. خواب اولم در دفتر روزنامه صبح امروز بود. جالب این است که تنها حرفی که از آن خواب یادم مانده این جمله گنجی است که چند بار آن را تکرار کرد:  " همیشه چیزهای مهمتر از اون چیزی که بهش فکر می کنی  هم هست .... "

و عجیبتر اینکه شب دوم او را در یک صف طولانی دیدم که در انتهای صف ایستاده بود. در صف، روزنامه نگاران دیگری هم بودند. چند نفر به او گفتند آقای گنجی شما که نباید ته صف بایستید، بفرمایید جلو. و او با خنده گفت من اگر می خواستم آن جلو بمانم که این همه  خودم رو تو دردسر نمی انداختم! و همان لحظه رو کرد به من با انگشت اشاره اش رو به جلو کرد و گفت:

 .. و من رهاترین مروارید برکه شدم!...

تنم یخ کرده بود وقتی از خواب پریدم. این جمله یک قسمت از شعر خودم بود که او خوانده بودش!

این شعر را همین جا پیشکش می کنم به این بزرگمرد :

کسی برای نجات نیامد
آن قدر دست و پا زدم
که آخرین حباب هم بر آمد از آخرین موج
و من
رهاترین مروارید برکه شدم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:14 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 ۱-

نوشتن موهبتی است. موهبتی و مفری که تو را می گریزاند از خودت و از دیگرانی که با ایشان کلامت به بن بست می رسد.

وقتی که نوشتن موهبتی است ، ننوشتنت حتما محنتی است که بر خودت روا می داری پیش از هر آنکس که قرار است بخواندت! و این محنت، این محنت ....

امروز بارها و بارها با خودم تکرار کرده ام :

 

انسان برای اندوه بزرگ زاده شد .

 

انسان برای اندوه بزرگ زاده شد ؟

 

انسان برای اندوه بزرگ زاده شد !

 

 

به دشواری وظیفه فکر می کنم. به وظیفه. به انسان. این اندوه بزرگ خدا که دادش به زمینی که تاب این همه ندارد.

خیلی دلم می خواهد بدانم آیا انسان در اعصار دیگر و در نقاط دیگر این زمین هم احساس این اندوه بزرگ بودن را با خود به این سو و آن سو می کشد؟ یا آسوده تر و سبکبالترند از اندیشه دشواری وظیفه؟!

 

سخت اگر می نویسم برای این است که سختم این روزها.

سعی کردم ننویسم . چنان که چندین روز هم بر همین منوال گذشت. اما شما چندین دوست چرایی اش را پرسیدید و امشب بغض این نوشته را ترکاندم.

 

۲-

چندی پیش که شاید سه ماهی از آن می گذرد برآن شدم تا در دیار مجازی شب شعری آن لاین برگزار کنم. شب شعری با گزینش دوستانی که می شناسیم و شاید نشود که در یک محیط غیر مجازی هم را ببینیم.با دو سه نفر از دوستان در میان گذاشتم و تشویق شدم. از این میان با یکی که گمانم بر استقبال زیادش بود در میان گذاشتم:

 

نگاهم کرد و خندید. گفت فکر خیلی خوبی است. گفتم: می دانم فکر خوبی است. برای کمک و ... هستی؟ نگاهم کرد. عمیق. انگار که می خواست چیزی برایم بگوید. چیزی که از چشمهاش بیرون آمد و از زبانش نه!

دو هفته بعد شنیدم که " فلانی " رفت.

بدرود دوست من و هر کجا هستی باش، آسمان مال تو.

 

یک هفته بعد با دوست دوم قرار گذاشتم. استقبال او قابل ملاحظه تر بود. قرار گذاشتیم. نفر سوم را تعیین کردیم .

من به سفر رفتم و کمی طولانی شد. برگشتم. تماس تلفنی. گفتند او به سفر رفته. یک هفته گذشت، ده روز. دوهفته...تا امروز.

یک پیام تلفنی کوتاه: سلام

سلام. چه خبر.

فقط اینکه فلانی هم رفت!

 

دوستان خوب من هر کجا هستید، شاد و پیروز باشید هر چند که دشواری وظیفه از شما اندوهی بزرگ ساخته است.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 21:51 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

دو روزنامه نگار جوان به هم چسبيده يك وبلاگ مشترك زده اند. مهدي و سجاد را با اره برقي هم نمي شود جدا كرد !

