این هم آقا هادی حیدری که نشسته در مراسم شام غریبان اقبال و روضه می خونه. فقط حدس بزنین اون چی داره می گه که تو وانفسای اندوه خداحافظی بچه ها، همه یک ساعت از خنده ریسه می رفتن؟!
باید واقع بین بود! این را هزار بار با خودم تکرار کرده ام. گرچه صدای بلند تپشهای بلند قلبم نمی گذارد چیز دیگری بشنوم.
وقتی امروز دوست عزیزی زنگ زد و با گریه گفت: دیگر برای رفتن مصمم شده ام، حساب کردم فقط در دو روز گذشته از حدود ۱۲ نفر این راشنیده ام!!
ولی چاره که این نیست، هست؟ چیزی است که پیش آمده و یک بار دیگر نشان می دهد که قشر روشنفکر مدعی پیشرو، چقدر از بدنه عام جامعه دور و بر آنها بی تاثیرند. گیرم که در انتخابات تقلب هم شده باشد! اما نیامدن ۱۷ میلیون رای ، شوخی نیست.
سرنوشت انتخابات را تقلب رقم نزد، سرنوشت انتخابات را رای ندادن رقم زد و البته من گرچه خودم رای دادم اما به رای ندادن کسانی که این روش را برای تغییر خواهی ساختاری شان انتخاب کرده بودند، احترام می گذارم. زیرا به شدت معتقدم گرچه سکوت سیاسی افراد و احزاب سیاسی راهی به جز به بن بست رسیدن ایشان و خروج از حاکمیت ندارد، اما به همان اندازه معتقدم سکوت سیاسی مردم و عامه جامعه اتفاقا حاوی پتانسیل عظیمی است که تعیین کننده و مشروعیت دهنده است.
اما اینک دوراهی دیگری پیش روی ماست:
یک راهی که برخی از دوستان و همکاران و همدلان پیشنهاد می کنند این است که با رایمان لگام دولت را به سردار سازندگی بسپاریم که پیش از این، سازندگی اش به قیمت هزینه های گزاف فساد اقتصادی و اجتماعی در سطح وسیعی از جامعه تمام شد.
سرداری که هرچند تلاش شد تا از این اتهام بری شود اما واقعیت این است که سعید امامی را در دامان دولتش دید و با اغماض و اعراض از کنار وی گذشت تا همچنان عیسا به دین خود بماند و موسا به دین خود!
و راه دیگر این است که از بین او و رقیب تمامیت خواه ارزشگرایی که بصراحت می گوید ما برای دموکراسی انقلاب نکردیم!!! ( و البته راست هم می گوید) و بصراحت علم انقلابی - اسلامی اش را برافراشته تا با همه گونه نمادهای مدرن جامعه قرن بیستمی با سلاح های قرون وسطایی به مبارزه رود، به " هیچکدام" رای دهیم.
سوال من این است که آیا ما واقعا این قدر مجبور و ناتوانیم؟ نمی خواهم حالا و در این شرایط سختی که بر ما می رود به پاسخ این سوال فکر کنم.
پی نوشت : بوی سعید امامی بدجوری بر فضا حاکم است. دلم می خواهد بدانم الان کجا ایستاده و به ریش همه ما می خندد؟! هر زنگی که از تلفن بلند می شود یا خبر از یک صدای لرزان دارد یا یک پرسش تکراری که چه می شود یا چه کنیم؟
بچه های روزنامه های توقیف شده شکیبانه منتظر و امیدوارند که دوباره منتشر شوند. و من که دو ماه است روزنامه نمی روم مثل گربه های گیج اینترنت را می جورم تا چیز دیگری از ان بیرون بکشم. اما هیچ خبر خوبی شنیده نمی شود .
باید صبر کنیم و عاقلانه تصمیم بگیریم.
خبرهای بعدی:
اقبال هنوز در توقیفه. معصومه، پرستو، گیسو، جناب سیدآبادی عزیز وهمه دوستان خوبم در این روزنامه! جدا متاسفم! گرچه این تجربه اولمان نیست اما امیدوارم آخریش باشد.
او که در چشم زمین زاده می شود،
می تواند ببیند ودیده شود
او که بر زبان زمین زاده می شود،
می تواند بگوید و گفته شود.
او که در گوش زمین،
می شنود و شنیده می شود.
او که در مغز زمین،
توان این را دارد که حکم براند.
او که در پستان زمین زاده می شود
بخشاینده است.
او که در ناف زمین،
می خرامد لابد.
او که در دست زمین زاده می شود،
می تواند بسازد و ویرا ن کند .
او که در پای زمین،
پیش می رود یا می گریزد.
*
جایی معلق در آسمان و زمینیم اگر،
برای این است که در ماتحت زمین زاده شدیم. ۱
۱- این عبارت را از هدایت وام گرفته ام.
من چیزی برای گفتن ندارم. فقط می دونم دموکراسی آش نذری نبود ونیست که در خونه پخشش کنن!
مبارکتون باشه.
خبرهای انتخابات:
اینها همه اش شایعات است ولی منبع شایعات من کمی موثق است. می گویم شایعات چون تا خود خبر هنوز فاصله داریم.
به مرور خبرهای جدید را گزارش می دهم.
تا حدود ساعت ۶ گفته می شد که هاشمی رای اول را در کل کشور داراست و بعد از او احمدی نژاد و معین، سایه هم به سایه پیش می روند.
از ساعت ۸ به بعد گفته می شود در تهران وضع معین و هاشمی بهتر شده و از آرائ احمدی نژاد فاصله گرفته اند.
تحلیل من این است که رای دهندگان سنتی که بیشترشان هم به جناح راست تمایل دارند در صبح تا عصر خیالشان را از تکلیف شرعی راحت کرده اند و از آنجا که هوا گرم است و هواداران اصلاحات و نیز هواداران هاشمی اندکی سوسول تشریف دارند، بعد از خنکای عصر رفته اند پای صندوقهای رای. وباز پیش بینی می کنم که از این پس رقابت بین هاشمی و معین تعیین کننده خواهد بود.
ولی خودمانیم هیچ کس فکر می کرد مردم راستگرا قالیباف را بگذارند کنار و به احمدی نژاد رای بدهند؟ حقیقتا از منظر زیبایی شناختی هم که نگاه کنیم اندکی بدسلیقه نیستند؟!
یک دوست خبر داده که خبر بالا آمدن احمدی نژاد کار اتاق فکری هاست! برای این که مردم را بترسانند و از خانه بیرون بکشند .
- تا ساعت ۱۲ که بیدار بودم، معین آمده بود بالا و همچنان همه با ناباوری از رای های احمدی نژاد می گفتند.
نکته۱: من به این فکر می کنم که بنده روزنامه نگار و دیگران روشنفکر چقدر از مردم دوریم! ما حتا فکرش را هم نمی کردیم که این همه مردم "ارزشی" داشته باشیم!می کردیم؟ من یکی که به خدا خیلی پرتم.
نکته۲: من اگر جای آقای مهرعلیزاده بودم همین حالا انصراف می دام!!!!!!!!!نمی شود؟! خب آخه بنده خدا خانواده و فک و فامیلش اش هم بهش رای ندادن؟ البته با اون فیلم تبلیغاتی اش حق داشتند. من هم اگر جای مادرش بودم رای نمی دادم!!
- بابا کروبی؟! باز بگیم پول ملاک نیست! ببین ۵۰۰۰۰تومان در ماه چه کرده؟! همین حالا دیدم که در ساعات نزدیک به ۳ صبح کروبی با تفاوت نسبتا بالایی با بقیه نفر اول است. بعد از او احمدی مژاد است و بعد هاشمی. نفر چهارم معین است. قالیباف هم پنجم!
نکته: این نشان می دهد که تحریمی ها واقعت نیامده اند! ولی نشان نمی دهد واقعا چه کسانی آمده اند!!!!