آنها ازبچه هاي خوب روزنامه اعتماد بودند كه به همين دليل هم ظاهرا ديگر آنجا نيسند!

يك سري هم به اين نابغه رشتي بزنيم كه در ۱۵ سالگي فهرست هزار نوشته چاپ شده را در كارنامه اش دارد. كورش ضيابري جوانترين خبرنگار دنيا نام گرفته . اميدوارم قدر خودش را بداند و اجازه ندهد كه انر‍‍‍ژي فراوانش هرز برود.

 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 4:6 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

در آستانه نور ایستاده ام

دستانم گرسنه، دنیا زیبا

چشمانم همه درختان را نمی بینند

درختان زیبا، درختان سبز

جاده ای از آفتاب از میان تمشک ها می گذرد

من پشت پنجره ای در بیمارستان زندان

بوی دواها را نمی شنوم

آلاله ها در شکوفه

و سخن این است:

بحث بر سر زندانی شدن نیست

سخن بر تسلیم نشدن است.

 

امروز پشت هم تکرار کرده ام: "حال همه ما خوب است، اما تو باور مکن!"

حالا هم کتاب " تو را دوست دارم / چون نان و نمک" دستمه و این شعر از ناظم حکمت ( ترجمه احمد پوری) رو که از این کتاب  برام خیلی جالب اومد اون بالا نوشتم.

 انگار دنیا در حال تکرار شدنه. وبلاگ محمد حیدری  رو می خوندم گفتم اینم ادای دین ما.

 

 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 19:5 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

تب که دخترکم رو گرفت ساعت حدود ۸ عصر بود. در کمتر از یک ساعت تبش رفت بالای ۵/۳۹ ! به شدت ترسیدم.

اون وقت شب نه پزشک متخصص  پیدا می شد و نه جرات داشتم ببرمش بیمارستانی که ممکنه هزار مرض دیگه رو که نداره بگیره( این سفارش یکی دو تا از پزشکای دور و برم بود که می گفتن تب به تنهایی عامل بیماری مشخصی نیست و باید منتظر بقیه نشانه ها بشینی)

منتظر نشستم اما وقتی ساعت ۱ نیمه شب نه داروی تب بر اثر کرد و نه پاشوی با ترس و لرز شماره اورژانس تهران رو گرفتم.

با همه هراسم از نشانه های وبا پرسیدم.

خوشبختانه دخترکم اسهال نداشت یعنی مهمترین نشانه وبا رو! بی حال هم نبود و اتفاقا موقع خواب با وجود تب شدید به شدت می خندید و بازیش گرفته بود.

پزشک پشت خط اورژانس خیالم رو جمع کرد که خطر جدی نیست و احتمالا تب ویرووسی گرفته.

ساعت ۵ صبح تب آوا کم کم پایین اومد و  دیگه بالا نرفت.

الان که این گزارش رو می خوندم به همه آدمهایی فکر می کنم که به همین راحتی می تونن یه روزه به بدترین بیماریها مبتلا بشن. یعنی این وزارت بهداشت هیچ کاری نمی تونه بکنه؟ خب بابا اگر عرضه مبارزه با این بیماری رو ندارین چرا رسما از صدا و سیما اعلام نمی کنین که مردم آب شهری رو برای مصرف خوراکی استفاده نکنن و استخرها رو برای یکی دو ماه تعطیل کنن و ... ؟!

ملت! تو رو خدا  استخر نرین و فقط آب معدنی بخورین. دو ماه سبزی نخورین چیزی اتفاق نمی افته بذاریم این بیماری رد شه وگرنه فاجعه ای در راهه.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:56 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

به روز خبرنگار هم باید ری... می شد که شد.

 شاخ  و دم که ندارد ! وقتی بوی گندش زیر دماغ همه مان را چنان گرفته که نفس نمی توانیم کشید، از چه و برای چه، به به و چه چه کنیم ؟! به که تبریک بگوییم؟ چند نفر همین امسال بیکار شده اند؟ چند خبرنگار هنوز ساده ترین اسباب آسایش و رفاه را ندارند؟ چند نفر هراس جواب پس دادن را هر شب به جای نان به خانه هایشان می برند؟

خوشبختانه نه در مراسم تالار وحدت شرکت کرده بودم و نه در هیچ مراسم مزخرف دیگری و گرچه از ساعت یک بامداد  اس. ام. اس های دوستان هشدارم می داد که هنوز خبرنگارم ولابد باید تبریکی رد و بدل کنم ... ولی دوستتر داشتم فراموش کنم این ماجراها را.