- خبر ساعت ۸ روز شنبه: هاشمی اول / کروبی دوم / احمدی نژاد سوم / معین چهارم / قالیباف پنجم / مهرعلیزاده ششم
سهیلای عزیزم سلام.
پرسیده بودی از این که کدام کاندیدای انتخابات ، به خواسته های زنان و لزوم تغییرات ساختاری در نوع پاسخگویی به این خواسته ها جدی تر است. خواسته بودی که هر طور شده با آنها مصاحبه کنیم، رایزنی کنیم، ترتیب مصاحبه مطبوعاتی بگذاریم و ....
نامه ای فرستادی برایم که متن نامه را در پرسش و پاسخ جلسه زنان با معین از او بپرسم. همه سوالهایت هم در مورد وضعیت زنان بود. حتا یک بار نپرسیده بودی " من" چه می شوم؟ نمی دانم شاید از شنیدن پاسخی برای این سوال ناامیدتر از این حرفهایی. هرچند که هر از گاه که دوستی راهی ایران می شود. عمق افسوس از نگاه دورت نیشتر به دلم می زند .
متاسفانه هرگز فرصت این پیش نیامد که در تعاملی رودررو با همه کاندیداها بویژه آنان که حرفهای فریبنده تری می زدند و صدالبته شیوه های تبلیغاتی فریبنده تری نیز داشتند در مورد سوالهای تو به بحث بنشینیم. ولی پرسشهایت را از معین پرسیدیم که نمی دانم چقدر قانعت کرد .
ولی ما پرسیدیم؛ آن سوال دیگر را . سوالی که در پستوی ذهن بسیاری از ایرانیان پنهان است و یا جسارت گفتنش را ندارند یا پرسیدنس را بی نتیجه می دانند. ما از بسیار ایرانیانی پرسیدیم که به خاطر باورهایشان تارانده شدند و هرگز یارای بازگشت به سرزمین پدریشان را پیدا نکردند. هم میهنانی که قدم زدن در کوچه ای که مردمش به زبان مادری سخن می گویند، مثل آرزویی دور و دراز رفت در گوشه ای از آسمان پهناور شبهایشان در گوشه گوشه دنیا.
بسیاری از آنها حتا تاوان سنگین باورهایشان را پس هم داده بودند. اما گویی که دستها و نگاههایی از انان تاوان بیشتری می خواست. دستها و نگاههایی که ما آن را می شناسیم و دیگران نیز.
سهیلای عزیز، ولی باور کن ما پرسیدیم. از سرنوشت تو و ایرانیان دیگری پرسیدیم که وقتی نام ایران را می شنوند، در گوشه ای پنهان از دیده ها اشک را از گوشه چشمانشان پاک می کنند. درمورد کسانی که گناهشان در حد داشتن باوری بوده که با باورهای غالب در یک دوره سیاسی کشور تناسب نداشت.
باری، ما نه فقط پرسیدیم که از لزوم پاسخگویی و جواب دادن مسوولان کشور و عذر خواهی از همه خانواده هایی که به خاطر داشتن فرزندان سیاسی سالها در این مرز و بوم رنگ شادی به خود ندیدند.
روزنامه نگارانی که در مقام مشورت دهنده دعوت شده بودند بیش از مشورت، پر از سوال بودند . سوالهایی که سالهاست برای آن پاسخی نشنیده ایم. و برای اول بار بود که در جمعی با حضور کسانی که ساختمان دولتشان را زیر سازی می کردند مطرح می شد.
سهیلای عزیزم اینها را برایت اینجا نوشته ام که بدانی چه همدلی عظیمی با احساس تو و رضا و میترا و البرز عزیز در کشورت و در میان همسالان و هم میهنانت وجود دارد.
وقتی پنج شب پیش که عازم سفر بودی، برای خداحافظی آمدی روی خط، برایت آرزو کردم که اینجا ببینمت. و تو با چه حزنی لینک مطلب رضا را با حرفهای میترای عزیز برایم فرستادی .
اقرار می کنم این نامه تکانم داد. وقتی تمامش کردم صورتم خیس خیس بود. خودمانیم قلم رضا از تو هم بهتر است.تو با منطق و دلیل می نویسی و او با دلش نوشته است. همانجا گفتم لینک این مطلب را برای دکتر معین می فرستم. او باید به چیزهایی که مطرح کرده جواب بدهد.
و فرستادم. هم ای میل کردم و هم در کامنتهای وبلاگش گذاشتم.
مهم است که یک سیاستمدار چگونه به ما جواب می دهد. اما مهمتر آن است که سرش را برنگرداند، دماغش را بالا نگیرد ، یا با لبخند تمسخر خودش و دیگران را به استهزا نگیرد. مهم است پشت نکردن. مهم است گوش دادن به ضربان قلب دیگران.
امروز وقتی جواب سوالهای میترای عزیز را (پاسخي به دخترم ميترا ) دیدم ، هم تعجب کردم، هم خوشحال شدم و هم اندوهی ناشناخته چنگ زد به وجودم. واقعیت این است که قبلا هم گفته ام من رای می دهم و این نوشته را نه برای تبلیغ دکتر معین می نویسم و نه برای رای دادن کسانی که عزم کرده اند و یقین دارند که در خانه ماندنشان بیش از رای دادن تاثیرگذار خواهد بود. دیگر چندان به این شیوه های ترغیبی و تبلیغی اعتقاد و اعتمادی ندارم. به نظرم هرکس خودش باید به نتیجه برسد.
بنابراین این نامه را فقط برای این نوشته ام که امیدوارم دری که گشوده شده برای بازگشت به گذشته و کنکاش در دهه های پرتنشی که موجب شد بخش عمده ای از هم میهنان ما راه کوچ در پیش بگیرند و آشیانه میهن برای آنها و فرزندانشان رویایی شود که هر چیز قشنگ را به نام وطن بخوانند ، بسته نشود.
این نامه را برای تو و نیز خطاب به کسانی می نویسم که چون من، معتقدند مدیران این کشور حتا اگر پاسخ شایسته ای برای دادخواهی بخشی از ایرانیان خارج از میهن ندارند، دستکم دستی به آشتی و به نشانه پوزش بلند کنند.
این بحث باید زنده بماند تا هر مدیر جدیدی که صندلی ریاست جمهوری ایران را به نام خویش کسب می کند این پرسشها را از پیش، در کازیه میز مدیریتش داشته باشد .
با کدام راه
لاس می زنی
ماه هرزه گرد؟!
پایین بیا !
پشت همین شب
که رختخواب عیش توست،
نشسته خورشید
و از رگهای خشکیده پستانش
در حلق سرزمین من
خون می چکاند.
ماه؟
ماه هرزه گرد!
خوش باش
با جاده های بکر.
شما هم دیدید؟ حتما دیدید! اگر خود آن شعر ها و دکلمه ها و حرفهای شاعرانه و عاشقانه و قربان صدقه رفتنهای کشور عزیز و مردم عزیز و مخلصم چاکرم ها را ندیده باشید، حتما از آنها شنیده اید یا خوانده اید!
دیشب پیمان می گفت : همه شان دروغ می گویند. همه به جز احمدی نژاد! این یکی را راست گفته واقعا . دستکم دروغ نمی گوید. بلوف هم نمی زند. گذشته اش را هم انکار نمی کند. من واقعا از بعضی حرفهای تبلیغاتی شاخ در آورده ام و فکر می کنم یعنی طرف ما را مسخره می کند؟!
ولی دیروز متوجه شدم این مسخره کردن یک جریان کاملا دوسویه و آزاد اطلاعات است! پسری که کلاه کاغذی تبلیغاتی یک کاندیدا را به سرو گوشش آویزان کرده بود سرش را آورد داخل ماشین و یک برگه تبلیغاتی را انداخت تو و بعد هم گفت: ولی من خودم به او رای نمی دهم. شما هم رای ندهید!!
این ماجرا را از چندین و چند نفر شنیده ام. می بینید این همان نسلی است که به بازی گرفته شد. و حالا دارد بازی می دهد. راهش را هم بلد است همان راهی است که یادش داده اند: دروغ، کلک ، فریب؛ به خاطر پول.
جواد هم می گوید وقتی داشت از ماشینی عکس می گرفت که خودش را زیر برچسبهای تبلیغی یک کاندیدا کشته بود، پسرک سرش را بیرون آورده وداد زدده : بابا انتخابات کدومه بذار دختر بازیمونو کنیم!!!!!
می دانید او برای اینکه این برچسبهای ناقابل را به ماشین آلبالویی اش بچسباند چقدر گرفته؟ روزی ۵۰۰۰۰ تومان! و می دانید چند تا از این ماشینها خودشان را می اندازند زیر این برچسبهای ۵۰۰۰۰تومانی؟!
واقعا کی دارد کی را مسخره می کند؟ ما به کجا می رویم؟ احساس می کنم در خلائی گمم که نه پسم را می بینم ، نه پیشم را می شناسم.
ای کاش قضاوتی
قضاوتی،
قضاوتی ،
درکار ،
در کار،
در کار
بود.
من رای می دهم. من رای نمی دهم.
من رای می دهم چون نمی خواهم کشورم به گذشته ارتجاعی برگردد. من رای نمی دهم چون الانم هم چندان غیر ارتجاعی نیست.
من رای می دهم چون معلوم نیست "رای خاموشی ها" برنده شوند و رئیس جمهوری حداقلی با کمترین اعتبار داخلی و خارجی بالا بیاید که اگر غیر این شود و درصد بالایی از رای خاموشی ها وارد میدان شوند، آنوقت ارتجاع در ارتجاعی می شود که خر بیار و باقلا بار کن!
من رای نمی دهم چون چه کسی گفته که این اصلاح طلبان داخل حکومت به مواضع و قرارهایشان پایبندند؟ مگر مجلس ششم را ندیدیم که همین آقایان که پیشرو نقد و انتقاد از گذشته بودند وقتی پایشان به مجلش رسید گفتند ما اشتباه کردیم که تند رفتیم؟!
من رای می دهم چون می ترسم. آنقدر هم صراحت و جرات دارم که بگویم می ترسم؛
از حکومت نظامی می ترسم. از حکومت ساخت و پاختی می ترسم . از این که رئیس جمهورم اعتبار بین المللی نداشته باشد می ترسم. از این که حداقلهای به دست آمده در عرصه اجتماعی را هم از دست دهیم می ترسم .
من از قدرت گرفتن بیشتر آقازاده هایی که دارند کرور کرور خرج می کنن و معلوم نیست چه نقشه ای کشیده اند برای باقیمانده این سرزمین رنجور، می ترسم و اصولا از حکومت آقازاده ها بیش از حکومت آقایان می ترسم و .... خیلی چیزهای دیگر.
من رای نمی دهم چون که معلوم نیست در فضای کنونی اصلاح طلبان سوپاپ دیگری نباشند برای امتداد همه سرکوبهای گذشته. همچنان که خاتمی هم در 18 تیر کوتاه آمد. همچنان که این همه زندانی سیاسی و مطبوعاتی همچنان در گیرودار فهم ما از دموکراسی آب خنک می خورند.
من رای می دهم چون معتقد نیستم که یک انقلاب دیگر می تواند ما را با رویای دموکراسی فریب بدهد. من رای نمی دهم چون تجربه 27 ساله نشان می دهد که راه دموکراسی از یک بستر غیر توتالیتر دموکراتی که در آن اکثریت مردم در تفویض قدرت به بالاترین مقامهای دارای قدرت نقش دارند، عبور می کند.
من رای می دهم چون اکنون من متفاوت از ده سال پیشم است. چون آزادیهایی که ما گام به گام به دست آورده ایم باید راهی آرام برای عبور و پیشرفت بیابد .
من رای نمی دهم چون این انتخابات ادامه راه سیاستمداران 27 سال گذشته است و هیچ شانسی برای مشارکت اندیشمندان غیر حکومتی در تقسیم دولت آینده وجود ندارد.
من رای می دهم. به خاطر اینکه مطالبات زنان به تحولی اجتماعی و فرهنگی نیازمند است و نه تحمیلات سیاسی و ادامه اصلاحات دولتی در حدی که به کار سازمانها و گروه های غیر دولتی در توسعه نهادهای مدنی کاری نداشته باشند در این مهم، موثر است.
من رای نمی دهم زیرا همین کسانی که قول توجه به خواسته های زنان در دولتشان را می دهند، نه فقط در تحصن روز یکشنبه واکنشی به خواسته های زنان نشان ندادند که همینها نیز در بطن خود، تنها آن دسته از زنانی را به رسمیت می شناسند که پایبند به باورها، ارزشها، پوشش و...آنها باشند.
من رای می دهم . چون رای حق من است و نه وظیفه من.
من رای نمی دهم زیرا حق من فراتر از رای دادن در یک دایره بسته است.
من رای می دهم زیرا تجربه مجلس هفتم تجربه وحشتناکی بود.
من رای نمی دهم زیرا افزایش بن بستهای سیاسی خود دارای پتانسیلی است که فرصتهای اجتماعی را پدید می آورد. ضمن اینکه به قول یک عزیز: در این کشورچپها جاده صاف کن راستها هستند.
من رای می دهم زیرا با هرگونه دخالت قدرتهای خارجی که به شدت در کار یکدست کردن کشورهای منطقه با یک الگوی سیاسی مشخص هستند مخالفم.
من رای نمی دهم . چون سیاستمداران داخلی هم دروغ گفته و می گویند. چون تاراج کشور چه در گاز جنوب چه در منافع نفتی و ... همچنان ادامه دارد و آنکه همواره خسران می بیند مردم با حیایی هستند که معلوم نیست حیایشان را تا کی در کنج خانه ها و پستوی دل زخم خورده و جیب تحقیر شده شان پنهان می کنند.
من رای می دهم ..... من رای نمی دهم.
سر گیجه گرفته ام از این همه تضاد. نمی دانم چه درست و چه نادست است. نمی توانم کسانی را درک کنم که خرشان از پل گذشته و شرایط منی را که دارم در این مملکت با همه مشکلاتش دست و پا می زنم درک نمی کنند . و نیز ... دراینجا هم " هر سازی که می بینم بدآهنگ است!" بوی قدرتی که از وعده و وعیدهای انتخاباتی به مشام می رسد حالم را بهم می زند.
و.....................................فقط سه روز مانده است.
من رای می دهم. من متاسفانه رای می دهم. من با دلخوری و لبهای آویزان، بدون هیچ نشاطی و با کمترین امید به گشایشی رای می دهم و بیانیه خشایار دیهیمی را امضا کرده ام که انتخابات مشروط را مطرح کرده است و دولت آینده را از حالا تحت نگاه تیز بین ناظران اجتماعی قرار داده است. گرچه همواره نقش و قدرت دولت را از نقش و قدرت ناظران اجتماعی بیشتر دیده ام.
رای می دهم و....دیگر بسیار خسته ام.
من نرفتم تحصن!
به خاطر این و این و این و این و این و غزل خانم سیمین
و اگر جواد را نداشتیم حتما یه چیزی کم داشتیم: گزارش تصویری ۱ و گزارش تصویری۲ و گزارش تصویری۳ .
قرار شد از ساعت ۵ بشینم یه گوشه تا بچه ها خبرا روبدن و بذارمشون رو سایت. نرفتم ولی هزار برابر اونا که اونجا بودن حرص خوردم. آدم وقتی توی گوده خیلی فرق می کنه . ترسهای وحشتناک کوی دانشگاه و ۱۸ تیر فکر کنم تا همیشه با ما بمونه. ولی به خیر گذشت و همه حالشون خوبه.