با این همه،  از همه کسانی که با پیامها تلفنی و ای میلی  ما را نواختند، سپاس.

اما جدا از این احوال  متاثرتر می شوم وقتی می شنوم که باز هم در داوری آثار جشنواره حرف و حدیث است. گرچه سالهاست که در جشنواره اثری برای داوری ارسال نکرده ام، اما این چندمین بار و چندمین سال است که می بینیم و می شنویم که آقایان متنفذ انجمن صنفی در کار داوری نهایی شرکت کنندگان اعمال نفوذ می کنند .

البته جای تعجب هم نیست. با وجود افراد معتبر!!!!!!!!سیاسی ( به تعبیر آقای شمس الواااعظین) در قله این انجمن، نتیجه ای جز همینها که می بینیم نباید انتظار داشت.

اما فراموش کنیم روزمان را و دل خوش کنیم که هنوز ۳۲۳ روز می تواند بدون شیره مالیدن به سرمان از آن ما باشد! پس برویم سراغ کار اصلی خودمان:

خبر آخر که فعلا هم مهم تر از باقی خبرهاست اینکه یاد آوری کنم دوستانی که در امریکا و کانادا قصد کمک کردن به م.ع. را دارند لطفا با صنم تماس بگیرند. قرار است که ترتیب رساندنش به ایران را بدهد.

نشانی صنم:

sanam@womeniniran.net  و    khorshid@gmail.com  است.

 

 

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:20 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

امروز خانواده م.ع. تماس گرفتند. به ایشان گفتم که خبر اعدام م. را منتشر کرده ایم و گفتم که بسیار امید داریم که پول دیه این زن جمع شود. کلی امید وار شدند. ولی راستش خودم می ترسم . این اینترنت آدم را گول می زند. نمی دانم واقعا چقدر رسانه مطمئنی است. و چقدر حرفها اینجا حرف است.

لطفا شمایی که خواننده من هستید یا این خبر را از سایتها و وبلاگهای دیگران پی گیری می کنید! اگر برایتان زنده ماندن یک انسان مهم است، به این زن کمک کنید که بتواند پول دیه اش را بپردازد.

دایی اش امروز گفت که ۲۴ همین ماه آخرین مهلت بوده. ولی آنها رفته اند پیش خانواده مقتول و از آنها یک ماه دیگر وقت گرفته اند . از امروز تا ۲۴ شهریور وقت داریم. یک ماه و هشت روز . بعضی از دوستان از امریکا تماس گرفته و ای میل زده اند که چطور می توانند کمک کنند. لطفا این سوال را از صنم بپرسید . او راهنمایی تان می کند. فقط هر کار که می کنید لطفا زودتر!

یک بار دیگر آدرس حساب بانکی ارزی و ریالی را می نویسم:

بانک پارسیان - شعبه کریمخان زند - موسسه راه توانمند زیستن - شماره حساب ۰۱۰۰۰۲۳۴۰۲۰۰۳

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:36 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یک اتفاق عجیب و غریب داره می افته. دو سه روزه که فکر کردم مشکل از وبلاگ خودمه که همه لینکهای کنار صفحه ام حذف شده. ولی از دیروز دیدم خیلی از وبلاگهای دیگه هم لینکهاشون قابل دیدن نیست!!!

این دیگه چه نوع فیلتر کردنه، خدا می دونه !

امروز هم دیدم یکی از پر فروش ترین آی.اس.پی. های ایران که من ازش اکانت می گیرم سایت بلاگ رولینگ رو هم فیلتر کرده!! به این ترتیب بنده و احتمالا خیلی های دیگه قادر به آوردن وبلاگمون به فهرست بلاگهای بروز شده نیستیم!!

دوستان فنی لطفا برای این مساله یه فکر جدی بکنن! به نظرم فاجعه ای در راهه برای سانسور گسترده!

هر دم از این باغ بری می رسد .... این دفعه سانسور مدل ۲۰۰۵ رسید!

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 15:34 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

مجله پرایوت چاپ ایتالیا ویژه نامه ای از عکس و شعر معاصر ایران منتشر کرده. این نشریه هر شماره خودش رو به عکس و شعر معاصر یک کشور اختصاص می ده.

در این شماره شعر شاعرانی مثل حافظ موسوی،  جمشید برزگر، شهاب مقربین، افشی دشتی، خودم( آسیه امینی)، فخری برزنده، لادن نیکنام ، كامران بزرگ نيا، شهرام رفيع زاده، كيانوش فريد، پيمان هوشمند زاده، كوروش اديم، كيكاوس ياكيده، داريوش اسدى، و گروس عبدالملكيان چاپ شده.

عکسهای این مجموعه هم از عکاسان نام آشنایی است مثل بهمن جلالى، مهران مهاجر، شادآفرین قديريان، جواد منتظرى، رعنا جوادى، سيف الله صمديان، پيمان هوشمندزاده، ميثم محمدى، آرمين ذوقى، بهزاد جايز، دادبه بصير، حسن سربخشيان، جمشيد حاتم، كوروش اديم، مجيد بختيار، محمد غزالى، محسن يزدى پور، اميد صالحى، صادق تيرافكن و پويان على محمدى .

باید از دوست عزیزم شادآفرین قدیریان به خاطر همه زحمتهایی که به تنهایی برای تهیه و فرستادن این عکسها و مطالب کشی تشکر کنم.

روزنامه شرق هم مطلبی در همین باره چاپ کرده: +

هنوز مجله به دستم نرسیده که بیشتر در موردش بنویسم. ولی می تونین تو سایت پرایوت روجلد مجله را که عکسش از کورش ادیم است ببینید.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:53 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

۱- یک شماره حساب اعلام شده از طرف موسسه مشاوره حقوقی و مددکاری" راه توانمند زیستن" ( راهی) که مدیرش شادی صدر حقوقدان و فعال امور زنان هست برای کمک به م.ع. که قبلا در موردش نوشتم. شماره حساب اینه:

بانک پارسیان - شعبه کریمخان زند - موسسه راه توانمند زیستن - شماره حساب ۰۱۰۰۰۲۳۴۰۲۰۰۳

باقی ماجرا هم که اینجاست .

۲ - ایسنا در مورد تاثیرات وبلاگ مصاحبه ای با من کرده که نمی دونم اگر قرار بود یک هشتم مطلب کار بشه و جواب دو تا سوال، چرا پنج تا سوال پرسیده بودن!!

اگه بعدا حوصله کردم بقیه اش رو اینجا می نویسم.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 5:0 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
این هم خبر م.ع. در سایت زنان ایران

گزارش کوتاهش رو اینجا گذاشتم و گزارش کامل در شماره بعدی مجله زنان چاپ می شه .

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:10 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

قاضی مقدسی قاضی پرونده گنجی ترور مسلحانه شد!!!!!!

از این آب گل آلود چه کسانی ماهی می گیرند؟

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 18:31 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

بار اول :

- دوستت دارم

بار دوم :

- عاشقت هستم

بار سوم :

- می میرم اگر نباشی

بار چهارم :

- گاهی دلگیرم می کنی

بار پنجم :

- از چشمم می افتی

بار ششم :

- هر کس به سویی می رود

بار هفتم :

- باشی یا نباشی فرقی نمی کند، من باز هم عاشق می شوم.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 16:41 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

این خبر باید امشب در سایت زنان ایران منتشر می شد ولی سایت دچار مشکلات فنی شد و فعلا پنچر است تا فردا! از همه خوانندگان سایت پوزش می خواهم و امیدوارم خبر را اینجا بخوانند:

معصومه شفیعی در اجتماعی که برای همدردی با وی و دعا برای سلامتی اکبر گنجی مقابل خانه اش گرد آمده بودند گفت: من به حکومت ایران توصیه می کنم گنجی را آزاد کنند. گنجی زندانی بسیار بیشتر از گنجی آزاد برای آنها خطرناک است.