بلاگشهر هم عجب گذاشته تو کاسه این خبرگزاریها!! واقعا باید بپان که جا نمونن از این وبلاگنویسا:
من هم امروز در نشست اعتراض به تبعیض جنسیتی در قانون اساسی به خاطر تضییع حقوق زنان شرکت می کنم.
گرچه تقریبن هرگز به خاطر جنسیتم از چیزی عقب نیفتاده ام!!! در بحران جنگ عراق من از بین همه روزنامه نگاران مرد و زن روزنامه ای که در آن کار می کردم. تنها کسی بودم که اجازه حضور در عراق را یافتم و زن بودنم هرگز مانع این کار نشد.
از ۱۸ سالگی تنها زندگی کردم و پدرم؛ پدر بزرگوار و فرهیخته ام بر این باور بود که ما - چهار خواهر- برای زندگی در این جامعه سخت باید یاد بگیریم که مستقل باشیم و روی پای خودمان بایستیم. مادرم؛ مادر نازنین و بلند تبعم یادم داد که چگونه نترسم از هیچ کس و هیچ چیز وبرای هر صدایی که می ترساندم، صدایم را بلندتر کنم.
۱۸ سالم بود که از خانواده ای که سلول سلول بدنم به آن وابسته بود جدا شدم تا " روی پای خودم بایستم و صدایم را در جامعه ای که از زن همیشه " تحت حمایت بودن" می شناخت قلدرانه حقوقم را بخواهم.
از شمال قشنگم و باغ زیبای پدری به مشهد رفتم. شهری که ساختار سنتی اش هنوز هم برایم یکی از غیر قابل باورترین مدلهای زندگی است.
در پانسیونی که در آن زندگی می کردم . بعد از چند ماه دوستان خراسانی ام گفتند که ما همیشه فکر می کردم تو باید دختر "ناجوری"!!!!!!!! باشی که بدون قبول شدن در دانشگاه از خانواده ات جدا شده ای و تنها زندگی می کنی . در واقع تنها زندگی کردن یک دختر در جامعه ما تنها منوط به داشتن مجوز قبولی در دانشگاه است!!!!برای همین است که همیشه خودم را مدیون پدر و مادر روشنفکرم می دانم.
در مشهد کم کم دوستان شاعر و هنرمندی یافتم که پایم را به انجمن ادبی ۸۰ ساله "فرخ" باز کردند.در این انجمن مردان مسنی برای شعر خوانی می آمدند که شاید از بین آنها محمد قهرمان و خود استاد فرخ رابشناسید( برای دیدن اخوان ثالث چند سال دیر رسیده بودم). انجمن شعری که حضور یک دختر زبان دراز گستاخ در آن که می تواند بین حرف آن همه بزرگتر بپرد ، چیزی شبیه به آخرالزمان بود. ولی زمان به آخر نرسید و دوستانی که دیدن یک دختر تنها در یک شهر دور که نه روسپی است ، نه دانشجوست و نه کارمند انتقالی، برایشان یک معادله چند مجهولی غیر قابل حل بود. مرا همینگونه که هستم پذیرفتند چون که " من این را به آنها قبولاندم". آنها هنوز هم از دوستان نزدیک منند.
من در رشته ریاضی فیزیک دیپلم گرفتم و گرچه معلمانم در مشهد امید فراوان به قبولی ام در رشته های بالای مهندسی داشتند و با اینکه یک سال بعد، در معماری دانشگاه آزاد رتبه قبولی آوردم اما با کله خری تمام تغییر رشته دادم و رفتم سراغ دلم و جواب هم گرفتم. دو سال بعد در رشته ارتباطات/ گرایش روزنامه نگاری با رتبه ای خیلی خوب قبول شدم ؛ تهران. علامه طباطبایی.( که آن زمان تنها دانشکده ای بود که رشته روزنامه نگاری را داشت .)
می دانستم در دانشگاهی که برای ورود به آن باید از اتاقکی عبور کنم که کیف و جیب و لب و گونه ام را می جورند تا نکند که چیزی اضافه برآنچه خدادادی دارم به من اضافه شده باشد که مردان دانشگاهم را به خطر ! بیندازد، ثابت کردن خود کاری سخت است. ولی این هم نشدنی نبود. یادم است روزی یکی از خواستگارانم در همان دانشگاه به من گفت من اگر دلم می خواهد شما را به خانواده ام ببرم یک دلیلش این است که مطمئنم مادر و خواهر و همه زنان سنتی فامیلم را تغییر می دهید.( چه دلیل کافی برای یک ازدواج!!!!)
حتما الان می گویید چه مغرور و از خود راضی ام!!!! و چقدر تعریف می کنم از خودم! ولی اشکالی ندارد گردن افراشته می گویم که اگر زن هستید و این سطور را می خوانید، بدانید که می شود خیلی از تابوها را شکست فقط باید کمی دل و جرات و کمی هم ایستادگی را همیشه داشته باشیم. و اگر مردید بدانید که زنها همیشه آنچیز یا آنکسی نیستند که شما فکر می کنید!
باری بعد از فارغ التحصیل شدن روزی یکی از همدانشگاهی های پسرم مرا در خیابان دید و در ماشینش سوارم کرد. بعد از کلی صحبت و حال و احوال به من گفت شما و دوستانتان ( سعیده، مهرنوش، معصومه، فریبا، نسرین و فرزانه که همه خرکله هایی از جنس خودم بودند) باعث شدید ما پسرهای کلاس دچار افسردگی و انفعال شویم. چون ما همیشه از شما عقبتر بودیم!
این حرف را بارها و بارها در جاهای مختلف شنیده ام و با لحنهای مختلف. در روزنامه دولتی ایران وقتی در سن 23 سالگی دبیر بخش ادب و هنر هفته نامه ایران جوان شدم، روزی یکی از همکاران مرد پیشم آمد و بعد از مقدمه چینی گفت : من شما را مثل خواهرم دوست دارم. و برای همین توصیه می کنم از این کار استعفا دهید. چون نمی دانید پشت شما چه حرفهایی می زنند! همه می پرسند یک دختر جوان در چنین محیطی چطور توانسته دبیر سرویس شود؟!
و احتمالا خودشان هم جواب داده بودند که حتما یک کاره ای هست دیگر!
خب راست می گفتند به روزنامه های حالا نگاه نکنید همین 7 سال پیش محال بود که یک دختر بتواند خودش را بکشد بالا و انگ یک کاره بودن را با خود نکشد!
اما من "یک کاره" نبودم و تازه باورهای اخلاقی ام از همین حالا که با شما یا با خودم حرف می زنم بسیار راسخ تر بود. زن بودم، مشکل همه این بود.
اما همیشه می شود دهن کجی کرد . من یاد گرفته بودم دهن کجی کردن و " نه " گفتن را.
بگذریم از اصل ماجرا دور افتادم. می گفتم که در مراسم امروز شرکت می کنم. می دانید چرا؟ فقط برای اینکه با وجود همه اینها که گفتم . با وجود اینکه هرگز جنسیتم مرا عقب نگه نداشت، با وجود اینکه با تمام وجود باور دارم "هر کاری" از عهده هر انسانی چه مرد و چه زن بر می آید تنها اگر خودش بخواهد، با وجود این که هرگز قربانی مستقیم نا برابریجنسیتی نبوده ام. با وجود این که ثابت کرده ام در محیطهای مردانه مردانه مردانه ( از همه دوستان مردم به خاطر این قسمت پوزش می خواهم) می شود سرت را بالا بگیری ، سیگاری بچرخانی و فوت کنی توی صورت آقایانی که هرزگی از نی نی چشمانشان آویزان است،
با وجود همه اینها، من در کشورم یک انسان نیستم. من در کشورم یک نیمه انسانم. حق انتخاب سرنوشتم با من نیست ، همیشه باید ولی قیم وآقا بالاسر داشته باشم.حق انتخاب طلاق ندارم، حظانت بچه ای که "من"پدرم درآمده تا بزایمش، با من نیست!