بعد از اینکه این مراسم با خوانش شعری از شاملو آغاز شد و با شعرخوانی سیمین بهبهانی زن بلند آوازه شعر معاصر ایران ادامه یافت،حاضران با خواندن تصنیف معروف " مرغ سحر ناله سر کن، داغ مرا تازه تر کن..." به استقبال اجرای شعر و موسیقی در حمایت از اکبر گنجی رفتند.

 

سپس مراسم دعا خوانی اجرا شد و همسر گنجی با تشکر از همه کسانی که با شرکت در این مراسم باعث دلگرمی او و خانواده اش شده اند گفت: امروز دقایقی توانستم آقای گنجی را ببینم. ایشان می دانستند که قرار است امشب چنین مراسمی برگزار شود و به من گفتند زودتر به خانه برو که مهمان داری.
شفیعی درباره وضعیت سلامتی گنجی گفت: امروز پنجاهمین روز اعتصاب غذای ایشان است. در این پنجاه روز وزنشان از 77 کیلو به 50 کیلو رسیده و از نظر سلامت جسمی وضعیت خوبی ندارد ولی از نظر روحی هرچه فشار به ایشان بیشتر می شود، مقاومتر و در راهی که می رود مصمم تر می شوند.

همسر گنجی با تاکید براینکه مدیران رده بالای کشور ازجمله آقایان خاتمی و شاهرودی و کروبی و رفسنجانی، همگی خواهان آزادی اکبر گنجی هستند، گفت:« من از افکار عمومی می پرسم پس چه کسی نمی خواهد او آزاد شود؟!»
معصومه شفیعی همچنین با اشاره به برخی ابراز نظرها در مورد اینکه اگر گنجی طلب عفو کند، بخشوده خواهد شد، گفت: من در این باره با آقای گنجی صحبت کرده ام و جواب ایشان این بوده که کسانی که 20۵۰ روز مرا به ناحق زندانی کرده اند باید از من طلب عفو کنند نه من از آنها.
وی همچنین به نقل از همسرش از همه کسانی که به خاطر همدردی یا برای شکستن اعتصاب غذای گنجی روزه خشک گرفتهاند، گفت: من از همه این افراد چه آنها که در داخل کشورند و چه آنها که در خارج هستند خاضعانه می خواهم که روزه خود را بشکنند. گرفتن روزه خشک بسیار خطرناک است. من به خاطر آزادی، انسانیت و اعتراض به نقض حقوق بشر اعتصاب کرده ام ولی دوست ندارم کسی به خاطر من آسیب ببیند.

وی همچنین ابراز امیدواری کرد که جمع حاضر یک بار دیگر و آن روز برای آزادی اکبر گنجی مقابل خانه اش جمع شوند.

جمعیت زیادی امشب با جمع شدن و افروختن شمع جای گنجی را در کوچه حق طلب سعادت آباد خالی کردند.( نام کوچه ای که گنجی در آن زندگی می کند نیز حق طلب است!)
سعید حجاریان از جمله کسانی بود که دقایقی درباره گنجی و اندیشه او صحبت کرد و اعلام حضور عباس امیر انتظام در مراسم نیز با کف زدن حاضران همراه شد.
جمعیتی که یاد گنجی را در کنار خانواده اش گرامی داشته بودند با سرودهای یار دبستانی من ... و ای ایران ای مرز پر گهر ... مراسم را به پایان بردند.
این مراسم خودجوش با وجود حضور نیروهای امنیتی و انتظامی در کنار برگزارکنندگان، با آرامش برگزار شد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 2:8 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

 شنبه ساعت ۸

سعادت آباد - علامه جنوبي کوچه حق طلب (نوزدهم) پلاک ۲۳

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 17:30 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

از سفری سه روزه بر می گردم. رفته بودم دنیا را فراموش کنم و مافیها. چنین هم شد. بسیار خسته بودم. و بسیارتر خبر زده. حالم از شنیدن هر خبر تازه ای به هم می خورد. می خواستم فرار کنم از همه روزنامه ها، از اینترنت، از زنگ تلفن و از همه کسانی که تا به تو می رسند خبر از آخرین رویدادی که دو ثانیه پیش رخ داده می گیرند!