بدون اجازه قیمم!!!( خیلی زورم می آید حتا از نوشتن این حرف) اجازه خروج از کشور را که چه عرض کنم حتا اجازه خروج از خانه ام !!!را ندارم! ( و خدا به من رحم کرده که جواد هم مثل خودم فکر می کند )ارث من نیم ارث برادری است که هرگز نداشته ام. و در یک کلام من یک انسان کاملم در حالی که قانون کشورم مرا یک نیمه می داند.نیمه ای که برایش متولی تعیین کرده است. نیمه ای که وظیفه اش از پیش تعیین شده: پختن و شستن و رفتن و تمکین کردن و زاییدن و سرویس دادن به همسر و فرزند .
من می روم تا بگویم باباجان، قانون محترم! یا خودت با من همرا ه شو یا بگذار من از زیر سایه سنگینت رها شوم!
و تازه همه می دانیم که اینها کوچکترین بهانه هاست برای این اعتراض. که نیمی از مفاسد جامعه ما، نیمی از دربدری های زنانمان در پستوهای دادخواهی، نیمی از بی عدالتی ها از همه دستش - از حق ادامه تحصیل تا حق زندگی- به خاطر تنگنا های قانونی است.
ما به قانون اساسی کشورمان به خاطر تبعیض جنسیتی اعتراض داریم و خواهان اصلاح آنیم و این اعتراضمان را بلند می گوییم تا همه بشنوند و اگر می خواهند، با ما همراه شوند.
حنیف مزروعی خبر جدیدی از مجتبا سمیعی نژاد داره.
چرا بعضیها عصبانی شدند؟!
فیلم تبلیغاتی هاشمی رفسنجانی واقعا فیلم خوبی بود. او بیشتر سوالهایی را که در ذهن همه ما دور می زند را مطرح کرد . خیلی هم زیبا مطرح کرد. تبلیغ یعنی همین.سیاست را نمی شود بدون پروپاگاندا پیش برد. اگر شما بلد نیستید به او خرده نگیرید! فیلم تبلیغاتی او را هر که ساخته دستش درد نکند. عالی بود و هر چند صد میلیونی!!!!!!! هم که گرفته نوش جانش. گر چه تقریبا به هیچ سوال اساسی جواب اساسی داده نشد!! سوالها عادی بود ، کف زدنها و خندیدنهای جمع و مزه ریختنها و دررفتن از جوابهاحرف نداشت! و کسی چه می داند شاید سیاست یعنی همین!
فقط وای بر مردمی که رئیس جمهوری شان را از فیلمهای تبلیغاتی انتخاب کنند.
امروز می خواستم یک توصیه برای کسانی که در کار فیلم سازی برای این آقایان هستند بنویسم که بابا همان درصدکی هم که قرار بود به آنها رای بدهند با این فیلمهای مزخرف پشیمان می شوند. مثلا یک نفر دور و بر این آقای رضایی نیست که به او بگوید بابا جان به خدا گاهی حرف نزدن بهتر از این حرفهای نخ نما شده است!
یا آقای قالیباف ! خوش تیپی. درست! ولی این همه پرتره های نیم چهره با لبخند ژکوند بار اول و دوم قشنگ است. بعد دیگر باید به فکر چیزهای اساسی تری برای رای جمع کردن بود. مثلا پاسخی برای این حرفهایافت می نشود؟
در مورد فیلم مهدی کروبی که پاک از افخمی نا امید شدم. حیف از آن همه پول!
و در مصاحبه دکتر معین با تلویزیون به مشکل ارتباط گیری زیر لیسانسها فکر می کردم با این فیلم!
همه اینها را می خواستم امشب بنویسم. ولی این فیلم هاشمی رفسنجانی نشان داد که یک فیلم درست و حسابی بالاخره ساخته شد که آدم غصه آنهمه پول مفت را نخورد!
فقط وای بر مردمی که رئیس جمهوری شان را از فیلمهای تبلیغاتی انتخاب کنند.
این خانم عشرت شایق از موجودات نازنین آفریدگاره. من که همیشه حال کردم از اظهار نظراش. اصلا تو یه باغ دیگه است. بعد از ماجرای اعدام دخترای خیابانی و سهم الارث و مهریه اجباری و باقی تحفه های مجلس هفتم این این اظهار نظرش خیلی هم البته عجیب نیست.
ایشان درست گفته اند ما از سر شکم سیری به ورزشگاه رفتیم٬ ولی رفتیم! حرف دیگری هم هست؟
۱- از مدیر بلاگفا که تصویر تبلیغاتی آقای هاشمی رفسنجانی را بالای سر این صفحه برداشت سپاسگزارم.
۲- یکی از مطالبی که در پست قبلی نوشته بودم و پرید، تبریک به امید عزیز و سینا مطلبی و بقیه همکاران هموطن بود در دستیابی به جایزه جهانی هلمن هامت. خبر کامل
۳- ما ۳۳ نفر بودیم.۳۳ زن.رفتیم به ورزشگاه آزادی برای تماشای فوتبال با چشم غیر مسلح!!!صدا و سیما.
و تماشا کردیم. البته من نه، چون با محبوبه عباسقلی زاده به بیمارستان رفته بودم برای درمان تلفاتی که در راه این آزادی کوچک ولی بسیار شیرین داده بودیم.ولی چه فرق می کنه؟اونایی که رفتن مثل ما بودن. بقیه رو اینجا بخونین.
بقیه رو هم حتما تا حالا خوندین:
خاطرات یک جنازه خوشحال معصومه / بچه ها متشکریم خورشید خانوم/ زنان در استادیوم آزادی پرستو
و این شعار قشنگ از ساناز / و این هم حرفهای جواد خطاب به روزنامه های کثیرالانتشار کشور و مسوولان مربوط / و منصور نصیری که از اتوبوس سوار شدن تا استادیوم یار غار بود.
زنان استادیوم را فتح کردند تا ما به جام جهانی برویم علی قدیمی / گیسو در هنوز / و این خبر که تیترش یه کم زور داره!
۴- خیلی خسته ام چون دیشب تا ۵/۵ صبح بیدار بودم.
۵- این شعر رو تقدیم می کنم به همه دوستان همکار روزنامه نگار ی که این روزها با مبالغی نه چندان کم!!!( به قول یکی شان حقوق یک سال روزنامه را در یک ماه می دهند!) سخت درگیر ستادهای تبلیغاتی آقایون رئیس جمهور آینده هستن .
شعر از اورهان ولی است، ترجمه احمد پوری:
ما نمی توانیم با هم باشیم ، راه ما جداست.
تو گربه قصابی، من گربه سرگردان کوچه ها.
تو از ظرفی لعابی می خوری ،
من از دهان شیر.
تو خواب عشق می بینی ، من خواب استخوان.
اما کار تو هم چندان آسان نیست عزیز.
دشوار است
هر روز خدا دم جنباندن!
چشمانت را با تیتر بزرگ و سیاه می نویسم
دلت را با رویای نازک
گونه هایت را با ترام برجسته می کنم
پیشانیت آرایش صفحه است
می بوسمت
بی آنکه لبانت را سانسور کنم
...................
امشب کلی مطلب نوشته بودم که بذارم اینجا. سیو نکردم، دستگاه هنگ کرد و همش پرید!!!!
یه دوست پیشنهاد کرد این شعرو بذارم. یه جورایی شبیه همه اون نوشته هاست.
فکر نکنم لازم باشه بگم که اصطلاحات این شعر اصطلاحات روزنامه نگاری و فونتهای حروفچینی فارسیه.
دو سه هفته است که عزرائیل دنبال فک و فامیل ما کرده! همین جور پشت هم یا پامون تو قبرستونه یا بیمارستان. خدا به داد خودمون برسه.
یک سوال از دوستانی که از بلاگفا وبلاگ گرفتن و مثل من نمی خوان عکس تبلیغی این آقای محترم بالای سرشون باشه: " چی کار باید کرد ؟ "
و سوال دیگه از مدیر سایت بلاگفا: دوست و دوستان عزیز همه جای دنیا بین تبلیغ تجاری و تبلیغ سیاسی تفاوت می ذارن. شما می تونین از تبیلغ تجاری در وبلاگی که فضاش رو در اختیار بنده گذاشتین و من پرش می کنم و بیننده و خواننده رو به اینجا می کشونم استفاده کنین ولی تبلیغ سیاسی فقط پول نیست!!! خیلی چیزای دیگه هم پشتشه. چیزایی که من نمی خوام در دفتر یادداشت اینترنتی شخصی! ام وجود داشته باشه. پس لطفا هر چه زودتر تکلیف ما رو با خودتون روشن کنین. اگر همچنان بر آنید که به این کار سیاسی یا سیاسی کاریتون ادامه بدین لطفا از طریق ای میل خبر بدین. و اگر نه٬ لطفا سایه این آقا رو از سر ما کم کنین.
بدین وسیله اعلام می دارد که اینجانب نویسنده این وبلاگ هیچ گونه نسبت سببی و نسبی و فکری و کاری و پولی و غیره با این چشم چشم دو ابروی بالای سرم ندارم و اصولا از هرگونه آقابالاسر و کسی که از بالای سرم مرا اینجوری که الان می پاید، بپاید، خوشم نمی آید.
از نامبرده تقاضا می شود هر چه سریعتر بیاید پایین تا چشم در چشم حرف بزنیم داداش!
گنجی به خانه برگشت. او را در جمع خبر نگاران در وبلاگ کسوف ببینید.
به این فکر می کنم که آدمها وقتی از دایره قدرت فاصله می گیرند چقدر متفاوت می شوند. بی خودی نیست که گریبان چاکان " چه" هنوز و در تمام دنیا او را می ستایند. کسی که به قدرت " نه " می گوید توان آن را دارد که همیشه انسان بماند.
یادمان نرود که گنجی در کسوت یک روزنامه نگار به زندان رفته. این روزها سری به ستادهای انتخاباتی آقایان بزنید.... چه فاجعه ای روزنامه نگاری ما را گرفته است؟
بعد در این باره بیشتر خواهم نوشت.
دنیای اینترنت از همه قواعد دنیای روزنامه نگاری تابعیت نمی کنه. این رو من هم می دونم. ولی به نظرم می تونه از قواعد انسانی تبعیت کنه.
من با بمب باران گوگلی برای گنجی مشکلی ندارم اما واژه حقوق بشر واژه ای هست که گستره وسیعی داره و کسانی که دنبالشن براشون رسیدن به هدف مهمه. خب ما می تونستیم با واژه ایران این کار رو انجام بدیم این جوری اگر یکی خواست توی سودان یا مالزی یا هر جای دیگه دنیا دنبال حقوق بشر باشه ما مزاحم جستجوش نمی شدیم.
اینا رو گفتم ولی ظاهرا دیر گفتم و حالا رای دادن من بهتر از رای ندادنه ( این بمبو می گم نه انتخابات رو) .
خب حالا این Human Rights رو کلیک کنین تا به قول چلچراغیا " بترکونیم".
در ضمن من بی تقصیرم. عکس این آقای بالای سرم رو می گم. فقط تبلیغه باور کنین. به جیب منم نمی ره طبیعتا.
چشمم را می گیرند ،
عروسکهای پشت ویترین
من اما چشم کسی را نگرفته ام هرگز
اگر چه عاشق شده ام هزار بار
و فراموش کرده ام هزار بار
زن رعنایی نبوده ام هرگز
و شعر هام صد بار از خودم قشنگترند
اما تو،
از یک زن
فقط شعرهاش را مخواه.
اگر اشتباه نکنم اردیبهشت سال 77 بود. یعنی اولین جشنواره مطبوعات بعد از ریاست جمهوری خاتمی.فضای نمایشگاه بین المللی کتاب که جشنواره مطبوعات هم در کنار اون برگزار می شد فضایی کاملا متفاوت از سالهای قبل بود. جای جای سالنها و فضای بیرونی سالنها گروه های مختلف مردم که بیشتر اونها دانشجو یا جوونهایی بودن که تشنه شنیدن و پرده برداشتن از واقعیتها بودن، دور افراد سیاسی و روزنامه نگارهای سرشناس رو می گرفتن و پرسش و پاسخ گاهی به دعوا و مرافعه هم می کشید.
یکی از کسانی که در این جمعها به شدت طرف خطاب قرار می گرفت اکبر گنجی بود. طوری که یک روز عصر، سالن سرباز کنار نمایشگاه رو در اختیار اون و پرسشگران قرار دادن. یکی از شلوغترین برنامه های اون جشنواره همون روز بود. یادمه یکی از پرسشگران از گنجی پرسیده بود شما که خودت یه زمانی بازجوی وزارت اطلاعات بودی چی شده که حالا اصلاح طلب شدی و سنگ دموکراسی رو به سینه می زنی.
جواب گنجی شاید الگویی باشه برای خیلی از افرادی که مثل اون بودن ولی جسارت گفتن ندارن. گفتن از گذشته خودشون و دیگران. گفتن از چیزی که دیگران نه فقط جرات گفتن که حتا تحمل شنیدنش رو هم ندارن. اون گفت: من بازجوی وزارت اطلاعات نبودم ولی اقرار می کنم که مدت کوتاهی عضو حفاظت اطلاعات سپاه بودم.اما نه کسی رو شکنجه کردم و نه دستم به خون کسی آلوده است. و وقتی هم که دیدم اونجا با فکر من جور در نمیاد ازش جدا شدم . و در تمام مدت بعد از اون تلاش کردم که انسان آزادی باشم و ....
اینو ننوشتم که بگم گنجی یه روز چه کاره بوده. فقط دست وبلاگنویسانی که فارغ از هرگونه ایده سیاسی در داخل و خارج از کشور به خاطر "امروز گنجی" ازش دفاع می کنن رو بفشارم.
بعضی از اونا مسلما نمی دونن گنجی اصلا کی بوده فقط براشون مهمه که یه آدم نباید برای باورهاش بره زندان. بعضیا می دونن اون کی بوده ولی باز می گن آدم به خاطر باورهاش نباید بره زندان.
به هر حال گنجی هر کی بود و هر گذشته ای که داشت، امروز به خاطر جسارت رنگ باخته روزنامه نگاری ما، به خاطر پرده دری از فجایع قتلهای زنجیره ای و به خاطر دفاع از آزادی - که خیلی از ما سنگشو به سینه می زنیم ولی دستمون رو نزدیکش نمی بریم که نسوزیم _ در زندانه و بدون شک او از کسانی است که این روزها در کمتر تحریریه ای یافت می شن.
این هم وبلاگ حامیان آزادی گنجی که نمی دونستم چه جوری باید باکسشون رو بذارم. البته علت انتخاب اسم وبلاگشون نمی دونم چیه! کاش اسمی رو با بار غیر سیاسی انتخاب می کردن. این اسم شبیه اسم های حزبیه.
یک نفر ،
ایستاده بالای سرم
و تهدید می کند که :
« حرف نزن!»
یک نفر نشسته روبروی من
و پند می دهد
که حرف نزن!
یک نفر ،
خوابیده در کنار من
و زمزمه می کند که حرف نزن!
یک نفر درون من است
و می ترساندم
که حرف نزن!
این ،
خاطرات روزنامه نگاری است که حرف نمی زند.
( خرداد ۸۴ - تهران )
...........
وقتی دو سال و نیم پیش جواد گفت که یه سایت راه بنداز و توش شعراتو بذار با جدیت تمام گفتم نه. شعر برای من یک حوزه خصوصی و بسیار جدی است و به عبارتی خصوصی ترین و جدیترین! علت خودداری ام از این کار یکی اش این بود که به نظرم می رسید وقتی کسی کتاب آدمو می گیره دستش و می خونه یعنی یک خواننده حرفه ای و جدیه شعره نه اینکه براش فرق نکنه که شعر بخونه یا هر چیز دیگه. به نظر من شعر نباید در تولید انبوه عرضه بشه. این مهمترین علت این بود که من سراغ وبلاگنویسی نمی اومدم.
دو سال و نیم طول کشید تا به این نتیجه برسم که زندگی در دهکده کوچک، ابزاری می طلبه تا آدم زبون دنیا رو بفهمه و حرف خودش رو به دنیا بزنه. ضمن این که در سفری که به یکی از کشورهای اروپایی داشتم و طبیعتا با شعر خوانی و شب شعر هایی همراه بود دیدم که عجب اتفاق عجیبی در ادبیات ما رخ داده که حتما خیلی ها به این مساله واقف بودن و رفتن دنبالش اما من اولین بار بود که بی واسطه باهاش روبرو می شدم. و اون شکاف عمیقی بود که بین ادبیات داخل کشور با خارج از کشور وجود داشت.
اونها آزاد می نوشتن ولی مردم سرزمین مادریشون مردم همزبونشون و مردمی که باید تا عمق استخوان این ادبیات در اونها ریشه می کرد همیشه از اون بی بهره می موندن.
و ما در سرزمین مادری می نویسیم؛ با دیوارهایی از جنس سانسور یا خودسانسوری به دور واژه هامون . گاهی حتا فراموش می کنیم که برای خودمون بنویسیم و هی فکر نکنیم قابل چاپه یا نه! و خب چی بهتر از این امکان، یعنی وبلاگ برای این که پل بزنیم به هم. کما این که گاهی از خوندن شعر هایی که تو اینترنت می بینم و احتمالا جای دیگری به دستم نمی رسید، حظ می کنم.توصیه ها و تجربه دوستان خوبی مثل پیمان هوشمندزاده هم نشون می داد که همین نوشته ها می تونن بخشی از یک زبان ادبی جدیدباشن.
علت دیگه ای که اومدم سراغ وبلاگنویسی تجربه ای بود که در سایت زنان ایران داشتم. از وقتی که به طور جدی به تحریریه مجازی اون وارد شدم دیدم ما چقدر حرف در عالم روزنامه نگاری داریم که هرگز در هیچ روزنامه چاپی نمی نویسیمشون. در واقع روزنامه نگاری چاپی ما تا حدود زیادی حرف خود ما نیست. حرف دیگرانه. حرف آدمای سیاسی. خبره. یعنی حتما باید واقعیت بیرونی داشته باشه. "من" در نوشته های خودم نیستم. این "منه " گم شده در روزنامه های ما و شاید فاجعه تیراژ در روزنامه های ایران یک علتش همین باشه. وقتی این "من " عمومی از روزنامه ها رفت، خب اون عموم هم با روزنامه ها قهر می کنن. چون خودشون رو اون تو نمی بینن.
ولی اینجا ما وایمیستسم بالای سر مرزهای جغرافیایی و حد و حدودهای قوانین این جغرافیا. هرچند که ماجراهای وبلاگنویسان دربند که هنوز هم ادامه داره نشون می ده که همچین فارغ از همه گونه بند و تهدیدی هم نیستیم ولی انصافا چیزهایی که از عقاید سیاسی و اجتماعی و فرهنگی هم در این مرز پر گهر مجازی می بینیم و می خونیم در کدوم نشریه چاپی می شه پیدا کرد.
همه این حرفها باعث شد فکر کنم که دارم از قافله عقب می مونم. البته اصرار و راهنمایی دوست خوبی مثل صنم هم در رسیدن به این نتیجه بی تاثیر نبود.
همه اینها رو گفتم که بگم حالا بعد از دوسال و نیم عقب افتادگی وقتی هم که شروع می کنی، چون هنوز این راه نیومده رو هم نمی شناسی یکهو ممکنه فکر کنی گم شدی و نه راه پیش داری نه پس.
من امروز صبح اینجوری بودم؛ وقتی نشستم جلوی کامپیوتر و هر کاری کردم وبلاگم نیومد بالا. مثل مادری شده بودم که در پنجاه سالگی بچه دار شده بعد بچه کوچکش رو گم کرده. نمی دونستم باید چی کار کنم. اما بالاخره به کمک دوستی فهمیدم که مشکل از سایت بلاگفا بوده و من بیخود فکر کردم که وبلاگم حذف شده. یک توصیه به دوستان زودجوش دیرآمده ای مثل خودم بکنم که حتما از نوشته هاشون بک آپ بگیرن .
بردند او را
گیس کشان
از پیش چشم من.
و کاری از من ساخته نبود.
دوره اش کردند،
تنگش گرفتند،
بی کلامی عاشقانه
و کاری از من ساخته نبود.
دیدمش؛
جان دادنش را
و تن دادنش
عریان و غمگین
هن و هنش را شنیدم
و ضجه هاش را.
گیسش را بریدند و باز رهاش نکردند
و کاری
از من
ساخته
نبود.
این هرزه معصوم
که
شبانروز می پلکد لای دست و پای ما
میهن من است،
میهن من - که بی بیضه ترین مرد زمینم -
و کاری از من ساخته نیست.
این شعر را که خیلی هم دوستش دارم در مجموعه " هی .... تو که رفته ای" هست که انتشارات آهنگ دیگر سال ۸۳ چاپش کرده. از کتابم بازم اینجا شعر می ذارم.
تا حالا سوال این بود که ما بیاییم یا نه؟ یعنی در انتخابات شرکت کنیم، تحریم کنیم، یا رای سپید بدیم؟ اما حالا یه سوال جدیدتر داره مطرح می شه. شما جای معین باشین چه می کنین؟ میاین؟ تحریم می کنین؟ یا به شرط گرفتن امتیاز میاین؟
ما تغییر کردیم.دیگه آدم هشت سال پیش نیستیم. سوپاپ برای نظام اسلامی هم لونه زنبوریه که دو بار دستمونو توش نمی کنیم. پس اگر قراره معین بیاد با توجه به این که در بیشتر شهرستانهای ما هنوز اولا اون رو به عنوان رجایی زمان !!نمی شناسن و اگر هم بشناسن چندان براشون این شبیه سازی مهم نیست ! بهتره که با صراحت امتیازاتی به نفع مردم و در راستای تغییر ساختار قدرت در ایران بده.
بابا این برو بچه های دور وبریش ( که اقبالشون معلوم نیست تا کی بلند بمونه!!!) امروز تو مراسم تحصن انجمن صنفی مطبوعات یه نامه خطاب به رئیس جمهور نوشته بودن که توش از او خواسته بودن به خواسته جمهوری خواهی ملت تن بده و بالا خره آخرین زورشو بزنه بعد بره. من تعجب می کنم که چرا خواسته این نامه رو در برنامه معین نمی گنجونن!؟ مگه معین نگفته در برابر منافع مردم و منافع نظانم منافع مردم رو انتخاب می کنم؟
خیال دوست و دوستانی که امشب این سوال رو از خیلی از روزنامه نگارا پرسیدن جمع کنم: معین در شهرستانها رای نمیاره. نمی شناسنش. و دوم خرداد رو هم بهتره اصلا فکر کنین وجود نداشته! دیگه هم اتفاق نمی افته. هی ملت رو با هشت سال پیش مقایسه نکنین. دست سو پاپ رو شده آقاجون. پس یا بیاین تو صف واقعی مردم و جرات کنین اونی رو که اونا می خوان بگین.یا تکلیف خودتون و ما رو ما رو هم روشن کنین که بدونیم شما برای سهم خواهی اومدین و دموکراسی رو هم ...این کاره نیستین و یه آقای به نسبت محترم باید از اون سر دنیا باید برای ملت بیاره! خلاصه شتر سواری دولا دولا نمی شه.
خوب جواب دادم دوست عزیز؟
دوم اینکه برخلاف تصور بنده و بعضیای دیگه فردا نشست " گروهی از فعالان جنبش زنان ایران" با معین برگزار" می شود".ساعت 17 در چهارراه پارک وی- سالن وزارت کار.
حالا ملت فکر می کنن ما شدیم معین چی!!!!!!!!
نه خیر باباجان ما مخلص آقای سید فرید قاسمی هم هستیم و سخت پایبند به این مهم که روزنامه نگار نه خودش!!! ونه قلمش رو نمی فروشه.ولی اعتقاد هم دارم که روزنامه نگار غر غر نمی کنه ! میاد وسط میدون حرفش رو می زنه. گزارشهای قبلی این جلسه رو می تونین اینجا و اینجا و اینجا و بالاخره اینجا ببینید.
بدین وسیله از بقیه رجال محترم نامزد شده هم دعوت می شود که در نامزد بازی خود جایی هم برای شنیدن مطالبات زنان اختصاص دهند.( البته اگر فحش خورشان ملس است!)
امارات متحده عربی مثل گربه ای که بوی گوشت بهش خورده کمین کرده و چنگالاش زده بیرون . همین دو هفته پیش دوباره ادعای مالکیت بر جزایر سه گانه رو مطرح کرد.
ترکیه لبخند می زنه و دست می ده و دندونهای فشردشو قایم می کنه. هنوز یادش نرفته پناه ایران رو به کردها و ... جدا از این مگه دست خودشونه که با کی دست بدن؟!
پاکستان؟ اصلا به سربزیری اش اعتماد نکن اینا همونان که طالبان رو تو خونه بزرگ کردن و فرستادن میدون تا بلای جون دنیا بشه. کافیه یکی از اون پشت پشتا یه سوت بزنه ببینین چه جوری پاچه می گیره!
افغانستان عزیز هم که دیگه خودی شونه . الگوی دموکراسی! الگوی تغییرات سریع توسعه! الگوی بفرمایین خونه از خودتونه.
اون بالا رو فراموش نکنیم؛ اگه فکر کنیم اوکراین و قرقیزستان خوشی زده بود زیر دلشون و رفتن به سمت پیاده کردن الگوی املا شده دموکراسی، حتما یه جایی اشتباه حساب کردیم.
برادر عراق، همسایه پر دردسر هم که دیگه رسما اعلام شده بود قراره الگوی دموکراسی بشه! کی فکرشو می کرد یه رهبر از اقلیت یهو بیاد بشه رئیس جمهور؟
عجب همسایه های نازنینی داریم ما!
بعد تو خونه چه اتفاقی می افته؟ یکی میاد تو خرمن پنبه فندک می زنه.
انگار واقعا قراره یکی دماغمونو بگیره و داروی دموکراسی رو فرو کنه تو حلقمون.آقا جون زوره همینه. نظم نوین جهانی یعنی اینکه مقاومت نکنین، دموکراسی آش کشک خالتونه( خاله بوش) بخورین پاتونه نخورین فرو می ره تو حلقتون.
خب حالا یه عده می خوان خودزنی کنن؟ به درک!! ما نگران وطنمونیم . نگران ایرانمونیم.
قیافه گیسو، پرستو، سیدآبادی، معصومه و بر و بچه های پر انرژی اقبال رو که تصور می کنم، نوشتنم می ره!
قیافه احمدی نژاد و رضایی و هاشمی و بقیه رو - نه نه از لاریجانی باید اسم برد و بقیه رو گفت بقیه! - که تصور می کنم، نوشتنم که هیچ غذا خوردنم هم می ره.
قیافه خود معین هم که.... بین خودمون بمونه اصولا نوشتن نمیاره.
ولی از تصور جوش آوردن مصطفا تاج زاده خون می دوه تو دستم برای کلیک کلیک نوشتن.
ولی هنوز انگیزه برای نوشتن کافی نیست. واقعیت رو بپذیریم . چند راه پیش پا داریم؟
مثل گربه های گیج ، می گردم گرد واژه ها و فکرها و اونی رو که می خوام تا حالمو جا بیاره پیدا نمی کنم!
می رم سراغ وبلاگ خونی.معصومه دلخنک کنه. مطلب امشبش بیش از هر مطلبی به تیتر وبلاگش می خوره: " آزادی شما شبحی بیش نیست!"
وحید پوراستاد معلومه یا خیلی عصبانیه یا خیلی درگیر که برعکس همیشه زیر و بم حقوق و قانون رو به خدمت می گرفت تا زیر و بم یارو رو درآره، خشک و خالی خبر داده.
بعضیا لینک دادن به این خبر ایلنا. معین گفته: مبارک است!
برادر، مبارکه صاحبش!
و این مرد نیک سبزوار هم که ظاهرا مثل من به جای نوشتن رفته سراغ وام گرفتن از ملت.
راستی امشب برو بچه های اتاق فکر!! چه سوری داشتن!
حال نوشتنم رفت.
چه کنیم؟ منتظر بمونیم و به عکسهای صدام با زیر شلواری نگاه کنیم؟
تحصن کنیم؟! دنبال شمس الواعظین بریم که خودش معلوم نیست دنبال کی داره می ره؟! رای ندیم ( که معلوم هم نبود که می خواهیم بدیم)؟!
هممون بریم یه سوییت رزرو کنیم روبروی شهر بازی، یه خیابون با صفاست که ... ؟!
اصلا ما چرا فکر می کنیم اگر قراره بجامون فکر بشه؟! ما کی هستیم؟ و چه فرقی می کنیم با پدرانمون در ۵۷،۴۲،۳۲ و همه سالهای تا حالا؟!
هر چی فکر می کنم می بینم تا حالا که کاری نکردیم که ثابت کنه فرق زیادی داریم!
اول اینکه عععععععععععععجب از آقای شمس الواعظین عزیز!
البته ایشون حق داشتن با این اقدامات شخصی!! ادعا کنن که انجمن صنفی روزنامه نگاران اعتبارش رو از ایشان و امثال ایشان می گیره ( در کمال ناباوری وقتی جریان زندانی شدن برخی از روزنامه نگار های وبلاگنویس رو پی گیری می کردیم با این ادعا روبرو شدیم)
ولی باز هم ناز همتش! ولی ای کاش این قدر دیر و دور خبر نمی کردن ملتو.
خلاصه اینکه نه فقط گنجی ، که سمیعی نژاد و باطبی و بقیه رو هم فراموش نکنیم.
پریا هم رفتنی شد. به استرالیا. معلوم نیست تا به کی. از 9 سالگی تا امروز باهمیم. دوست، همسایه،همستون.
امشب دور هم جمع بودیم. می خندیدیم به خاطر اینکه اون به دنبال آرزوهاش می ره.چون باید بره. چون اگه بمونه....اگه بمونه می پوسه لابد. گریه می کردیم. خاطرات مشترکمون داشت تموم می شد. می خوندیم گذشته هامونو. می رقصیدیم برای خالی کردن دلتنگی هامون.
شهلا؛ دوستی که دیر پیداش کردم هم می ره. دوهفته بعد از پریا. اون به فرانسه.
چند نفرمون رفتن؟
چند نفرمون دارن می رن؟
چند نفر می مونن؟
.....
این شعر رو همون شبی گفتم که پریا زنگ زد و گفت کارش درست شده . همیشه تو دلم یه جای بزرگ مال اونه:
از جاده های بسیار که خسته شدی
از جاده های خسته
که بسیار شدی
باز آ !
بچگی هایی که با هم سروده ایم را
بزرگ کنیم.
اردیبهشت 84