 بعد از مدتها به سفری غیر کاری و بدون استرس رفتن واقعا موهبتی بود. آنهم با کسانی که نه فقط دوستشان داری بلکه احساس می کنی در راهی که می روی با تو اند؛ همراه و همرنگ و همزبان.... خوب بود و عالی بود به شرطی که زنگ تلفنها و اس ام اس های پی در پی اجازه می دادند که دمی بدون خبر!! نفس بکشی. و البته که خبر در روزگار این سرزمین فقط در ردیف اخبار سیاه تعریف می شود.

اوضاع گنجی رو به وخامت می رود. ریخته اند در دفتر کار سلطانی. تئاتر بیضایی زودتر از موعد مقرر پایان می یابد ( این خبر روزگار گیسو را سیاه کرد)، زنی در آستانه اعدام قرار دارد ( نمی خواهم و نمی توانم در این باره چیزی بنویسم حتا اگر با مجازات اعدام مخالف باشم) و ....

خلاصه"خبر" حتا لحظه ای گریبان ما را ول نکرد.

حالا برگشته ام و به دنبال تکمیل خبرهای شنیده شده صفحه به صفحه کامپیوترم را ورق می زنم و با کمال تعجب می بینم که روزبروز تعداد صفحه های فیلتر شده افزایش می یابد.

دوست عزیزی برایم نوشته که چرا در مورد حادثه مهاباد سکوت کردم؟!

با اینکه خودم را ملزم به پاسخ دادن به کامنتها نمی دانم ولی در این باره توضیحی دارم:

دوست عزیز احساس همدردی و احساس وظیفه شما در مورد هموطنی که مورد ستم قرار گرفت قابل درک و قابل احترام است. صحنه هایی که ما هم آن را در اینترنت دیدیم صحنه ای نبود که قابل نادیده گرفته شدن باشد. اما من یک روزنامه نگارم . برای اظهار نظر در مورد یک خبر حتما باید در مورد آن اطلاعات کافی داشته باشم. متاسفانه اطلاعات من در این باره بسیار ناکافی است. امکان سفر به کردستان هم نداشته ام.

بنابر این تنها می توانم به این بسنده کنم که آن تصاویر ، فاجعه بارتر از هر توجیهی است و مسلما هیچ توجیه سیاسی و امنیتی هم نمی تواند از شدت فاجعه بار بودن آن بکاهد.اما به نظر خودم هم این ابراز نظر کردن و احساس همدردی صرف کار مسخره ای است. من که برای نوشتن یک خبر کوچک از حال اکبر گنجی حتما به چند نفر زنگ می زنم و از آخرین وضعیت او می پرسم و اصولا از وارد شدن به مسائلی که توان دسترسی به اطلاعات و پاسخگویی در باره نوشته ام را نداشته باشم پرهیز می کنم، معمولا یا در مورد چیزی نمی نویسم یا بیشتر به موضوع نزدیک می شوم.

به هر حال  امیدوارم دستهایی ما را به سوی دور شدن از هم در کشور عزیزمان نبرد. دستهایی که بوی تعفن خیانت به مام وطن می دهند.

 

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 1:0 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

برو!

بهانه شعری بودی فقط

که سروده شد.

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 3:29 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

از تو نمی شود گذشت !

مثل چنگیز

که دل نکند از ایران

و ناپلئون

که از جهان

و خدا

که از انسان.

 

من اما

شانه هایت را به آتش نمی کشم چون چنگیز

وبا پوتین به سینه ات نمی کوبم

چون ناپلئون ،

یا چون خدا

تبعیدت نمی کنم به یک سیاره نحس ،

* * *

نمی شناسی تو مرا

که یادت نیست آن روز را

که تو را زاییدم ،

در آغوشت گرفتم ،

شیرت دادم ،

و تو خوابیدی ،

در لالایی هایی که چون چشم گشودی

من

عاشقت شده بودم ،

 

در آغوشت گرفتم

و خوابیدیم ،

در بوسه هایی که چون چشم گشودی

یادت نیود

که چنگیز با ایران چه کرد!

و سر کشیدی آن تلخ شیرین را ،

مرا.

 

ــــــــــــــــــــــ

شعر سوم از کتاب هی ....

 پیوست:

فرخ امیر فریار عزیز که متاسفانه از نزدیک نمی شناسمش لطف کرده و یادداشتی در مورد کتابم در سایت "تهران اونیو" نوشته.

دوست عزیز ندیده سپاس!

نوشته شده توسط آسیه امینی در ساعت 12:26 | لینک  | 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin